چرا کمونیزم غیراخلاقی است؟

محمدرضا فرهادی پور، چند روز پیش مطلبی اعتراض گونه در خصوص یکی از مقالات روزنامه دنیای اقتصاد نوشت. که من هم کامنتی برایش گذاشتم و همینطور بحث ادامه پیدا کرد، تا جایی که به موضوعات ریشه ای تر و مهمتری رسید، تا جایی که دیدم شاید بهتر باشد بصورت مستقل راجع به آن بنویسم. اول قصد داشتم تا یک چند تا مقاله در این زمینه پیدا کنم و خیلی مستندتر بنویسم. اما متاسفانه بهیچ وجه وقتش رو ندارم و دیدم در این شرایط خیلی برایم هزینه داره و خیلی وقتم رو میگیره . بنابراین به بیان و جمع کردن چیزهایی که قبلا بصورتی پراکنده و در جاهای مختلف نوشته بودم پرداختم. ونیز با مدد دست نوشته هام و با کمک از  دوستان عزیز علی رستمیان(در بحث مکتب فرانکفورت)، حمید پاداش و نیمای شریفی(دربحث مارکس) به جمع کردن آنچه می بینید، پرداختم. بدیهی است که این امر به معنی موافقت این دوستان با این مطلب نیست. دوستان خواننده اگر مطلبی به نظرشان می رسد می توانم به این 6 محور اضافه کنم.خلاصه ماجرا(بهتر است که به وبلاگ گذری بر اقتصاد مراجعه کنید و به خلاصه خوانی نپردازید): آقای فرهادی پور به اینکه کمونیسم و مارکسیسم در آن مقاله به غیراخلاقی بودن متهم شده بودند، اعتراض داشت. و می گفت باید معیاری برای چنین سخنی ارایه شده باشد. من حالا به چند و چون نوشته نامنظم دنیای اقتصاد و نیز به پاسخ محمدرضا کاری ندارم. و این نوشته به هیچ وجه اعتراضی به محمدرضا نیست و صرفا شاید همدلی و تکمیل کننده گی در میان باشد.بنابراین در این پست می خواهم با تعاریفی که از اخلاق می کنم، از چند منظر نشان دهم که چرا کمونیسم و مارکسیسم غیراخلاقی هستند.  1-     در اندیشه هابزهابز قایل است که تنها نقطه اتکای معرفت که نمی توان درباره آن تردید کرد همانا حفظ وصیانت ذات و امنیت انسانهاست. بنابراین به نظر او آنچه به زیان جامعه است غیراخلاقی است و آنچه برای حفظ و بقای انسان لازم است اخلاقی است.( لویاتان)با این مبنا، از آنجایی که اتفاقا کمونیسم  و مارکسیسم به ناکارایی های بسیاری منجر می شوند(در حوزه های نفی مالکیت خصوصی، نفی نظام قیمت های آزاد، برنامه ریزی متمرکز و …) که حداقل یک اقتصاددان به خوبی به آنها واقف است. می توان با معیاری که هابز به دست می دهد، این مکاتب را کاملا غیر اخلاقی خواند. در حوزه عمل هم می توان به راحتی این امر را مشاهده کرد که کمونیست ها اگر بخواهند واقعا به آرمان کمونیسم وفادار بمانند، همچون کمون پاریس در کمتر از چند ماه سقوط خواهند کرد و اگر بخواهند با این استدلال که هدف وسیله را توجیه می کند، ادامه دهند که اولا اولین اصول اخلاقی خود را که عمل بر اساس اصول کمونیسم و مارکسیسم است، زیرپا خواهند گذاشت و ثانیا همانند شوروی چنان دیکتاتوری وحشی و وحشت آوری را بوجود خواهند آورد که پس از چند دهه از هم می پاشد! که هر دو اینها برای حفظ و بقا عامل انسانی را حداقل کمرنگ و تضعیف می کند و بر این مبنای اخلاقی، غیراخلاقی است.2-     اخلاق و آزادیمارکسیسم و کمونیسم از آنجایی که عملا با تحمیل یکسری از اهداف و اصول مشخص به انسانها در صددند تا نتیجه ای که از نظر آنان مطلوب است را بوجود آورند، سبب از بین رفتن آزادی بشر می شوند.(هرچند خود این امر را قبول ندارند و قصد دارند تا بقول خود آزادی حقیقی را برای بشر به ارمغان آورند!) فراموش نکنیم که آزادی نه تنها خود مهمترین فضیلت اخلاقی است بلکه بستر وجودی اخلاق است. بنابراین از این منظر که کمونیسم، آزادی را با بوجود آوردن یک دولت متمرکز متصلب، تحدید می کند، اولا امکان عمل اخلاقی را از انسان سلب می کند، چرا که اخلاق تنها در حوزه انتخاب معنا دارد و در بستر آزادی ولی کمونیسم با تحمیل «خوب ها» به اجتماع، حوزه انتخاب و در نتیجه حوزه عمل اخلاقی را به شدت محدود می کند. و ثانیا چون آزادی را بعنوان اولین ارزش اخلاقی زیر سوال می برد، می توان آنرا به غیراخلاقی بودن متهم ساخت.3-     از منظر حقوق طبیعیاگر به سنت جان لاک و حقوق طبیعی او نزدیک شویم که بر مبنای آن انسانها از یکسری از حقوق مسلم طبیعی همچون حق مالکیت و غیره برخوردارند که هیچ فرد و نهادی حق سلب و تحدید آنها را ندارد مگر آنکه خود آن انسان مایل به واگذاری آن باشد. در این حوزه به عقاید نوزیک در خصوص حقوق اخلاقی نزدیک می شویم، که بر طبق آن، حقوق طبیعی بصورت حقوق اخلاقی که بهیچ وجه قابل خدشه نیستند مطرح می شوند و هرگونه آسیب رساندن و یا تحدید این حقوق عملی غیر اخلاقی است. کاری که کمونیست ها به وفور و با سادگی آب خوردن انجام می دهند.4-     نقد اخلاقی اندیشه مارکسکسانی که گرایشات چپ دارند، اصولا لیبرالیسم را صرفا از منظر اخلاقی می توانند مورد انتقاد قرار دهند و البته این کار را بصورتی رادیکال در تمام آثار اندیشمندان چپ از لنین تا فرانکفورتی ها می توان مشاهده کرد. اما بنظرم از منظر اخلاقی (که اتفاقا چپ ها، لیبرال ها را متهم می کنند)، می توان به خود آنها انتقادات سختی را وارد کرد. در اینجا به اختصار چند مورد را عرض می کنم:(اصل این انتقادات را در کتاب آرون می توانید پیدا کنید)الف) دیکتاتوری پرولتاریا که مارکس در پی بوجود آمدن آنست، اتفاقا یک دیکتاتوری کاملا نخبه گراست. چرا که بالاخره عده ای از نمایندگان کارگران و نخبه های آن جامعه زمام امور را در دست می گیرند و به اسم پرولتاریا بر همه حکروایی میکنند و بنظر می رسد که مارکس آنقدر سطحی نبوده است که این دیکتاتوری نخبه گرا را نتواند پیش بینی کند، تنها گزینه ای که باقی می ماند ؛ اینست که مارکس بسیار مزورانه به پرولتاریا دروغ گفته باشد.ب)مارکس در کتاب سرمایه خود معتقد است که نسبت سرمایه ثابت به سرمایه متغیر، ثابت است. اما هم او و هم ما می دانیم که سرمایه ثابت با پیشرفت تکنولوژی مداما در حال افزایش است، بنابراین برای اینکه این نسبت، که بزعم مارکس ثابت است، ثابت بماند، سرمایه متغیر نیز باید افزایش پیدا کند. بنابراین بهره وری و بالتبع آن دستمزد کارگران باید مداما افزایش یابد. که این سبب می شود وضع معیشتی کارگران به گونه ای نسبی هماره در حال افزایش باشد. بازهم مثل مورد قبلی باید پذیرفت که مارکس یا بسیار سطحی بوده است و یا بسیار مزور و بر این مبنا قصد تحریک طبقه کارگر را داشته است تا به مقاصد و اغراضی که مدنظرش بوده دست یازد که قطعا غیراخلاقی است.(با همان مبانی که چپ ها، لیبرال ها را متهم می کنند)ج) مارکس و اصولا تمام کمونیست ها و مارکسیست ها بیان می کنند که اساس مارکسیسم و کمونیسم؛ اومانیسم است. در حالی که آنها براحتی انسان ها را حداقل برای مدت های نه چندان کوتاه تا برقراری دیکتاتوری پورلتاریا به سادگی به دست فراموشی می سپرند و کاملا از انسان استفاده ابزاری به عمل می آورند. و حتی بخشی از انسانها را(دهقانان، فئودالها، بورژواها و …) را به بخشی دیگر ترجیح داده و حتی کینه و دشمنی از بخش اول را در دل انسانهای بخش دوم که زمین متعلق به آنان است می نشاند. اگر بخواهیم با نگاه به وقایع تاریخی و عملکرد نظام های کمونیستی این موضوع را بررسی کنیم که دیگر نمره مارکسیسم و کمونیسم بسیار وخیم تر از نمره لیبرالیسم است (که بخاطر همین چیزها بسیار به آن می تازند). همین استفاده ابزاری و عملی از انسانهاست که فاجعه کشتن 20 میلیون گولاک(دهقانان و تاجران و پیشه وران خرده پا) در شوروی را پدید می آورد. زبان ها را از حلقوم ها بیرون می کشد، روشنگران، فیلسوفان، سینماگران و هنرمندان و همه آحاد فرهیخته را مجبور به فرار میکند. و حتی  کوچکتری اثر هنری را نیز سانسور می کند. یعنی می توان با قوت ادعا کرد که مارکسیست-کمونیست ها با ادعای اومانیسم، با توجه به محدوده جغرافیایی حکمروایی خود، بیشترین قربانی را گرفته اند.5-      نقد درونی فرانکفورتی هادر این حوزه می توان نقد درونی فرانکفورتی ها که خود شاخه ای از جریان چپ محسوب می شوند را از مارکسیست-کمونیست ها نیز به میان آورد.(در این حوزه به کتاب آقای نوذری مراجعه شود) آنها بیان می کنند که رویکرد قرن نوزدهمی که مارکسیست ها به عقل وعلیت دارند سبب شده است تا به رادیکال ترین شکل، با روبنا دانستن اخلاق و فرهنگ و غیره و زیربنا دانستن ابزار مادی تولید، و برقرار کردن یک رابطه علیت علمی!! و عملی دانستن خود!! به جنگ زندگی رفته و به دستکاری فرهنگ و اخلاق اجتماع و سایر نمودها دست بزنند و حتی با جدا کردن ارزش از واقعیت به تعریف کردن اینکه هنر خوب!! چیست بپردازند. که با توجه به اصول منظومه اخلاقی پس از قرون وسطی یعنی رواداری ، آزادی، انسان گرایی و غیره، کاملا غیراخلاقی است.6-     در اندیشه هایکالف) برای کسانی که هایک را بخوبی نمی شناسند؛ او علاوه بر کرسی اقتصاد و آمار در دانشگاه LSE ، کرسی استادی فلسفه اخلاق و اجتماع در دانشگاه شیکاگو را نیز دارا بوده است. بنابراین بنظرم بهترین کسی است که می تواند از حوزه اخلاق برای اقتصاد خوانده ها (والتبه باقی شنوندگان) سخن بگوید.الف)از نظر هایک، اخلاق از جمله نهادهایی است که توسط نظم خودجوش به وجود آمده و به عنوان قاعده‌ای، زیست اجتماعی انسان را ممکن ساخته‌است.از جمله این نهادها می توان به زبان، سنت،بازار آزاد،حقوق قضایی و… نیز اشاره کرد. از نظر هایک تمدن بشری زمانی به وجود آمد که انسانها به عوض پیروی از قواعد غریزی، تابع قواعد انتزاعی رفتاری(اخلاقیات مدرن) شدند. البته، این قواعد، ریشه در آداب و سنن دارد و دلیل دوام و پایانی آنها، این است که از نظر زیست ـاجتماعی سودشان برای مردم بیش از هزینه‌اشان است. سنت در این معنا، یعنی آداب و رسوم و قواعد رفتاری تقلید شده، که البته بر عقل، تقدم تاریخی و منطقی دارد. هر عمل انسانی به طور ناخودآگاه وابسته به ذهن اوست و ذهن انسان، خود محصول نظم خودجوش است. لذا در اندیشه‌ هایک، نهادهای اجتماعی را نمی‌توان محصول فعالیت آگاهانه یا طرح عقلانی انسان دانست. از نظر هایک غفلت «فردگرایی صنع گرا» در نشاندن عقل در جایگاهی که جایگاه او نیست، بزرگترین تهدید برای جامعه متمدن یا بتول هایک جامعه کلان(( Great society است. تهدیدی که رژیمهایی چون فاشیسم و کمونیسم را پدید می‌آورد. در این اندیشه، هایک به هیوم بسیار نزدیک می‌شود و آداب و رسوم اخلاقی را کاملاً «طراحی نشده» می‌خواند. بنابراین هرگونه اندیشه طراحی اخلاقی و درانداختن طرح های نو اخلاقی برای جامعه از نظیر آنچه کمونیست ها با نهادهای مختلف از جمله دین و فرهنگ و اخلاق بقول آنها منحط اجتماعی و غیره انجام دادند، همگی نه تنها غیراخلاقی هستند، بلکه در عمل هم کاملا محال و غیرقابل اجرا هستند.ب) از نظر هایک، ضرورتهای زندگی یعنی کمیابی و میل ارضاناپذیر بشر برای برخورداری هرچه بیشتر، «سه قانون بنیادین عدالت» (یا از نظر هیوم طبیعت) را به وجود می‌آورد. یعنی قانونهای پایداری مالکیتها، انتقال آنها به رضایت و وفای به عهد. در این مبنا نیز کمونیسم به شدت در تعارض با اخلاق قرار می گیرد، زیرا با نفی مالکیت خصوصی شرایطی را بوجود می آورد که سه قانون بنیادین عدالت هیوم که منشا رفتار اخلاقی است، از بین می روند.ج) البته هایک خاطرنشان می‌سازد ضرورتهای عدالت را می‌توان با اعمال «آزادی تعمیم پذیری کانت» بر شرایط دائمی زندگی بشری نیز کشف نمود، یعنی اگر قاعده‌ای یا اندرزی را بخواهیم عادلانه(در این جا میتوان گفت اخلاقی، چرا که اخلاقی رفتار کردن در یک معنا همان عادلانه رفتار کردن است) بدانیم بایستی همه عاملان عقلائی در تمام موارد مشابه مربوط، عمل به آن را پذیرفته و بر آن صحه بگذارند. استدلال هایک این است که احکام اندرزین عدالت لیبرالی از اعمال آزمون تعمیم‌پذیری کانتی بر اصول نظام حقوقی به دست می‌آیند. و بر این مبنا عادلانه هستند که فقط قواعدی از این آزمون سربلند بیرون می‌آیند که «قواعد صوریِ مستقل از هدف» باشند.( Hayek, 1967, p. 168) اهمیت این مهم از آنجا ناشی می شود که در هیچ جامعه ای اعضای آن هیچ هدف مشترک و همگانی ندارند و نیز حتی شناخت عینی مشترک هم با یکدیگر ندارند، حال در چنین جامعه ای، تنها قواعدی انتزاعی که قلمرو محفوظی را به هر یک از افراد برای فعالیت اعطا می‌کند و نسبت به هرگونه هدفی هم خنثی است، می‌توانند قواعدی به حساب آیند که زمینة فعالیتهای فارغ از تضادی را فراهم آورند. به عبارت دیگر تنها در این صورت است که می‌توان گفت قوانین عادلانه(اخلاقی) هستند و به نظر هایک این گونه نظام حقوقی تنها در لیبرالیسم که به ضرورت بیشینه کننده آزادی است معنا و مفهوم می یابد. بر این مبنا نیز کمونیسم و مشتقاتش شدیدا غیراخلاقی خواهند بود، چرا که اولا یک یا چند هدف مشترک برای تمامی افراد جامعه قایل می شوند که اهداف جامعه یا پرولتاریا خوانده خواهد شد که همه ملزمند از آنها پیروی کنند، ثاینا در رسیدن به این اهداف باز هم همه مجبور خواهند بود به راهی که توسط عده ای درست تشخیص داده شده بروند و آزادی انتخاب ندارند، ثالثا قوانینی را بنیان خواهند گذاشت که به هیچ وجه مستقل از هدف های افراد نیستند. یعنی اگر شما بخواهی که در دستشویی خانه ات سرپا قضا حاجت کنی، ممکن است با اهداف عالیه اجتماع در تضاد بوده و جرمی را مرتکب شده باشی. به عبارت دیگر، کمونیسم و مارکسیسم نظام هایی هستند که به شما می گویند چه خوب است، چه بد، چه باید تولید کنیم و چه نباید، چگونه باید تولید کنیم و چگونه نباید، چه باید بخوانی و چه نباید، چه باید بپوشی و چه نباید و قس علی هذا. و به همین امر هم کفایت نمی کنند و افراد را مجبور می کنند به این آموزه ها عمل نمایند. آموزه هایی که در ذهن عده ای ارزش تلقی شده و همه آحاد جامعه مجبور به تبعیت از آنها هستند.در حالی که در لیبرالیسم، قیمتهایی که آزادانه شکل گرفته‌اند، سیر عرضه و تقاضا را مشخص می‌کنند، این قیمتها به اشخاص بستگی ندارند و هنگامی که با راهنمایی آنها پیش‌ می‌رویم با این توافق دربارة اهداف خود و دیگران می‌توانیم با آنان وارد دادوستد شویم و هرکس در عین همکاری با دیگران، تنها به تعقیب اهداف خویش بپردازد.در حالی که در نظام کمونیستی با کنترل قیمت ها و اعلام قیمت ها به تولید کنندگان، عملا تنها کالاهایی که دولت متمرکز و هیئت حاکمه به صلاح اجتماع بداند تولید خواهد شد و اگر شما بخواهید مثلا نوشابه بخورید و یا فلان اسباب بازی را برای فرزندتان بخرید، نمی توانید چرا که دولت مرکزی تولید آنرا به دلیل آنکه صلاح مردم را بهتر تشخیص می دهد، قدغن کرده است. و این یعنی نفی تمام عیار آزادی از جانب کسانی که معتقند در جامعه ای با مالکیت خصوصی، آزادی واقعی بوجود نمی آید!! و از آنجایی که می دانیم آزادی اولین اصل اخلاقی است بعنوان یک ارزش و اولین پایه عمل اخلاقی است به مثابه روش، بنابراین باز هم نتیجه می گیریم کمونیسم و مارکسیسم با پایمال کردن آزادی های فردی، نظام هایی حتی به لحاظ نظری کاملا غیراخلاقی هستند.د)در منظر لیبرال ها، نظام اخلاقی جاری، جلوه‌ای از نظم خودانگیخته محسوب شده و بهینه‌ترین و کارآمدترین رسوم و قوانینی هستند که ممکن است برای بقا و زندگی اجتماعی انسان در حال حاضر وجود داشته باشد. اما کمونیست ها با نفی این امر، سعی در پی ریزی نظام جدیدی از قواعد اخلاقی را دارند که این قواعد را در ذهن خود شکل داده اند و بنابراین و بدون هیچگونه دغدغه اخلاقی سعی در پی ریزی نظمی اخلاقی را دارند که حداقل کارایی آن برای زندگی و بقا بشر محل تردید است و ریسک دارد. اما آنها براحتی این الگوی خودساخته را به مردم تحمیل می کنند. و مشخص است که این امر کاملا غیراخلاقی است.و)هایک بیان می‌کند که حکومتِ قانون باید در رفتار و معامله با شهروندان به صورت گمنام و برابر، نسبت به نابرابری‌های افراد از نظر موهبتهای اولیه و قدرتهای مادی، علی السویه بماند. اگر حکومت قصد کند که نوعی برابری در این زمینه‌ها به وجود آورد، در واقع باید با افراد رفتاری متفاوت و نابرابر داشته باشد و به حریم انسانهای دیگر تجاوز نماید و بدین ترتیب، منبع بسیاری از بیدادها و بیعدالتها(بی اخلاقی ها) خواهد شد.ن) اما قشنگ ترین جای داستان که بنابر قولی که به آقای ایجی دادم آنرا آوردم، ارنه با اینهمه انتقادات اخلاقی که به کمونیسم و مشتقاتش روا داشتیم، شاید روا نبود که اینگونه نیز به ریشه شناسی و شاید تبارشناسی! آنها بپردازیم.( مشکل اخلاقی اش با آقای ایجی! ) هایک و بسیاری از لیبرال های پس از او، روی آوردن مردم را به کمونیسم، غرایزی می‌داند که در انسان در طی 1.000.000 سال زندگی ماقبل از تمدن نهادینه شده و حتی موجباتی ژنتیک پیدا کرده است. او معتقد است، نیازهای زندگی گروهی در گروه های نخجیرگر کمابیش پنجاه نفری، که دست کم بیش از صد برابر عمر عصر کشاورزی (که به ده هزار سال می‌رسد.) درازا دارد، سبب سازِ به وجود آمدن احساسات اخلاقی شده است که هنوز بر ما استیلا دارد. در چنین گروههایی شرط بقاء از یکسو تعقیب یک هدف مادی مشخص به رهبری سر کردة مذکر گروه و از سوی دیگر تخصیص قسمتی از شکار به هر یک از افراد بر مبنای سودمندی او برای بقاء گروه بوده است.این گروهها نیازمند صفاتی همچون وحدت هدف، اقدام و اجبار به عدم تکروی و فردیت، تسهیم وسایل شکار برحسب نظر مشترک همگان درباره شایستگی هر فرد، روابط گروهی بسیار نزدیک، نوعدوستی محدود که فقط شامل اعضای همان گروه می‌شد و احیاناً نفرت از سایر گروهها و … بوده است. چنین صفاتی هنوز برای بسیاری از مردم جذاب و دلرباست، اما این اخلاقیات، محدودیتهای بسیاری را بر سر راه امیال و رشد و شکوفایی افراد قرار می‌داد. در این گروهها آزادی به طور مطلق وجود نداشته است و همین محدودیت‌ها باعث شد تا تمدن علی‌رغم میل باطنی بشر، به وجود آید و رشد کند. در این میان کم کم قواعد انتزاعی رفتار، جای هدفهای مادی شخص و اجباری گروهی را گرفتند. به طوری که نخستین بازرگانان عصر نوسنگی برخلاف گذشته، هدفشان رفع حوائج آشنایان نبود، بلکه حصول بالاترین سود بود. بدینسان علامتی انتزاعی همچون قیمت به تدریج جانشین نیازهای اقوام و هدف کوشش آدمیان گشت و آنها به تدریج با کمک قواعد مشترک رفتار، بنیاد نظم و آرامش  اجتماعی خود انگیخته را به وجود آوردند. همة صاحبان مشاغل در این نظام که پیوسته مجبورند جهت کوشش‌هایشان را برگزینند، به مقتضای نظم یاد شده باید اخلاقاً موضع و نگرشی را اختیار کنند که صادقانه و بی‌تقلب برحسب قواعد بازی به رقابت بپردازند و فقط علائم انتزاعی مربوط به قیمت‌ها را راهنما بگیرند و به علت همدردی یا نظر شخصی دربارة شایستگی یا نیاز کسانی که با ایشان وارد معامله می‌شوند، هیچ کس را بر دیگری مرجع نشمارند. استخدام شخص بی‌کفایت به جای شخص با کفایت‌تر، ترحم بر رقیب فاقد صلاحیت و لیاقت، یا ارفاق به فلان مصرف کنندة خاص، نه تنها به زبان شخص تمام خواهد شد، بلکه به معنای قصور در ادای تکلیف نسبت به جامعه خواهد بود. ( Hayek, 1978, p63) منظور من از اخلاقیات مدرن دقیقا همین بود و آنرا در برابر اخلاقیات پیشامدرن بیان کردم. به این معنا که اخلاقیات پیشامدرن مبتنی بر یک نظام جمعی خاص است اما اخلاقیات مدرن مبتی بر کی نظام اجتماعی(و نه جمعی) گسترده است. همان چیزی که گئورگ زیمل هم به آن اشاره داشته است.هایک با لحنی گزنده بیان می‌کند که :هنگامی که حجم تولید اجتماعی، و نه مثل کاتالاکسی سهم افراد و گروهها در افزایش این حجمِ تولید، به ایشان به گونه‌ای اخلاقی حق می‌دهد، مدعی قسمتی از آن باشند، ادعای چنین اشخاصی که حقیقتاً باید «مفت خور» نامیده شوند باری سنگین و غیرقابل تحملی را بر گُردة اقتصاد می‌گذارد. (Hayek, 1978T p 64) چرا که در نظامهای متمرکز، مقدار تولید اجتماعی بسیار کمتر از نظام کاتالاکسی است. ولی مرکز گرایان، به این امر توجه نداشته و می‌خواهند با سیستمی بسته و مرکزی، آنچه را که از نظام بازار به دست می‌آید (و بسیار بیشتر از نظام مرکزی است.) تقسیم کنند. و وقتی که به بن بست می‌خورند و مشاهده می‌کنند چیزی برای توزیع وجود ندارد باز هم از مدعای خویش دست نمی‌شویند. زیرا بقول هایک: «سوسیالیست‌ها از پشتیبانی غرایز موروثی برخوردارند، حال آن که ثروتِ جدید که موجب بلندپروازیهای جدید است به نظمی اکتسابی نیاز دارد که وحشیان اهلی نشده در میان ما که خویشتن را «از خود بیگانه» می‌خوانند، از پذیرفتن آن سرباز می‌زنند، هرچند هنوز، کاملاً همة مزایای آنرا مطالبه می‌کنند.»  

نظرات در وبلاگ قبلی

 نویسنده: مهدی ایجی پنجشنبه 21 تير1386 ساعت: 20:40سلام آقا صادق از زحمتي كه كشيدي ممنونم .واقعا نوشتن د ر اين حوزه ها كار سخت و مشكلي است و اينكه چه زحمتي كشيديد را درك ميكنم. من دردوره كارشناسي روي اين حوزه ها تمركز اندكي داشته ام . از آنجا كه اين حوزه يك فيلد تخصصي كامل است ، در بهترين حالت تنها توانستم از دور دستي بر آتش داشته باشم. الان فقط ميخوام با توجه به نوشته شما طرح سوال كنم.چون با تجربه اي كه دارم ميدانم كه ارايه جملات محكم و جزمي در حوزه اخلاق خيلي خيلي كار خطرناكي است. و اينكه براحتي يك مكتب را غير اخلاقي بناميم كاري است پر از نااطميناني . علي اي حال دوست عزيزم نكات من اينهايي است كه خدمت شما عرض ميكنم:1- صادق جان به نظر من همانقدر كه كمونيزم و ماركسيسم در انتخاب نقطه عزيمت بحث هاشان دچار خطا بوده اند و آزادي را به عنوان يك اصل مهم ناديده گرفته اند ، ليبراليسم هم دچار خطا بوده چراكه اين مكتب هم يك ارزش مهم ديگر را به نام عدالت ناديده گرفته . اينها دو روي يك سكه اند.1-2 . شما در 20 سال اخير كارهايي كه بر روي فلسفه اخلاق انجام شده را نگاه كن ، اگر توانستيد حتي يك انديشمند در اين حوزه ها نام ببريد كه به آزادي بي حدو حصر فتوا داده باشد به من هم نشان بدهيد. (اين عبارت ار از يك استاد فلسفه اخلاق كه زماني شاگرديش را ميكردم نقل كردم . فكر كنم كه مورد آراي ايشان تا حدي مورد قبول هردو ما باشد-حالا بطور نسبي). بنابراين اينكه در بحث خود يك وري به شكم كسي برويم و كسي را نفي كنيم چندان (حداقل از نظر من) جذاب نيست. به نظر من مقاله آقاي دكتر سروش را در زمينه عدالت و آزادي كه كيان (يك شماره مانده به آخر-پيش از تعطيلي) را نگاهي كن. فكر نكنم كه هيچيك از ما به اندازه ايشان بر روي ليبراليسم و اخلاق و ابعاد و زواياي آن كار كرده باشيم. به اين حرفهايي كه زدم نزديك است. 1-3 . آزادي معنايي است كه بواسطه چيزها و تاموري محدود ميشود . اين امور فراتر از بحثي كه دكتر سروش در مقاله ذكر شده در بالا كرده تنها بواسطه عدالت محصور نميشود بلكه بواسطه محدوديت هاي غير رسمي حاكم بر جامعه هم محدود ميشود. با استنباطي كه من از مطلب شما كردم، هيچ انساني نميتواند رفتار اخلاقي داشته باشد چراكه از آزادي مورد نظر شما برخوردار نيست.

نویسنده: مهدی ایجی پنجشنبه 21 تير1386 ساعت: 20:402- واژه اخلاق واژه فوق العاده فربه و بزرگي است . واقعا من متوجه نشدم كه منظور شما از اين كلمه چيست؟ به نظرم ميرسد كه هر استاد خلاقي يك تعريف از اخلاق داشته باشد. 3- صادق جان روي حوزه فربهي دست گذاشته ايد. دوستي كه در دنياي اقتصاد آن مطلب را نوشته يا خيلي ميدانسته يا اصلا چيزي نميدانسته.من فكر نكنم كه در اين مملكت كسي باشد كه خيلي بداند پس اين شخص حتما از دسته دوم است. غير از ايرادات متدولوژيكي كه هم شما و هم محمد رضا ذكر كرديد، ايرادات ديگري هم به آن نوشته وارد است. پيشنهاد من آن است كه برگردي به دامنه علم اقتصاد و بيا كمي بحث اقتصادي كنيم. اين مملكت از نظر اقتصادي چالش هاي مهمي دارد كه به نظر من شايسته است من و شما بر روي آن ها بيشتر وقت بگذاريم. نميدانم چقدر با من هم راي هستي. 4- 4- هنوز وقت نكردم ادامه مطلبي را كه به من بيشتر مربوط ميشد را بخوانم . اگر اجازه بدي در يك فرصت ديگر بخوانم و اگر نكته اي بود بحث كنيم

نویسنده: صادق پنجشنبه 21 تير1386 ساعت: 22:18به آقای ایجی عزیزانتظار این بود که ابتدا کل مطلب را بخوانی و بعد پاسخ دهی.(دوباره که خواندی بگو که نظرت همین است که الان گفتی یا نه. البته به احتمال زیاد همین است اما احترام به نویسنده حکم میکند که کل مطلب را می خواندی و سپس پاسخ یا نقاط مبهم را انگشت می گذاشتی، اما من به مقتضای ادب آن قسمت هایی که فکر میکنم به خواندن ادامه مطلب ربط ندارد، پاسخ می دهم)1-من متاسفانه مفهوم عدالت را متوجه نمی شوم. اگر توانستید یک تعریف حتی خیلی ناقص از عدالت بدهید، آنوقت روی آن بحث می کنیم. در ضمن من یک تعریفی از عدالت دارم که اگر با آن موافق بودید، این سوال اصلا پیش نمی آمد. و آن:»عدالت، فراهم آوری شرایط بهره مندی مساوی از آزادی است«.2-من به شکم کسی نرفته ام! ولی به نظر من اندیشه ها باید مورد نقد و حتی نقدهای رادیکال قرار بگیرند. خصوصا اندیشه هایی که ویرانگر بوده اند و یا می توانند بسیار ویرانگر باشند. درضمن من نگفتم که در حوزه اخلاق طرفدار آزادی بی حد و حصر هستم. اصلا آزادی بی حد و حصر معنا ندارد(یعنی آزادی طبیعی از نظر من بی معناست چرا که آزادی صرفا در وجود حاکمیت قانون-با آن شرایطی که در مقاله آورده ام- معنا دارد.). دکتر سروش مورد احترام من هستند اما نظریاتشان بیش از حد از لحاظ اقتصادی تهی است. من فیلسوفی را در این شرایط ایران مفید می دانم که اقتصاد بداند.3-نه اینطور نیست. بحث» آزادی و اخلاق» به این معناست که قدرت انتخاب انسان صرفا می تواند با اعمال قوانین فارغ از هدفی که شرحش داده ام، محصور شود و نه چیز دیگر. اگر شما کسی را مجبور کنید که کار نیکی را انجام دهد، مطمئنا کار نیکی که او می کند کاری اخلاقی نخواهد بود و کمونیسم دقیقا همین کار را میکند. به همین جهت چنان جامعه ای به شدت غیر اخلاقی می شود.4-بله موافقم. واژه اخلاق، فربه گی بسیاری دارد. اما در طول بحث، اخلاق را از منظر هایک معنا کرده ام. ولی بطور کلی این بحث من همانطورکه در وبلاگ محمدرضا گفتم؛ صرفا ناظر بر اخلاق به معنای سلوک فردی نیست. بلکه منظور اخلاقیات است( خصوصا در مورد سوال شما در وبلاگ آقای فرهادی)وب سایت    پست الکترونیک

نویسنده: صادق پنجشنبه 21 تير1386 ساعت: 22:19ادامه5-این بحث ها از نظر من؛ اقتصادی است. ما به این بحث ها احتیاج داریم. مثلا اقتصاد نئوکلاسیک احتیاج دارد تا کسی مثل هایک یا میزس در برابر موج شدید و خرد کننده کمونیسم و مارکسیسم بایستند تا جریان غالب بتواند، همچنان غالب باشد. فکر می کنید اگر انتقادات سفت و سخت هایک در دهه های 40 و 50 نبود، علم اقتصاد تا کجا تحت تاثیر کمونیست ها قرار می گرفت. علم اقتصاد احتیاج دارد پایه های نظری خود را مدام یادآوری کند و ما هم احتیاج داریم با بیان و تکرار مدام این مباحث، یادمان نرود بطور مثال گوهر آزادی فردی و انتخاب با هیچ سیاست دولتی حتی در جهت افزایش رفاه قابل تعویض نیست. از سوی دیگر توده مردم بسیار تحت تاثیر جریانات مارکسیستی قرار می گیرند. و این برای مقبولیت علم اقتصاد فاجعه بار است. همین است که رییس جمهورمان از علم اقتصاد بیزار می شود. باید با مباحث نظری فراوان و تکراری، بدیهی بودن بسیاری از چیزها که برای ما صرفا بدیهی است به اعماق جامعه نه ولی حداقل در میان فرهیختگان و متاملان این مملکت جا بیندازیم.(مرا در مقام مصلح اجتماعی اوووو)6-با بحث اقتصادی و خصوصا در خصوص اقتصاد ایران موافقم . بسم الله..7-ادامه مطلب را هم بخون، ارنه دیگر جوابت نمی دهم!وب سایت    پست الکترونیک

Advertisements
این نوشته در اقتصاد ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s