بایگانیِ نوامبر, 2007

قاضی در مقام توزیع کننده!

قوه قضاوت در هر کشوری یکی از مهمترین ارکان اقتصاد و یکی از نهادهای پیشرو در مسیر رشد اقتصادی محسوب می شود. چرا که حاکمیت قانون و حمایت از مالکیت و حمایت از اعمال مالکیت برای جلوگیری از تعرض سایرین، از وظایف این قوه محسوب می شود. و این وظایف، از مهمترین وظایف( و به نظر من از تنهاترین وظایف) حکومت ها است.

یکی از دستاوردهای بزرگ اندیشه منتسکیو به عنوان یکی از بزرگترین لیبرال های فرانسوی، جدا کردن این قوه از قوه های دو گانه اجرایی و قانونگذاری بود که می توانست به نوعی تضمین کننده استقلال این قوه در جهت حمایت قاطع و بلاشرط از حقوق فرد فرد آحاد جامعه(و نه مردم!) که یکی از مهمترین آنها حق مالکیت است، عمل کند. در صورت استقلال این قوه، نه تنها دست مدیران اجرایی دولتی از دست اندازی های فراوان به این قوه در جهت کسب هرچه بیشتر قدرت، کوتاه می شود، بلکه توانایی این قوه در جهت مورد سوال قراردادن مقامات اجرایی در انجام امور خود ممکن می شود. و … {می توان چند روز درباره اهمیت این استقلال و وجود قوه قضاوت قوی و قانونمند صحبت کرد}
اما همه اینها در ایران به یک جک بزرگ تبدیل شده است!

چرا که اولا آنقدر قانون داریم که هر طرفی به یکی از این قوانین استناد می کنند. و خیلی از آن قوانین هم با هم ضدیت دارند {بقول دکتر بهکیش در کتاب ایران در راه جهانی شدن که یکی از کتاب های خوب در این عرصه است؛ ما نیاز به یک فرآیند قانون زدایی داریم، چرا که حدود دو سوم قوانین ما باید حذف شوند!}.
از سوی دیگر این قانونی که خلا های فراوان و موارد متعارض بسیاری دارد، طبیعی است که بسیار مورد سوءاستفاده قرار می گیرد ؛ شاید بتوان گفت که قانون ما بنوعی هرمنوتیکی شده است!! که هر قاضی هرجور که بخواهد برداشت می کند! و فهم خود را که بسیار….هم هست عملا بجای قانون قرار می دهد.
از سوی دیگر خود قانون هم آنقدر بد و با رویکرد چپ نوشته شده است که اگر این قانون هم اجرا شود باز هم فاجعه تغییری نخواهد کرد!
همچنین با توجه به این ازدیاد قوانین و نیز با عنایت به روند بی حساب و کتاب تربیت قاضی در ایران، قاضی ها غالبا حتی تسلط نسبی به قانون ندارند.
از سوی دیگر استقلال قوه قضاییه نیز تبدیل به یک کاریکاتور شده که از جانب نهادهای مختلف نظامی و امنیتی مدام مورد تعرض قرار می گیرد ؛ همچنین همین استقلال نیم بند نیز سبب شده تا رشوه خواری در نظام قوه قضاییه به شدت گسترش یابد و ……

اما جالب تر از همه اینکه سالانه 8میلیون پرونده در کشور مطرح می شود که هرکدام یک شاکی و متشاکی و چندین شاهد دارند که روی هم حدود 30 و چند میلیون می شود که با کم کردن افراد زیر 18 سال، عملا باید گفت که همه مردم بصورت متوسط، بصورت سالانه درگیر یک پرونده هستند!!

فاجعه بارتر از همه اینکه؛ به سرمایه دار بعنوان یک زالوی خونخوار نگاه می شود که در اکثر دادگاه ها فحش می خورد، و مورد طعن قار می گیرد و اگر طرفش کمی فقیر و ندار باشد یا ادای نداشتن دربیاورد، کار سرمایه دار تمام است! مگر آنکه 30، 40 درصد از مال مورد شکایت را به … بپردازد!!

چند نمونه مشاهدتی توسط خودم!:قاضی به بنده خدایی که دو خانه داشت و اکنون یکی از خانه هایش توسط عده ای فقیر و بدبخت تصرف شده بود، می گفت: «تو که دو خانه داری، اینها خانه ندارند، حالا در یکی از خانه ها اینها نشسته باشند»!!!
قاضی دیگری می گفت: «پول داشتن دردسر دارد، همین است دیگر باید حالا حالا ها بدوی»!!!
قاضی دیگری به همراه یک افسر پلیس می گفتند که : » همین است دیگر هرکه بامش بیش، برفش بیشتر»!!!

جو چپ به شدت فضای قوه قضاییه را پر کرده است. به طوری که اگر کمی خود را به بدبختی و بیچارگی بزنید و شارلاتان بازی در بیاورید، نانتان در روغن است. از سوی دیگر این سیستم، خودش به شدت موجب تقویت این گونه رفتارهای شارلان گونه می شود و دقیقا خود این سیستم موجب به وجود آوردن این رفتارها شده است.

اما شما فکر میکنید که وظیفه قوه قضاییه چیست؟

در پست بعدی سعی میکنم چند خطی در این ارتباط بنویسم.

(5) دیدگاه

چرا بنزین در ایران ارزان است؟

چند روز پیش در حاشیه یک نشست کاری با اعضای شاخه ای از یک شرکت انگلیسی صحبت میکردم که ناگهان آن آقا برگشت و گفت می دانی چرا بنزین در ایران ارزان است؟ خب پاسخ من این بود که این بعلت عدم توانایی دولت در واقعی سازی قیمت بنزین بعلت مقاومت های مردمی و نیز هزینه هایی است که به لحاظ سیاسی این تصمیم می تواند داشته باشد، است. همچنین گفتم که حماقت های تصمیم گیران در اقتصاد ایران این وضعیت را بوجود آورده است.
ایشان با زیرکی به ما فهماند که حماقت مسئولان امر جمله بیمعنایی است! و آنچه باید در این میان تحلیل شود، دقیقا همین رفتار سیاستمداران است. سپس اطلاعات خوب و همچنین تحلیل جالبی ارایه داد که به نظرم در عین سادگی بسیار راهگشاست. ضمنا عرض کنم که ایشان نماینده یک هولدینگ بزرگ صنعتی بود که در زمینه نفت وگاز هم فعالیت می کند.
ایشان گفت که اولا بنزینی که در ایران در جایگاه ها فروخته می شود، بنزین نیست، بلکه چیزی شبیه بنزن است. بطوری که این نوع از فرآورده نفتی هنوز چند مرحله دیگر نیاز است رویش کار شود تا به بنزین تبدیل شود. ایشان مدعی بود که قیمت این فرآورده در دنیا چیزی حدود نصف قیمت بنزین است!! و باعث خرابی موتور و همچنین خوردگی باک و … نیز می شود.
در آخر ایشان گفت که ارزان بودن قیمت بنزین در ایران به دلیل اینست که یک عده این وسط، می توانند این بنزن را به اسم بنزین به ملت غالب کنند و این وسط هم پورسانت و همچنین تفاوت قیمت بنزین و بنزن گیر این عده می آید. به همین سادگی؛ به همین خوشمزگی!
خلاصه کلام اینکه ارزانی قیمت بنزین در ایران به دلیل اینست که عده ای از تصمیم سازان در این حجم عظیم از رانت شریک اند!! بنابراین نمی خواهند تا بنزین به قیمت واقعی عرضه شود. گروه های فشار بنزین یا همان بنزن را هم به گروه های فشار اضافه کنید.

این نفت با اقتصاد ما چه کرده است؟!

(11) دیدگاه

معرفی وبلاگ گفتمان

 

«خودپسندی بی فایده ی اهل قلم و هنرمندان بی بندوبار که فعالیت های بازرگانان را به عنوان مال اندوزی غیرروشنفکرانه رد می کند. واقعیت این است که سرمایه گذار و ترتیب دهنده ی تولید استعدادها و قوه ی شهود افزون تری در مقایسه با بیشتر نویسنده ها و نقاش ها نشان می دهد. احساس حقارت بسیاری از روشنفکران خودخوانده دقیقا در این واقعیت تجلی می یابد که آنها از شناخت توانایی و قدرت استدلال که لازمه ی اقدامات موفقیت آمیز برای انجام و مدیریت یک سرمایه گذاری است ناتوان اند.
ظهور یک طبقه ی پرجمعیت از چنین روشنفکران سبکسر که چندان مورد استقبال واقع نشدند یکی از پدیده های عصر سرمایه داری مدرن است. سروصدای گوش خراش آنها مردم حساس را از آنها دور می کند. آنها مزاحم و مایه ی درد سر هستند. اگر کسی جنب و جوش و شلوغی آنها را لگام زند یا آنچه باز هم بهتر است اگر کسی به طور کامل دسته ها و محفل های آنها را از میان برد به هیچ کس آسیبی وارد نمی آید.«

این مطلب که قسمتی است از ترجمه متنی از فون میزس، بهانه ای بود برای معرفی وبلاگ گفتمان که هرچند برخی از ترجمه هایش می توانستند خیلی بهتر باشند و آسان یاب تر اما بهرحال ترجمه های مفیدی هستند،  این وبلاگ مجموعه ای است از ترجمه های آقای علی محمد طباطبایی که امیدوارم در این امر موفق باشند.

نوشتن دیدگاه

دلبرکان غمگین من

همین الان بعد از حدود 2 ساعت، کتاب دلبرکان غمگین من (البته نه نسخه متنشر شده در ایران را} تمام کردم. این کتاب از آنجهت برایم جذاب بود که به پیری پرداخته بود. پیری مسئله غامضی است که به نظرم برعکس آنچه مارکز می گوید، از مرگ هم حتمی تر و وحشی تر است. پیری همیشه برای من همچنان راهروی تاریک ترسناکی بوده است که زمینش آنقدر لیز است که پاهایت از راه رفتن روی آن درد می گیرد. به هرحال پیری، حادثه محتومی است که وحشتناک ترین قسمت زندگی است. شک نکنید که زندگی با پیری پایان می پذیرد و نه با مرگ!

توصیه می کنم در این ارتباط کتاب تنهایی دم مرگ نوربرت الیاس را هم بخوانید.

می خواهم شما هم در خواندن این کتاب شریک شوید، بنابراین چون کتاب ممنوع شده، می توانید این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

کتاب اینگونه می آغازد:

درسالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باكره به خود هدیه دهم. به یاد رُزا كاباركاس افتادم؛ مالك یك خانه مخفی كه عادت داشت هر وقت خبر تازه ای به دستش می رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هیچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیزوبی شرمانه اش تن درنداده بودم، امااواصولی راكه من به آن ها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می گفت:اخلاقیات هم بستگی به زمانِ داره،خواهی دید.”

می دانم که این کار جالب نیست ولی دوست دارم دو پاراگراف از این کتاب را اینجا بگذارم:

«نسل جوانان آن دوره،حریص به زندگی كلاًآیندهرافراموش كردند تا اینكه واقعیت به آنها آموخت كه آینده آن گونه كه آرزو میكردند نشد وغم گذشته ها را خوردند.«

«متوجه شدم كه نظم من فضیلت نیست، عكس العملی است.در مقابل جهلم، كه سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشاند،محتاط به نظر برسم تا منحرف و سازشكار باشم تا تسلیم خشم. فرو خورده خود نگردم، سر وقت و دقیق باشم تا دانسته نشود كه چه قدر وقت دیگران برایم بی اهمیت است و بالاخره فهمیدم كه عشق حالتی روحی نیست بلكه بخت و اقبال است.«

(7) دیدگاه

حکایت لیبرال و شیر {قسمت دوم}

قبل از اینکه مطلب دومان را بخوانید، پاسخ من نیز در قسمت نظرات پست قبلی آمده است، اگر مایل بودید، نگاهی بیندازید.

1- همانطور که از سوالات فوق بر می­آید ، ما با یک انتخاب اخلاقی مواجهیم و اقتصاددانان در مبحث عدالت اقتصادی همواره با چنین انتخاب­هایی مواجه بوده ­اند و همین امر موجب شده است اقتصاددانان برای یافتن پاسخی برای پرسش هایی از این دست به فلسفه روی آورند. شاید برای همین است که «کینز» ، اقتصاددان معروف ، می­گوید : « اقتصاددانان معمولا بردگان یکی از فلاسفه دوران گذشته بوده ­اند» و شاید ظهور اقتصاددانانِ فیلسوف مانند «جان رالز» یا «فُن هایک»{کاتالاکسی: میزس، راثبارد، هرمان هوپه و …} ، پاسخی به این ادعا باشد.

تلاش من در این بخش بر این است که بدون بکار گرفتن واژه ­های پیچیدۀ فلسفی ، ارتباط اقتصاد و فلسفه را باز نمایم و برای پرسشهایی که در بخش اول مطرح کردم ، پاسخ­هایی فرضی از جانب اقتصاددانانِ فیلسوف لیبرال ارائه کنم.

2- در دوران پیشا­مدرن ، تمامی پرسش های اخلاقی از جانب یک نظام اعتقادی مشترک که بر مبنای هدفی متعالی و متافیزیکی شکل می­گرفت ، پاسخ­های کاملا مشخصی می ­یافت که مقدس و خدشه ­ناپذیر تلقی می ­شد. اما وقتی که «مارکس» می­گفت : «هر آنچه سخت و استوار است ، دود می­شود و به هوا می­رود» و «وبر» خبر از «افسون­زدایی» دنیا می ­داد ، جوامع غربی قدم در دوران مدرنیسم گذاشتند ، دورانی که در آن دیگر آن هدف متعالی ، برای پاسخگویی به چنین پرسش هایی کارایی لازم را نداشت. از این رو فیلسوفان در پی چاره ­جویی برآمدند و جریانهای مختلف فکری و فلسفی را شکل دادند که بحث و جدل آنها تا به امروز ادامه دارد.

برای حفظ سادگی بحث و مفید بودن آن در مبحث اقتصادی ، به دو جریان عمدۀ فلسفی اشاره می­کنم که هر یک ، نسلی از اقتصاددانان را متاثر کرده­اند و هر یک تداعی ­کنندۀ یک اکتشاف علمی ­اند :

الف) «انقلاب کپرنیکی»

«کپرنیک» اولین دانشمندی بود که پی برد این زمین است که بدور خورشید می­چرخد و نه برعکس. «کانت» نیز اولین فیلسوفی بود که جهان را بجای «متافیزیک» ، متوجه انسان کرد. به عقیدۀ او انسانها بواسطۀ طبیعت و سرشت مشترکی که دارند ، دارای وجدان اخلاقی مشترکی هستند که بدون نیاز به «امر متعالی» می­توان به کمک آن ، پرسش های اخلاقی را پاسخ گفت. «لیبرالیسم کانتی» به معنای استخراج گروهی از حقوق بنیادین اجتماعی از این وجدان اخلاقی مشترک است که افراد در چارچوب این حقوق خدشه ­ناپذیر می ­توانند سبک زندگی خاص خود را داشته باشند و دولت ها حق ندارند شیوۀ خاصی از زندگی را به افراد تحمیل کنند. «منشور حقوق بشر» محصول چنین تفکری است که امروزه معیاری برای ارزیابی حکومت ها واقع می­شود. اما با این حال اختلافات زیادی بین هواداران کانت وجود دارد که این حقوق بنیادین کدامها هستند؟ به عنوان مثال می­توان به اختلاف دیدگاه ­های دو اقتصاددانِ فیلسوف هوادار «کانت» یعنی «جان رالز» در قطب عدالت­خواه و «فُن هایک» در قطب آزادی­خواه اشاره کرد. «رالز» از اقتصاددانانی است که با رویکردی کانتی از «عدالت توزیعی» در اقتصاد دفاع می­کند و «هایک» با تاکید بر رویکردی تاریخی از نظام بازار آزاد و ارزش هایی چون آزادی افراد ، هر نوع مداخله­ای از نوع «عدالت توزیعی» را نفی می­کند.

اما برسیم به حکایت «شیر و لیبرال ها» . به عقیدۀ کانت و پیروان او ، سرشت بشری لوحی است که اصول اخلاقی مسلمی بر آن حک شده است و اعمال هر فردی ، «باید» مبتنی بر این اصول اخلاقی باشد. اختلاف نظر بر سر این اصول اخلاقی ، همواره یکی از مشکلات عمدۀ این رویکرد فلسفی بوده است که پاسخگویی به پرسش های اخلاقی را دشوار می­نماید.

اما پاسخ فرضی من از دیدگاه یک «لیبرال کانتی» (که جای مناقشۀ بسیار دارد) :
«جان رالز» : قهرمان حکایت ما باید بر اساس وجدان اخلاقی خود عمل کرده و تا جایی که می ­تواند برای نجات جان دوستش فداکاری و مبارزه کند ، بدون آنکه به فکر نتیجۀ این کار خود باشد (حتی اگر این نتیجه ، خورده شدن خود او توسط شیر باشد) ، لذا این عمل او که سعی کند سریعتر از دوستش بدود نشانۀ خودخواهی و غیر اخلاقی بودن اوست.

«هایک»­ : ناعدالتی تنها زمانی موضوعیت دارد که قصد یا غرضی انسانی باعث تفاوت در شرایط افراد شود ، لذا هر انسانی که برای زنده ماندن ، از حق آزادی خود استفاده می­کند و بدلیل شرایط اولیه بهتر (مثل کفش خوبی که با پول تو جیبی پدرش خریده!) نسبت به دیگری در وضعیت بهتری قرار می­گیرد (یعنی از دست شیر در می­رود) ، قابل سرزنش نیست و نمی­توان به این رفتار او انگ بی ­عدالتی یا بی ­مرامی گذاشت.


ب) «انقلاب داروینیستی»

«لیبرال­های پراگماتیست» همانند «ریچارد رورتی» که ملاحظات اقتصادی را بسیار جدی می­گیرد ، تصویر «دکارتی- کانتی» از انسان را به عنوان مالک طبیعت و هدف آفرینش بی­معنا می دانند. آنها با برداشتی داروینی از آدمی ، به عنوان حیوانی آغاز می­کنند که همانند سایر حیوانات ، حداکثر سعی خود را بکار می­برد تا با زیست­بوم خود سازگار شود و حداکثر تلاش خود را بکار می­گیرد تا ابزارهایی بسازد که او را توانا کند تا لذت بیشتر و رنج کمتری ببرد. زبان ، اخلاق ، دین ، دولت ، علم و تکنولوژی و … ابزارهایی بیش برای حداکثر کردن لذت آدمی نیستند. برای «لیبرال ­های پراگماتیست» تنها چیزی که میتواند به عنوان ارزش ، اخلاق یا عدالت تعریف شود ، در «حس همدردی» خلاصه می­شود ، چراکه انسان به عنوان یک حیوان این مزیت را داراست که درد همنوعان خود را درک می­کند. دیدگاه پراگماتیک بشدت در میان دانشمندان اقتصاد سیاسی و فیلسوفانِ اقتصادی آمریکایی نفوذ دارد.

اما پاسخ فرضی من از دیدگاه یک «لیبرال ­های پراگماتیست»:
رفتار هر انسان برای نجات جان خودش کاملا طبیعی است زیرا هر انسانی نه فقط خود ، که فقط خود را دوست دارد. اما قهرمان داستان ما اگر در حین فرار ، حس ترحم و همدردی با دوستش (که توسط شیر خورده می­شود) را احساس کند ، از نظر اخلاقی بسیار قابل تحسین خواهد بود.

جمع­بندی :

حال از خودم انتظار می­ره که به سه سوالی که مطرح کردم پاسخ بدم :

1- به سوال اول ، همان پاسخی را می­دهم که لیبرالهای ­پراگماتیست­ میدهند. در باب انسانشناسی کاملا پیرو نظر پراگماتیست ها هستم و برای همین ، فرض اساسی اقتصاد متعارف یعنی حداکثر کردن لذت شخصی را کاملا واقع ­گرایانه میدانم.

2- اگر من جای قهرمان این حکایت بودم بند کفش هایم را محکم کرده و سعی می­کردم از دوستم جلو بزنم. و اگه موفق به این کار میشدم ، صحنۀ خورده شدن دوستم توسط شیر را در ذهنم مرور میشد و به دو دلیل متأسف و مغموم میشدم ، اول بخاطر اینکه درد دوستم را در حین خورده شدن توسط شیر حس می ­کردم ، دوم اینکه یک دوست خوب را از دست داده­ام . ابدا هم سعی نمی­کردم که خودم را پیش بقیه توجیه کنم. (رفتار بی ­تفاوت و رِندانه در پیش می­گرفتم)

3- چون «ژیژک» ، هم پست ­مدرن و هم نئو­مارکسیست است ، احتمالا پیشنهادش این باشد که هر دو نفر دستهای یکدیگر را گرفته و در همان جا بنشینند تا هر دو در اوج «عشق و زیبایی» توسط شیر خورده شوند!

(4) دیدگاه

حکایت لیبرال ها و شیر!

این هم پست جدیدی از دومان! که مسئله خوبی را مطرح کرده{هرچند خیلی تند و تیز است!}. دوستان موافق و مخالف لطف کنند نظرات را بنویسند چون می خواهد نتیجه گیری خوبی داشته باشد. من هم نظر خود را قسمت نظرات و بعد از نظر دوستان خواهم گذاشت.
{سایر دوستانی هم که قصد دارند، پست مستقل بنویسند و می بینند که نظراتشان با من تقریبا همسو است، می توانند، مطالبشان را ارسال کنند تا در وبلاگ قرار گیرد.}

تجرﺑﺔ وبلاگ ­نویسی و تبادل نظر در فضای مجازی ، امکانی که دوست عزیزم ، صادق ، منو به اون تشویق کرده و از این بابت باید ازش ممنون باشم (مثل خیلی چیزای دیگه که فقط یه دوست خوب میتونه به آدم بده!{کاتالاکسی: و بابت آنها هم باید از من ممنون باشی!}). چون تجرﺑﺔ بسیار خوبیه و با نوشتن می­تونم تا حدودی ، ناامیدی و رخوتی رو که فضای دانشگاه و جامعه به من القا می­کنه ، تسکین بدم.
1- «اسلاوی ژیژک» معروف به ویروسی کامپیوتری است که نمودهای بارز ماتریس موسوم به سرمایه ­داری لیبرال جهان ­گستر را به ­هم می ­ریزد. «ژیژک» به این منظور در یکی از مقالات خود لطیفه ­ای در باب نگرش لیبرالها به انسانهای دیگر (یا انسان­شناسی لیبرالیسم) تعریف میکند که به مزاج محافل روشنفکری بسیار خوش آمده است : « یک لیبرال با دوستش تو جنگلی می گشتند که ناگهان با شیر گرسنه ­ای روبرو می­شن ، لیبرال به قصد فرار بلافاصله بند کفشاشو محکم میکنه. دوستش میگه : مگه دیوونه شدی ، هر چی هم سریع بدویی ، سرعتت از شیر که بیشتر نیست. لیبرال برمی گرده به دوستش میگه : من که نمی­خوام از اون سریعتر بدو­م ، فقط می­خوام از تو جلو بزنم.»
من شخصا همیشه ترجیح میدهم که به صراحت خود را لیبرال بنامم و از لیبرالیسم (چه اقتصادی و چه سیاسی) دفاع کنم ، ولی باید اعتراف کنم که این یکی از بهترین لطیفه ­هایی بود که تا بحال شنیده­ام و هر بار که به آن فکر می­کنم ، ناگزیر لبخندی بر لبانم می­نشیند.
بعقیدﺓ من ، اندیشمندان چپ هر چند گرفتار تخیلات آرمانی هستند و اغلب با عدم واقع­بینی خود ، مشکلات عدیده­ای در عرﺻﺔ سیاسی و بخصوص اقتصادی کشورها ایجاد می­کنند ، اما نگاه نقادانه و ظریفی دارند که می­توان از آن بسیار بهره برد و از همین رو من به امثال «ژیژک» علاﻗﺔ خاصی دارم.
ﻟﻄﻴﻔﺔ «ژیژک» با ظرافت خاصی به شنونده این منظور را می­رساند که یک فرد لیبرال تنها به فکر نفع شخصی خویش است و « نه خود را ، بلکه فقط خود را دوست دارد». علاﻗﺔ من به امثال ژیژک دقیقا به این دلیل است که انسان را به تفکر وا­ می­دارد و من هم به عنوان یک لیبرال با شنیدن این لطیفه در عین حال که از ته دل می خندیدم ، به فکر فرو رفتم.
2- این بار تصمیم دارم در مورد نگرش لیبرال­ها ، بویژه اقتصاددانان لیبرال در مورد انگیزه و چگونگی رفتار «انسان نوعی» بنویسم و سپس دلالت این نگرش را در سیاستهای اقتصادی بویژه عدالت اقتصادی که محل بحث فراوانی است مورد اشاره قرار دهم. اما این کار را به پست بعدی موکول می کنم!{کاتالاکسی: بابا این تکنیک هایی وبلاگی که به کار می بری ما را هلاک کرده است!}
چون ابتدا علاقه ­مندم تا نظرات حداقل چند نفر از دوستان را در مورد این لطیفه که ارتباط مستقیمی به بحث مورد نظر من دارد بدانم. همچنین نظرات شما می­تواند به عنوان بحثی پیرامون فرض اساسی علم اقتصاد متعارف (که ماهیتا لیبرال است) باشد ، مبنی بر این که هر فردی بدنبال حداکثر کردن مطلوبیت (یا لذت) خود است. فکر می­کنم که این بحث جای خوبی باشد برای اینکه اندیشه خود در مورد انگیزﺓ رفتار انسانی را به آزمون بگذارید و اینکه تا چه حد با اندیشه ­های لیبرال ها در این مورد موافقید.
الف) آیا شما ، آقای لیبرال را که قهرمان ﻟﻄﻴﻔﺔ ماست ، انسان خود­خواه و سنگدلی میدانید یا رفتار او را یک واکنش طبیعی تلقی می­کنید؟
ب) فرض کنید که یک انسان نوعی (مثلا خود شما) در چنین موقعیتی گرفتار شود ، توﺻﯿﺔ شما به او چیست؟
ج) فکر می ­کنید خود آقای «ژیژک» چه پاسخی به پرسش های فوق دارد؟
{Slavoj zizek فیلسوف چپ و پست مدرن اسلوونیایی است.}

(10) دیدگاه

تغییر قالب و باقی ماجرا

دوستان آنقدر فشار آوردند، خصوصا این آقا!{که متخصص کامپیوتر ما هم هست و حلال مشکلات!} که چه وضعشه قالبت را عوض کن در اینترنت اکسپلورر اصلا نمی شود کامنت ها و لینک هایی که در کامنت ها مطرح می شود را دنبال کرد.{هرچند در فایرفاکس مشکلی نداشت}
به هر حال قالب را عوض کردم تا ببینم این قالب دیگر چه بازی در خواهد آورد. هرچند قالب جدید را دوست نمی دارم، ولی ظاهرا خوب کار می کند! {و همین کافی است؟؟}  از معایب وردپرس یکی پولی بودن تغییرات در قالب و اصلاح آن است. که کار را واقعا سخت کرده است.
دو ویجت(نوار کناری) جدید هم با نام های آموزش اقتصاد و آمار اقتصادی گذاشته ام که کامل تر هم خواهند شد.

(6) دیدگاه

پول پرقدرت

امروز قصد داشتم در خصوص مهندسی اجتماعی بنویسم. خصوصا مهندسی اجتماعی کل نگر.(البته چند وقت است که سعی دارم در این باره بنویسم. اما امروز آمده بودم پای کامپیوتر که در این مورد بنویسم. اما گفتم ابتدا چرخی در وب بزنم که دیدم دکتر خیرخواهان مطلبی در این خصوص نوشته اند. این مطلب را ببینید. من هم در هفته های آینده در این خصوص خواهم نوشت.
در این پست به نظرم رسید که در خصوص پول پرقدرت که یکی از مفاهیم ساده اقتصادی است اما بسیار از خود من سوال شده که منظور چیست، بنویسم. {دوستان اقتصادی نیازی به خواندن ندارند چون اینها برای آنها بدیهی است ولی کسانی که اقتصاد نخوانده اند به شدت در این موارد مشکل دارند. و البته اقتصادی ها هم نامردی نکرده و با بکار بردن چند عدد از این اصطلاحات در صحبت های خود، سواد! خود را به رخ می کشند. نمونه بارز این گونه از اقتصاددانان دکتر خوش چهره است که واقعا دیدن مصاحبه های ایشان در تلویزیون اسفبار و دردناک است!)

در بحث عرضه پول چند مفهوم وجود دارد شامل نقدینگی، پول پرقدرت و تعریف محدود پول.
تعریف محدود پول یا M1 که غالبا از آن به عنوان عرضه پول استفاده می شود عبارتست از اسکناس و مسکوکات در نزد مردم بعلاوه سپرده های جاری مردم در بانک ها و در موسسات پولی که جزو بانک ها به حساب نمی آیند ولی سپرده های جاری می گیرند.
حجم نقدینگی نیز به زبان ساده عبارتست از همین M1 بعلاوه سپرده های مدت دار. ( یعنی پول به علاوه سپرده های غیر جاری که در حساب های مختلف شامل کوتاه مدت و بلند مدت و غیره وجود دارد. همچنین گاها در ایران به این حساب های غیرجاری شبه پول هم گفته می شود.)
اما پول پرقدرت یا همان پایه پولی عبارتست از پولی که مستقیما توسط بانک مرکزی به وجود می آید. و این پول شامل موارد ترازنامه بانک مرکزی می شود.
بعنوان یک تاریخچه کوتاه بگویم که در پس از مبادله پایاپای دوره ای بوجود آمد که در آن فلزات قیمتی مثل طلا، نقش واسطه مبادله را بازی می کردند. اما کم کم به دلایل مختلف از جمله سختی حمل و نقل، مردم طلاهایشان را نزد صرافی ها گذاشته و به جای آن طلاها، برگه رسید دریافت می کردند و این برگه را بعنوان پول در مبادلات به کار می بردند،{که هنوز هم برخی از اقتصاددانان معتقدند اگر پول به همین شکل، یعنی به شکل پول خصوصی و توسط نهادهای مختلف عرضه شود دیگر این مشکلاتی که امروز دولت در عرصه پولی بوجود آورده را نخواهیم داشت. که در آینده سعی می کنم با خواندن بیشتر در این موضوع، بیشتر در این باره بنویسم.}
تدریجا دولت جای این صرافی ها را گرفت و خودش به مردم رسید طلایشان را می داد. این به این معنی بود که معادل طلایی که در خزانه بود، اسکناس چاپ میشد. به تدریج دولت ها دریافتند که می توانند بیش از آنچه حجم طلا دارند اسکناس منتشر کنند و به کسی هم بر نمی خورد! بنابراین از این به بعد، معادل درصدی از اسکناس منتشره، طلا نگهداری می کردند.
خلاصه بعد از این مدت، چیزهای دیگری هم جای طلا به عنوان پشتوانه پول نگهداری شدند از جمله «طلب های بانک مرکزی از دولت»، «ذخایر ارزی بانک مرکزی» و همچنین «طلب های بانک مرکزی از بانک های تجاری و دارایی های فیزیکی بانک مرکزی».
این چهار مورد همان چهار موردی هستند که در قسمت دارایی های ترازنامه بانک مرکزی دیده می شوند.
حالا به بحث ابتدایی برمی گردم که پول پرقدرت دقیقا پولی است که بانک مرکزی از این چهار طریق ایجاد می کند. یعنی یا طلا می خرد و پولش را معدن کار یا دولت یا … می دهد. یا ارز می خرد و پولش را به صادر کننده و دیگر کسانی که ارز می فروشند می دهد. یا به دولت قرض می دهد{فاجعه!} و یا به بانک ها قر ض می دهد و یا زمین می خرد و ساختمان برای خودش می سازد و پولش را به زمین دار و بنا و … می دهد.اما چرا به این پول می گوییم پول قدرت مند؟ برای اینکه این پول هنگامی که به بازار وارد می شود،با مکانیسم ضریب فزاینده؛ چند برابر خودش را ایجاد میکند. و این امر هم به علت وجود مکانیسم حساب های جاری و پس انداز است.{ که اگر دیدم این پست مورد توجه دوستان قرار گرفته، ادامه اش داده و درباره ضریب فزاینده خواهم نوشت. همچنین در هر صورت به زودی درباره استقلال بانک مرکزی،که این روزها خیلی روی آن بحث می شود، و اینکه چرا استقلال بانک مرکزی، بد است ولی از بدتر بهتر است نیز خواهم نوشت.}
اما وقتی در وب برای پول پرقدرت سرچ کردم دیدم که دکتر شیبانی اینطور اظهار کرده اند:
«شيباني تصريح کرد: هر ريال پول بانک مرکزي که به جامعه تزريق مي شود 5 ريال در جامعه ايجاد مي کند. به اين دليل ما قصد داريم با جمع آوري نقدينگي پول پرقدرت را در اختيار بانک مرکزي قرار دهيم و پول هاي جمع آوري شده را سرمايه گذاري کنيم.» 

حال شما این اظهارات را چگونه ارزیابی می کنید؟(این هم برای اقتصادی ها!)

(11) دیدگاه

معرفی یک سایت

سایت موسسه Economics Web Institute منبع عظیمی از آمارهای مختلف اقتصادی دارد که بسیار خوب و شاهکار است. از نرخ دستمزد در کشورهای گوناگون تا شاخصهای کیفیت آموزش و قیمت نفت از 100 سال پیش و خلاصه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.
همچنین این سایت کتاب های اقتصادی رایگانی را در زمینه های مختلف ارایه می دهد.
این دیگه واقعا شاهکار است: نرم افزارهای مختلف اقتصادی بصورت رایگان(البته ایرانی های همه اش را دارند!) ولی مهم اینست که این سایت، بازی های کامپیوتری را بصورت رایگان قرار داده که به اقتصاد مربوط اند(خود من البته بازی نکرده ام) .

خلاصه کنم که حتما اگر اقتصاددان هستید که حتما ولی اگر نیستید هم برای دانلود کردن بازی های می توانید به این سایت مراجعه کنید.
بزودی یک قسمت در نوار سمت چپ برای معرفی اینگونه سایت های آماری و همچنین سایت های آموزش مفاهیم اقتصادی درست خواهم کرد.

(6) دیدگاه

قیلطر شده ایم!

ظاهرا این وبلاگ در برخی شهرستانها و نیز در برخی از ISPهای تهران، قیلطر(یا بقولی هیلتر) شده است!!
در شهرستانهای مذکور شامل تبریز و اراک و برخی شهرهای خراسان، که من از دوستان اطلاع یافته ام، حتی سرچ گوگلی «کاتالاکسی» هم قیلطر است! با این حساب بر من مسجل شده است که به خاطر نام وبلاگ قیلطر شده ایم! چرا که قیلطرینگ دیوانه واری که در جریان است، آن را حاوی اصطلاحات شنیع! می داند! و نه بخاطر محتوای مطالب. چرا که دوستان رادیکال لیبرالی که همه هم قدیمی تر از من هستند، به کار وبلاگی خود ادامه می دهند و مشکلی هم ندارند.
یک نکته هم در تایید قیلطر بودن اینست که این وبلاگ تا 12 رو پیش بصورت ممتد، روزانه بصورت متوسط، 300 بازدیدکننده داشته است. ماکزیرمم 500 و مینیمم آن 194 بوده است. اما طی 13 روز گذشته (بغیر از 3 روز اخیر که هفتان و دکتر مزیدی لینک مستقیم به مطلب رورتی دادند) بازدیدکنندگان به زیر 200 نفر در روز کاهش یافته و بطور متوسط حدود130 نفر از وبلاگ بازدید می کردند. یعنی بازدیدهای وبلاگ یکدفعه به نصف افت کرده و این امر در 13 روز گذشته(به استثنای این سه روز) ادامه داشته است. که مهر تاییدی است بر قیلطر شدن وبلاگ در این چند روزه.
با این حساب، کسی راه حلی سراغ دارد که به به آقایان قیلطرینگ بگوییم که بابا این «کاتالاکسی» آنچه شما با ذهنیت خود مراد می کنید، نیست! تا ما را از شر این قیلطر برهانند.

یک راه ساده عبور از قیلطر کاتالاکسی، زدن یک s به جلوی http ابتدایی است. یعنی در جایی که وبلاگ قیلطر است می توانید بجای http که قیلطر است از https استفاده کنید.

(4) دیدگاه

پول و عشق؛ رشد و توسعه-بخش آخر-

 قسمت دوم از مقاله دومان، که در پست قبلی آمد، در اين پست تقديم مي شود:
سوم) بنظر نمی رسد در دنیایی از واقعیتهای تلخ که پیش رو داریم ، ثروت به­اندازﺓ کافی وجود داشته باشد که برای همگان عشق و توسعه­یافتگی بهمراه آورد ، مگر آنکه دل به فناوریهای شگفت­انگیز ببندیم.
و نتیجه­ای که در این نوشتار در پی آنم:

اول) برای توسعه­یافتگی هیچ گریزی از تمرکز بر متغیر رشد اقتصادی نیست و در این مسیر آنچنان عقب مانده و فرصت سوخته­ایم که چاره­ای جز تبعیت از نسخه­های موفق جهانی نداریم. اقتصاد آزاد با رشد اقتصادی که بهمراه می­آورد تنها راه برون­رفت از بن­بست توسعه­نیافتگی است. در این میان هرگونه نسخه­ای ، شامل مدلهای بومی متکی بر متغیرهای توسعه چیزی جز اتلاف زمان و منابع نیست.آزادسازی ، خصوصی­سازی و کوچک کردن حجم­ دولت امری مسلم برای رشد اقتصادی و سپس توﺳﻌﺔ اقتصادی است. (این نکته آنچنان برای من واضح است که درک انگیزﺓ افراد مدعی نهادگرایی ، اقتصاد عدالت­محور و … در انتقاد از چنین سیاستهایی برایم سخت دشوار است.)
دوم) شاید واقعیتهای تلخی که اقتصاددانان با آن روبرو می­شوند و برای آن نسخه می­پیچند ، باعث شود كه به عالمان قرون گذشته حق دهيم که علم اقتصاد را «علم نکبت» بدانند. 
به هرحال يادمان باشد كه هرچه به لحاظ ارزشي بار اين علم كنيم؛ اين يك واقعيت ملموس است كه عرﺻﺔ اقتصاد آزاد بیش از آنکه تلاش برای سعادت همگان باشد ، کوششی است برای حداکثر کردن نفع شخصی که در تفسیر داروینیستی از اجتماع بشری معنای واقعی خود را باز می­یابد.
اقتصاد بین­الملل این واقعیت را بیش از پیش باز می­نماید. سرمایه­های بین­المللی به­اندازه­ای زیاد نیستند که تمامی کشورها برای رشد اقتصادی از آن بهره گیرند و رقابت بر سر تصاحب این سرمایه­ها ، اصلی اساسی در رقابت اقتصادی میان کشورها است. در این مسیر ، کشورهایی که موفق عمل میکنند در واقع فرصتهای اقتصادی را از کشورهای دیگر می­ربایند. به عنوان مثال چینی ها به اتکای قدرت استبدادی و سیاستهای بیرحمانه­ای چون «قانون تک فرزندی» و بها دادن به سرمایه­دارانی که با روزی چندین «سنت» از کارگران آنها کارمی­کشند،{كاتالاكسي: فكر نمي كنم اين جمله بار منفي داشته باشد. بنابراين منفي برداشت نكنيد!} نرخ رشد دورقمی را تجربه می­کنند و این لزوما با ورشکستگی تولیدات مشابه و از دست دادن فرصت بهره گرفتن از سرمایه­های خارجی برای دیگر کشورها همراه است. لذا بنا بر نتیجه اول ، چین با تضمین چنین رشد اقتصادی ،­ بسرعت بسوی توسعه­یافتگی نیز پیش می­رود ولی کشورهایی که به بهاﻧﺔ عدالت محوري و مهرورزی و ….  در اتخاذ سیاست رشد اقتصادی تعلل می­ورزند ، بیش از پیش از کشورهای توسعه­یافته فاصله می­گیرند. ( ایران و ونزوئلا از این نمونه­اند)

سوم) حال با این نتایجی که بر شمرده­ام ، خوانندﺓ عزیز باید از من بپرسد که در چنین تفسیری از اقتصاد ، «عدالت» ، «اخلاق» ، …. چه جایگاهی خواهد داشت. متاسفانه باید بگویم که بعقیدﺓ من ، ناچار به انتخابهای اخلاقی متناقضی هستیم :اگر اقتصاد آزاد و فرایند جهانی­شدن را پذیرفته­ایم ، ناچار باید به رقابت بیرحمانه در جذب سرمایه­ها برای رشد اقتصادی تن در دهیم و تصویر کودکان گرسنه آفریقایی را پیش رو نگه داریم ، فقط برای همدردی و احسان برای تسکین همدردی ، نه بیشتر! چرا که ترجیح می­دهیم این گرسنگان از ميان هموطنان ما نباشند. 
اگر اقتصاد آزاد را پذیرفته­ایم ، ناچاریم بین سیاستهای رشد و سیاستهای کوتاه مدت عدالت­ورز (که اغلب بجای عدالت به ریخت و پاش منجر می­شود ) انتخاب کنیم ، از نوع انتخابی که چین با قاطعیت تمام انجام داده است.{كاتالاكسي: البته منظور اين نيست كه ما هم همانند چين عمل كنيم؛ صرفا به عنوان يك سنخ آرماني از آن ياد شده است و جهت حركت مهم است.}در این صورت، متاسفانه بايد بگويم كه کشورها و افراد بسیار فقیر در کوتاه مدت هیچ بهره­ای از اقتصاد نخواهند برد و در بلند­مدت همگی خواهند مرد. تنها به این دلیل که مسیری جز اقتصاد آزاد و سرمایه­داری (بدست آوردن پول) برای آینده­ای بهتر (بدست آوردن عشق) پیش رو نداریم. {ولي فرزندان آنها قطعا همانند پدرانشان در فقر نخواهند بود.}

جمع­بندی:
بعقیدﺓ من ، اینکه بقول رورتی «بنحو شرافتمندانه» ، واقعیات اقتصادی را بپذیریم بسیار اخلاقی­تر از آن است که «سرمان را در برف کنیم». حس همدردی به فقیران کشورمان یا دیگر کشورها نباید ما را از رویارویی با واقعیات باز دارد. تعلل در انتخاب سیاستهای اقتصادی (مانند انتخاب در اولویت دادن به رشد یا توسعه اقتصادی) و سردرگمی اقتصاددانان  و سیاستگذاران اقتصادی کشورمان به هر بهانه­ای (عدالت یا هر شعار مردم­پسند دیگر) ، عمل اخلاقی بشمار نمی­آید ، بلکه تنها نشان از کنار نیامدن با واقعیتها است. {كاتالاكسي: كه حتي با نگاه هابزي مي توان اين را غير اخلاقي هم دانست}
 انکار واقعیات و رویا­پردازی همان چیزی است که از مارکسیسم برای روشنفکران ما بجای مانده است و در هر لباسی خود را به نمایش می­گذارد. (نسخه­های بومی برای اقتصاد کشور ، نهادگرایی ایرانی ، توسعه عدالت محور و مهرورزی و … همگی ردایی زیبا برای این رویاهاي خطرناك و آينده ستيز است)
بله! رسیدن به نرخ رشد بالا و کسب جایگاه اقتصادی بین­المللی مناسب، هزینه می­خواهد. هزینه­ای که بیشتر، از جیب فقرا پرداخت خواهد شد و اگر می­خواهیم برای کشورمان «عشق» به ارمغان آوریم ، باید به این سختی­ها تن دهیم تا «پول» بیشتر کسب کنیم . زیرا «پول متغیر مستقل باقی خواهد ماند و عشق متغیر وابسته». اگر همان فقرا مي خواهند وضع تغيير كند، حداقل براي نسل هاي بعدي اشان، مجبورند به اين انتخاب تن در دهند.
و اما یک پرسش : آیا در کشورمان ، میتوانیم با توزیع مستقیم درآمد­های نفتی و تامین حداقل معاش برای شهروندان ایرانی ، هم «نفرین نفت» را به موهبت تبدیل کنیم و مسیر رشد اقتصادی را تسهیل کنیم و هم ناچار نباشیم به بیرحمی چینی ها عمل کنیم.{كاتالاكسي: اين سوالي است كه هم من هم دوستان در وبلاگ مصيبت منابع در پي آن هستيم و حتما بيشتر در مورد آن خواهم نوشت.}
 

**پس نوشت: بحث خوبی در قسمت نظرات به راه افتاده است…

(12) دیدگاه

از نويسنده ميهمان:پول و عشق ، رشد و توسعه

دومان بهرامي راد، دانشجوي دكتري اقتصاد در دانشگاه تهران، كه اكنون بسيار نوميد است و با وجود تحصيل در مقطع دكتري، سوداي رفتن و نماندن در ايران را در سر مي پرورد، يكي از بهترين دوستان من است. بدون اغراق، او يكي از هدفمندترين و بهترين دانشجويان دكتري اقتصاد در ايران است.‌(كه البته قبولي اش در تمام دانشگاه هاي تهران و علامه و تربيت مدرس هم بنوعي تاييد كننده اين امر است،‌هر چند من با شناخت خود و نه با اين چيزها چنين حكمي را صادر كردم). این را هم بگویم که او هم جزو حلقه معدود (4نفره) دانشجویان لیبرال در دانشکده اقتصاد تهران است. دومان مدتي است كه به خواندن كتاب هاي ريچارد رورتيRichard Rorty) ، فیلسوف نئوپراگماتیست آمریکایی) پرداخته و شناخت نسبتا خوبي از وي دارد، از او خواستم تا مطلبي در مورد رورتي بنويسد، او هم با اشتياق خواست از مقاله اي كه جديدا از رورتي يافته بود، بنويسد. اين متن نوشته دومان است كه در 2 پست امروز و فردا تقديم مي شود.(حك و اصلاحات و نظرات غير نوشتاري خودم را در پرانتز با نام كاتالاكسي متذكر شده ام(

باشد که از این پس دومان بیشتر برای کاتالاکسی بنویسد

-1ریچارد رورتی، در مقاﻟﺔ خود با عنوان “پول و عشق” از زبان قهرمان یکی از رمان های “ای.ام.فارستر” می­پرسد: “آیا اقتصاد همان روح جهان است … آیا قعر مغاک ، نه فقدان عشق ، که فقدان پول است
آنگاه در صفحاتی بعد ، به ­گونه ­ای صریح و روشن پاسخ میدهد: “نداشتن پول ، نداشتن شایستگی صحبت کردن و نداشتن شایستگی رابطه داشتن است. نداشتن پول ، نداشتن امکانی برای عشق است. مردم بسیار فقیر ، کسانی که در قعر مغاک ­اند مردمی که به ­قول برشت در تاریکی زندگی می­کنند ، نه استطاعت عشق دارند و نه شایستگی مصاحبت … مردم بسیار فقیر شهامت عشق یا دوستی را در خود نمی­ بینند ، زیرا ﻫﻤﺔ لحظه­ های روزهایشان مالامال از دغدﻏﺔ لقمه ه­ای نان است”.
رورتی، معتقد است که لطافت طبع و عشق زمانی پدیدار خواهد شد که آن قدر پول باشد که برای افراد ، اندکی فراغت به ­بار آورد – حداقل فرصتی کوتاه – تا در آن بتوان دوست داشت. او واقع ­گرایی را در آن می­داند که بپذیریم ، پول متغیری مستقل است و عشق؛ متغیری وابسته. شاید اگر “رورتی” اندکی با مفاهیم اقتصادی آشنا بود ، بجای “پول” از رشد اقتصادی و بجای “عشق” از شاخص ­های توﺳﻌﺔ اقتصادی سخن می­گفت. اما برای خواننده ­ای که اقتصاد می­داند یا می­خواند ، مسلم است که او سعی در القای این اندیشه دارد که رشد اقتصادی متغیری مستقل است و توﺳﻌﺔ اقتصادی وابسته به آن. او همچنین از عبارت “شمالی ­ها” برای کشورهای توسعه­ یافته و از “جنوبی­ها” برای کشورهای توسعه نیافته (شامل کشور عزیز ما) نام می­ برد.
رورتی، تمایز بین مارکسیسم و لیبرالیسم را در عدم توافق در این خصوص می­داند که آیا می­توان آنقدر پول بدست آورد که از طریق باز­توزیع آن در میان ﻫﻤﺔ مردمان ، امکان لطافت طبع و عشق ورزیدن را برای آنان به ارمغان آورد؟ پاسخ یک مارکسیست ، یک “آری!” سرراست است ، اما “رورتی” در مقام یک لیبرال صریح اللهجه می­گوید: “معلوم است که نمی­توان!”.
پاسخ مثبت مارکسیست به سوال “رورتی” ، از ایمان او بر­می­خیزد : زمانی که مردمان فقیر و فرودست زمام امور را در دست بگیرند و انقلاب همه چیز را دگرگون کند ، با فروپاشی بازار آزاد سرمایه ­داری و توسل به برنامه­ ریزی ، آنچنان رشد اقتصادی بدست می­آید که توزیع آن ، ﻫﻤﺔ مردم جهان را از فقر و ­بی ­پولی نجات می­دهد. اما افسوس که مارکسیسم دیگر گیرایی چندانی ندارد!
اما “رورتی” می ­توانست همانند لیبرال های دیگر بگوید: “در بلند مدت ، حتما! ، کافی است منتظر بمانید تا با جهانی شدن ، کیک نیز بزرگ شود ، آنگاه آن را تقسیم خواهیم کرد!”. اما با شناختی که از “رورتی” دارم ، می­دانم که او به شدت رئاليست است و از آن دسته اي نیست که خود را با امیدهای واهی فریب دهد و خوب می­داند که دربلند­مدت همه می­میریم. نوای مرگ در میان کودکان گرسنه در آفریقا آنچنان تند می­نوازد که “انتظار فرارسیدن بلند­مدت” برای آنان بسیار نامفهوم است.
به عقیدﺓ او هر نوآوری لیبرالیسم جهانی ، مانند صندوق بین ­المللی یا بانک جهانی از این امید ناشی شده است که شمالی­ ها ناچار نباشند خود را از مردمی که در سودان و هائیتی بسان حیواناتی زندگی می­کنند ، متمایز سازند. نه به این دلیل که آنان گرسنه و بی ­پول­ اند بلکه به این دلیل که از عشق هیچ نمی­ دانند ، یا به زبان خودمانی (اقتصادی) توسعه ­نیافته­ اند. اما دیدگاه “رورتی” به او این اجازه را نمی­دهد که به این راه­ حل امیدوار باشد.
جالب است بدانیم که بیشترین تلاش “رورتی” در دنیای فلسفه ، صرف ایجاد چشم­ اندازی از امیدهای اجتماعی شده است ، با این حال در مقاﻟﺔ خود هیچ پایانی برای تفکرات بدبیناﻧﺔ خود ارائه نمی­دهد.
-2
لابد از خود می­ پرسید که من در مقاﻟﺔ رورتی دنبال چه می­گردم. از کسی که “رورتی” می­خواند انتظار می­رود که به اندازﺓ خود او صریح باشد.
من در مقام یک دانش­ آموﺧﺘﺔ اقتصاد ، با “رورتی” در این سه نکته اشتراک نظر دارم :
اول( حداقل در یک مورد حق با مارکسیستها بود : روح تاریخ، اقتصادی است. من منکر راﺑﻄﺔ دوسویه بین اقتصاد و فرهنگ نیستم ، اما واقعیتهای اقتصادی نشانگر آن است که رشد اقتصادی قدرت توضیح ­دهندگی بیشتری بر توﺳﻌﺔ اقتصادی دارد تا بالعکس. لذا همانگونه که پول مقدم بر عشق است، رشد مقدم بر توسعه است.{كاتالاكسي: البته منظور دومان از اين پاراگراف، اثبات چيزي نبوده است!}
دوم (کشورهای توسعه­ یافته اگر تلاش فراوان کنند ، شاید بتوانند فقر را در کشورهای خود ریشه ­کن کنند تا ﻫﻤﺔ افراد جاﻣﻌﺔ آنان از موهبت عشق(توسعه ­یافتگی) بهره ­مند شوند. اما قادر به نجات ما “جنوبی­ها” نخواهند بود (اگر چنین نیتی داشته باشند! ، که من در این مورد به اندازﺓ “رورتی” خوش­بین نیستم.(
سوم) بنظر نمی رسد در دنیایی از واقعیت های تلخ که پیش رو داریم ، ثروت به ­اندازﺓ کافی وجود داشته باشد که برای همگان عشق و توسعه ­یافتگی به همراه آورد ، مگر آنکه دل به فناوری های شگفت ­انگیز ببندیم.

(11) دیدگاه

حلقه های فکری غیردولتی

بنابر قولی که در پست پیشین دادم، سعی خواهم کرد در این پست به ابعاد مسئله دولت و حوزه دخالتش خصوصا در بحث پژوهش بپردازم.

همانطور که دکتر خیرخواهان اشاره کرده است، موسسات خصوصی و همچنین موسسات خیریه بسیاری در کشورهای پیشرفته وجود دارند که کارهای پژوهشی انجام می دهند و پژوهشگران را حمایت می کنند. از موسسات خصوصی که بگذریم و فقدان این موسسات را در ایران، بنا بر قاعده کلی فقدان این موسسات در تمام رشته ها و زمینه ها در ایران بدانیم. این سوال باقی می ماند که چرا موسسات خیریه ای که در این زمینه فعالیت کنند در ایران شکل نگرفته اند؟

به این سوال از چند جنبه می توان پاسخ داد؛ اما توضیح مناسب به نظر من اینست که این موسسات برای این در ایران شکل نگرفته اند که عملا تقاضایی برای تشکیل این موسسات از سوی خود پژوهشگران و فرهیختگان وجود نداشته است. بنا براین پاسخ، فرهیختگان و روشنفکران این مرز و بوم، همیشه بدنبال پیدا کردن جایی در دولت برای خود بوده اند، و کاملا به آن راضی شده و شاید این مهم، منتهای آمال و آرزوی آنان بوده است. همه این روشنفکرانی که ما می شناسیم، تقریبا بدون استثنا سمت های دولتی داشته اند. حال چه در مقام کارشناس، چه در مقام کارمند، چه در مقامات عالیه و چه در مقام استاد دانشگاه های دولتی و … بنابراین عملا هیچ گاه نیازی به تشکلی چنین مراکزی و ایجاد چنین حلقه های فکری هیچ گاه احساس نشده است.

 از سوی دیگر سرمایه داران و کسانی که تمایل دارند در امور خیر مشارکت کنند، آنچنان از سوی دولت و نهادهای مذهبی دوره شده اند که عملا اگر از این سمت تکاپوی جدی وجود نداشته باشد، طبیعی است که آنها حداکثر، درآمد خود را صرف ساختن مسجد و مدرسه و بیمارستان و امثالهم می کنند تا اقدام به تشکیل موسسات پژوهشی و گروه های فکری کنند که برون داد مشخص و قابل احصایی هم شاید نداشته باشند.

از همین روست که امروزه اگر از چند موسسه پژوهشی خصوصی که اگر پروژه های دولتی نباشد، درشان تخته خواهد شد، بگذریم، عملا هیچ موسسه و گروه مشخصی که از معبری غیر از دولت، تامین مالی شوند، وجود ندارد.

این البته آفت بزرگی است و می تواند بیش از پیش به فرآیند ایجاد دانش و تشکیل حلقه های فکری که غیردولتی می اندیشند، صدمه زده و همانطور که امروز می بینیم، سبب ساز جهت گیری کاملا دولتی و دولت زده(نه به لحاظ ارزشی بلکه به لحاظ نظری) پژوهش ها، تحقیقات و امور مربوط به آنها شود. همین است که هم اکنون هیچ نشریه علمی-پژوهشی غیردولتی در ایران وجود ندارد! و رانت خواری و افزونه طلبی در این بخش به شدت بیداد می کند. به نحوی که واقعا تاسف بار و شرم آور است{کسانی که در این بخش کار می کنند، می فهمند من چه می گویم}

یادمان باشد کسی مثل فریدمن، با بورسیه یکی از همین موسسات توانست، تحصیل کند، ارنه فرزند یک خانواده مهاجر اوکراینی فقیر، حداکثر می توانست یک فقیر دیگر باشد.

به همین جهت من بطور مشخص پیشنهاد می کنم که «حلقه مصیبت منابع» که برون داد آن همان وبلاگ و در آینده شاید سایتی مشخص باشد، تشکیل شده و با رایزنی و همکاری با افرادی که قدرت تامین مالی آن را دارند شروع به کار کند.{البته اگر چنین افرادی پیدا شوند.} و حوزه کاری اش هم همین بحث نفت و اقتصاد ایران باشد.

شما چه فکر می کنید؟ فکر می کنید عملا امکان تشکیل چنین حلقه ای و تامین مالی آن از سوی افرادی که تمایل به این کار دارند، وجود دارد؟ آیا این بازار امکان پا گرفتن دارد؟ {اگر نظر اصلاحی یا پیشنهادی هم دارید، می توانید در بخش نظرات بیان کنید}

راستی دکتر خیرخواهان حرف جالبی می زد. ایشان می گفت که وقتی چندین سال پیش، پدر بزرگوارشان فوت کرده اند، همانند بسیاری دیگر، وصیت کرده اند که قسمتی از اموالشان را در امور خیر مصرف کنند، ایشان تاسف می خورد که چرا چند سال پیش چنین فکری به ذهنشان نرسیده است تا بتوانند آن را در این امر خرج کنند.

(6) دیدگاه

آیا راهی برای خلاص شدن از چنبره دولت وجود دارد؟ بخش اول

«دولت، موجودی که قرار بود صرفا تضمین کننده آزادی و جلوگیری کننده از تعارض های داخلی و خارجی باشد، به موجودی تبدیل شده است که تمام عرصه های زندگی بشر را از آن خود کرده است.» 

دولت در کشور ما نه تنها از این قاعده مستثنا نیست، بلکه بسیار بیشتر از آنچه در پاراگراف ابتدایی آمد، عرصه های زندگی را در دست گرفته و کنترل می کند. شاید اگر بگویم که بخش عمومی (بخش عمومی شامل دولت مرکزی است به اضافه تمام کاروکسب انتفاعی دولت همانند شرکت های دولتی، بانک ها و سازمان های دولتی که تصدی گری می کنند و…) در ایران آنقدر گسترش یافته که حوزه خصوصی معنای خود را از دست داده است، سخنی به گزاف نگفته باشم. بر اساس آمار منتشر شده بانک مرکزی، اندازه بخش عمومی از کل اقتصاد ایران، چیزی حدود 73 درصد است! یعنی بیش از 3/2 کل اقتصاد را عملا دولت اشغال کرده است.
در چنین شرایطی آیا امکان رشد و نمو بخش خصوصی وجود دارد؟ آیا امکان دارد رقیبی که بیش از 70درصد اقتصاد را در دست دارد، به نفع رقیب خود به کنار برود؟ از سوی دیگر، آیا تصور وجود حوزه خصوصی بدون داشتن اقتصاد خصوصی و با توجه به حضور پررنگ دولت ممکن است؟ آیا می توان در این اقتصاد، سخن از آزادی و دموکراسی زد؟ آیا با این وجود تشکیل
NGO های قدرتمند و ناوابسته به دولت ممکن است؟ آیا انتظار ایجاد تغییر در این وضعیت از سوی دولت امکان پذیر است؟ اگر پاسخ این پرسشها؛ نه است، چگونه می توان این سیکل باطل را از بین برد؟
متاسفانه در طول تاریخ این کشور، هماره روشنفکران و کسانی که دغدغه ای داشته اند، حتی اگر دغدغه اشان، آزادی بوده است، مساله را به نوعی به دولت مرتبط کرده و عملا از دولت برای حل آن مساله کمک خواسته اند. یعنی اگر خواسته اند در حوزه ای به پژوهش دست بزنند، از دولت ها خواسته اند تا تامین مالی آن پروژه را برعهده بگیرد. اگر خواسته اند تولیدی بکنند، از دولت خواسته اند تا به آنها تسهیلات بدهد، اگر خواسته اند کار فرهنگی بکنند، به سراغ نهادهای دولتی رفته اند، اگر خواسته اند کار غیرانتفاعی بکنند بازهم به سراغ دولت رفته اند، حتی اگر خواسته اند حامی آزادی فردی و مالکیت خصوصی باشند، باز هم سعی کرده اند با ورود به عرصه قدرت، و با اعمال قدرت این کار را انجام دهند.
در حالی که بسیاری از این تمایلات به دولت، ناگزیر و ناگریز بوده و به سبب وضع تنگ و تُنُکی که دولت به وجود آورده ، عملا از روی اجبار صورت پذیرفته است، اما متاسفانه همه این گرایشات در نهایت به یک تناقض جدی می رسند. تناقضی که بنیان تمام اینگونه کارها را به زیر سوال می برد. و آن تناقض اینست که همین که پای دولت به میان می آید، پای یکسری قواعد و قوانین نوشته و نانوشته به میان می آید که عملا تمام این تلاش ها را به عکس خود تبدیل می کند و آن انسان هایی که پای در آن عرصه گذارده اند را استحاله می کند. نمی توان از دولت ارتزاق کرد و طرفدار بخش خصوصی بود. نمی توان کارمند و جیره خوار دولت بود و حقیقتا از بخش خصوصی قدرتمند و تمام عیار در برابر دولت حداقلی دفاع کرد. نمی توان با وجود استفاده از رانت های فراوان به عنوان کارمند دولت، از این رانت ها صرف نظر کرد و اقتصاد آزاد را پذیرفت. نمی توان انتظار حمایت از جانب دولت را داشت و در عین حال تیشه به ریشه درآمدها و رانت های دولتی زد. حال می خواهم حکم کلی و البته ضعیف خودم را صادر کنم که هرچند استثنائات فراوانی دارد اما به عنوان یک قاعده به نظرم پذیرفتنی است که : «نمی توان دولتی بود و اعتقاد راسخ به آزادی داشت.» شاید از همین جهت است که هیچ وقت کارمند دولت نخواهم شد!
 
شاید به همین جهت است که هروقت از استاد، دانشجو، کارگر، کارمند، بقال، راننده تاکسی، بازنشسته، سرباز، جامعه شناس، اقتصاددان و خلاصه از هرکس در این مملکت درباره فرد، جامعه، شغل خودش، اوضاع و خلاصه از هرچه که می پرسی، پای دولت را به وسط می کشد، نه بعنوان متهم بلکه به عنوان کسی که باید اوضاع را اصلاح کند، به عنوان کسی که باید با دخالت بیشتر وضعیت را درست کند! و چیزهایی از این دست. نمونه های آشکاری از این موارد را می توانید در کتاب «دولت بزرگ؛ نه» دکتر رحمانی ببینید.{هرچند این کتاب را توصیه نمی کنم. البته کسانی که اصلا اقتصاد نخوانده اند اگر این کتاب را بخوانند شاید حوادثی که در آن نقل می شود برایشان جذاب باشد و زبان عامیانه و مطالب ساده اش نیز بتواند به درک بهتر از فاجعه ای بنام «دولت» کمک کند.} در پست های گذشته خود من و حامد قدوسی هم می توانید به وفور اعتراض به این نحوه تحلیل و وارد کردن پای دولت به ماجرا به عنوان عامل اصلاحی را مشاهده کنید.
گویا که من هم به درد دکتر خیرخواهان در مقدمه نویسی بر مطلب اصلی مبتلا شده ام!
بهرحال قصد من از این پست این بود تا بر آتش بحثی که قرار است در روزهای آتی در وبلاگستان در خصوص تامین مالی خصوصی پژوهش در ایران داغ شود، بدمم. در پست بعدی به صورتی مشخص تر در این خصوص و در خصوص راهکار خود، خواهم نوشت.
در ضمن در این چند روز برای ادامه این بحث، وبلاگ های دکتر خیرخواهان، حامد قدوسی و علی سرزعیم را دنبال کنید.
البته دکتر خیرخواهان زودتر از همه به قول خود عمل کرده و مطلب خوبی در این خصوص نوشته اند. حتما توصیه می کنم مطالعه فرمایید. همچنین دوستان لطف کنند و نظرات اصلاحی خود را در این 4 وبلاگ بگذارند تا ببینیم، چقدر راه حل احتمالی ما راه حل ممکنی است.{بهینه که هست!}

(4) دیدگاه

یک اقتصادی دیگر در وردپرس

با عرض تبریک به دکتر مزیدی باید عرض کنم که بنده به عنوان شاگرد جنابعالی در اغوای دوستان به نقل مکان به وردپرس، موفق شدم پای یک اقتصادی کهنه کار را به وردپرس باز کنم!!
علی سرزعیم هم به وردپرس آمد. حال، اقتصادی های وردپرس 3ه نفر هستند.{پورسانت ما فراموش نشود جناب آقای دکتر مزیدی!}

(۱) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 57 مشترک دیگر بپیوندید