پس از آنکه تست جهت یاب سیاسی در پست قبلی مورد توجه قرار گرفت، برخی از دوستان چه بصورت شخصی و خارج از وبلاگ و چه بصورت کامنت هایی در وبلاگ، نسبت به مفاهیم راست و چپ و لیبرال و سوسیالیست اظهارنظراتی کردند که بهتر دیدم تا در پستی جداگانه مفاهیم مربوط به چپ و راست را تا حدی روشن سازم. البته پیش از این هم خلط های مفهومی فراوانی در این زمینه مشاهده کرده بودم که اینجا بهانه ای شد تا بدان بپردازم. (هرچند این مهم، بیشتر کار بچه های علوم اجتماعی و فلسفه است و نه کار اقتصادخوانده ای مثل من، اما دوستان کاستی های احتمالی را تذکر دهند.) همین الان که آمدم مطلب را پست کنم، دیدم که بامدادی گرامی نیز مطلبی معقول و بسیار خوب در خصوص تست و جهت گیری ها نوشته است. بنابراین مطالبی که در خصوص تست نوشته بودم را حذف می کنم. البته او از ناکارآمدی الگوی کلاسیک چپ و راست هم به نیکی سخن گفته است، اما از آنجایی که این اصطلاحات هنوز در جامعه ما به کرات به کار می رود، و موجب خلط های فراوان می شود، بهتر آن دیدم که بهمین صورت هم مورد تحلیل قرار گیرند. (البته در این تحلیل شما چیزی بنام راست اقتدارگرا و چپ آزادگرا نمی بینید، دلیلش اینست که این دو عبارت، بیشتر ترمینولوژی هایی سیاسی هستند و در عالم سیاست کاربرد دارند تا در عالم اندیشه و کارهای نظری. البته قطعا دلیل اینکه این دو ترمینولوژی در این تحلیل وارد نشده اند، کاستی تحلیل هم هست ولی خوب هر تقلیل گرایی در عین ساده کردن، ناقص کننده نیز هست) 1- اولین خلط مفهومی که من دیده ام؛ تحمیل شدن عرصه سیاسی به سایر عرصه هاست. به این معنا که معنای راست و چپ، غالب مواقع صرفا از حوزه سیاسی مورد بحث و نظر قرار می گیرند و جنبه های اقتصادی، انسان شناختی و فرهنگی آنها مورد غفلت قرار می گیرد و یا در پهنه سیاسی آن حل می شوند.2- دومین خلط مفهومی که غالبا رخ می دهد؛ برابر گرفتن مفهوم راستگرایی با لیبرال بودن و چپگرایی با سوسیالیسم است. در حالی که اصلا بطور مثال راستها دقیقا همان لیبرال ها نیستند. راست ها طیف وسیعی را از محافظه کاران تا غالب لیبرال ها را شامل می شوند، اما هیچ کدام برابرنهاده یکدیگر نیستند. بهمین جهت بهتر آن دیدم که از مفهوم لیبرال به جای مفهوم راست استفاده کنم.
مفاهیم کلی چپگرایی:
1- در حوزه اقتصاد: چپها در این حوزه غالبا به “برابری” تکیه میکنند. یعنی می توان در حوزه اقتصاد، چپ را معادل برابرخواهی نیز دانست.(از برابری در ابزار تولید تا برابری در وضعیت اولیه و حتی برابری در وضعیت غایی و …) یادمان باشد که مفهوم “برابری”، معادل مفهوم “انصاف” نیست، در حالی که برابری مفهومی چپ است، انصاف مفهومی لیبرال است. در حوزه اقتصاد، چپ ها به شدت به تمرکزگرایی و دولت مداری روی می آورند. و خواهان برانداختن طرحی نو ناشی از خرد، بجای سیستم بزعم آنان نابرابرِ بازار آزاد هستند. چرا که به زعم آنان می توان با خرد انسانی، و اصولا راهبری اقتصاد توسط فرهیختگان اقتصاد دولتی، اقتصادی را سامان داد که هم برابری در آن رعایت شود و هم ضامن پیشرفت باشد. همچنین غالبشان به مالکیت خصوصی معتقد نیستند و اگر برخی از آنان مالکیت خصوصی را می پذیرند، نه بخاطر اینکه این مالکیت حق انسان است و از اینگونه حرف ها بلکه به خاطر فواید ناگزیری که این مالکیت بوجود آورده است و بصورت ثانویه آن را می پذیرند. همچنین معتقدند که وضعیت جامعه بناگزیر در راستای قوانین اجتناب ناپذیر توسعه ی خطیِ مشخصیِ حرکت می کند.باید گفت که پارادایم چپ حداقل در حوزه اقتصاد، و در عمل اقتصادی شکست خورده محسوب می شود. چرا که کشورهایی که ایده های اقتصاد دولتی را در پیش گرفتند، یا دچار از از هم پاشیدگی، یا عقب ماندگی مفرط شدند و در نهایت مجبور شدند به آزادی های اقتصادی و سیستم بازار آزاد روی آورند.(هرچند این امر از سوی اقتصاددانان و در عالم نظر هم به کرات پیش بینی شده بود)
2- در حوزه فرهنگ و اجتماعیات: در حوزه فرهنگ، چپها به شدت یک اسلوب مبتنی بر آرمانشهر(ناکجاآباد) را در پیش می گیرند. یعنی در این حوزه، آنان به شدت هدف مدار و غایت مدار هستند و می خواهند که جامعه را به یک سرمنزل مقصودی! برسانند. براین مبنا آنها تنها برنامه های فرهنگی را به رسمیت می شناسند که در راستای همین ناکجاآباد باشد. آنها براحتی سنت ها و فرهنگ جوامع را نقد برونی و ارشمیدسی می کنند. در این حوزه نیز چپها غالبا به دخالت دولت و نهادهای قدرت برای جای انداختن یکدستی فرهنگی که از نظر آنان(سردمداران) بهترین گزینه است، روی می آورند. یعنی پارادایم چپ در حوزه فرهنگ، هم همانند حوزه اقتصاد، دخالت و حضور پررنگ دولت(دولت چپگرا) را مجاز و حتی لازم می دانند. معروف است که از آقای مارکس پرسیده اند که در مورد پروژه های اجتماعی چه نظری دارید؟ ایشان اظهار کرده اند که پروژه هایی که دیکتاتوری پرولتاریا را پیش بینی کنند و یا در آنجهت حرکت کنند که آن را تحقق بخشند، خیلی خوب هستند و باید انجام شوند، اما پروژه هایی که موجب شود که آتش انقلابات کارگری خاموش شود و کارگران به وضع موجود راضی شوند، نه!
3- در حوزه انسان شناسی: برای چپ ها، فرد انسانی گوهر اولیه و هدف نیست. آنها غالبا به هرگونه اندیشه های ذات انگارانه انتقاد دارند و بیشتر نومینالیست هستند. به این معنا که صرفا به دنبال توصیف و تحلیل انسان می پردازند و معتقدند که ذات انسان را نمی توان بدست آورد و هرآنچه در این زمینه گفته شود، متافیزیکی و بی معناست.(در اینجاست که پست مدرن ها به شدت به چپها نزدیک می شوند. و اینکه برخی پست مدرن ها را ادامه چپها می دانند، بیشتر از این حوزه سخن می گویند) آنان همچنین به رسیدن به وضعیت پیشینی اجتماعی(قبل از پدرسالاری) تاکید میکنند و معتقدند که از زمانی که مالکیت توسط پدر بوجود آمد، مادر تحت کنترل و استیلای او قرار گرفت و برخی حتی تا آنجا پیش می روند که می گویند؛ باید با از بین بردن مالکیت خصوصی به سوی همان وضعیت پیشینی رفت.
4- در حوزه سیاست: در این حوزه چپ ها به شدت به تقدم هدف بر وسیله معتقدند. و مثال معروفی هست که می گویند اگر بین آزادی و قدرت دعوایی صورت گرفت، بطور مثال اگر اکثریت، دیگر حکومت چپ را نخواست، بجای گردن نهادن بر خواست اکثریت باید از ادامه حفظ قدرت حمایت کرد، تا روزی که بتوانیم نظر اکثریت را بدست آوریم. و این را بعنوان یک فرآیند اجباری ناشی از ناآگاهی مردم تعبیر می کنند.(نمونه هایش هم در تاریخ فراوان است از شوروی تا اروپای شرقی)
مفهاهیم کلی آزاد اندیشی(لیبرالیسم) :
1- در حوزه اقتصاد: در این حوزه آنها از سیستم بازار آزاد و رقابتی حمایت می کنند و معتقدند که هیچ خردی به اندازه خرد جمعی و نامریی که در بازار وجود دارد، نمی تواند به این کارایی عمل نماید. بنابراین با تز دست نامریی، زیرآب دخالت دولت را می زنند و معتقدند که دخالت دولت صرفا به ناکارایی بیشتر می انجامد و نه چیز دیگر( هرچند در برخی وضعیت های خاص این دخالت را برخی از لیبرال ها ناگزیر می دانند)
2- در حوزه فرهنگ و اجتماعیات: لیبرال ها در حوزه فرهنگ(برعکس آنچه بعضا گفته میشود) به تکثرگرایی معتقدند. آنها در این حوزه به هیچ وجه غایت انگار نیستند و می گویند هرچند انسان ها از یک وضعیت یکسان شروع کرده اند اما به هیچ وجه به یک وضعیت فرهنگی خاص رهنمون نیستیم و این نه تنها بد نیست بلکه مطلوب است. در این حوزه غالب لیبرال ها هم همانند چپ ها به نقد فرهنگی معتقدند اما می گویند که هیچ نقطه ارشمیدسی برای نقد وجود ندارد و هر فرهنگی را صرفا باید از درون همان فرهنگ نقد کرد و نه فراتر از آن. یعنی باید یک جای از یک فرهنگ را با تکه ای دیگر از همان فرهنگ نقد کرد. چرا که هیچ معیاری برای نقد برونی وجود ندارد.(البته برخی از لیبرال ها هم به نقدهای برونی و بر اساس یکسری آموزه های ذات انگارانه دست زده اند)
3- در حوزه انسان شناسی: در این حوزه لیبرال ها به شدت غالبا ذات گرا هستند. به این معنا که معتقدند که انسان از یک ذات مشخص برخوردار است(حال بصورت لوح سفید لاکی و یا بصورت گرگ هابزی) بطور مثال بشر مالکیت خصوصی را می پسندد و یا اینکه زیبایی دوست است و … اینان معتقند که ذات انسان را باید در بستر زمان جستجو کرد و از این لحاظ کمی ارسطویی می شوند. در حوزه انسان شناسی لیبرال ها را بیشتر اومانیست می دانند.
4- در حوزه سیاست: لیبرال ها در این حوزه بدون شک، معتقدند که هدف، وسیله را توجیه نمیکند و حتی ادعا میکنند که رعایت شدن وسیله های مناسب برای اهداف، احتمالا خود مهمترین و مقدسترین هدف است. از نظر آنان پیش بینی آینده ناممکن است و حداکثر کاری که در عرصه سیاسی می شود انجام داد، مهندسی اجتماعی جزء به جزء است و نه مهندسی اجتماعی کل نگر مد نظر چپ ها. در این عرصه لیبرال ها به شدت به تخصص گرایی در عرصه سیاسی روی می آورند که همیشه مورد انتقاد چپ ها بوده است. همچنین می توان تکثرگرایی در عین وفاداری به آزادی را آرمان لیبرال ها در این حوزه دانست.
این ها را گفتم تا شاید کمی موضوع روشن تر شود. شاید هم مبهم تر شد! بهرحال اینکه آقای غریبه عرض کردند که اگر بالای محور افقی باشی به راست ها نزدیک شده ای و اگر به پایین محور افقی نزدیک تر شوی به چپ ها نزدیک شده ای، با این حساب پذیرفتنی نیست. چرا که هرچه به بالا حرکت کنیم، تمرکز گرایی نیز بیشتر شده و هرچه به پایین می آییم به آنارشیستها نزدیک می شویم. آنارشیستها در حوزه فرهنگ و اجتماعیات که کاملا تکثرگرا هستند، در حوزه سیاسی به تعلیق امر سیاسی و بی دولتی معتقدند و در حوزه اقتصاد به نظام بازار و در حوزه انسان شناسی به عدم ذات انگاری ( به نظر می رسد که آنارشیستها صرفا در حوزه انسان شناسی به چپ ها نزدیک تر از لیبرال ها هستند. و نه در سایر حوزه ها) در حالی که این شرایط در مورد تمکر گرایی برعکس است و تمرکزگرایی بیشتر به اندیشه های چپ ها نزدیک تر است. حتی فاشیسم که در بالاترین قسمت نمودار قرار دارد نیز در حوزه اقتصاد و اجتماعیات و سیاست به شدت به چپ ها نزدیک هستند.
تذکر: تمام آنچه ذکر شد، ناشی از یافته ها و خوانده های به ضرس قاطع ناقص و فشل من بوده است. بنابراین سهل انگاری هایی قطعا صورت گرفته است. آنچه که گفتم را شاید بتوان در کتابهای آرون، ریپسر، کتاب های پوپر و هایک و در حوزه آنارشیسم در آثار راثبارد پیدا کرد.

بامداد گفت
سلام جناب الحسینی!
ممنون از اینکه به نوشته من ارجاع دادید.
نوشته جالبتوجه شما را مطالعه کردم. اگر اجازه دهید چند نکته عرض کنم. در این نوشته به صورت ناخواسته همان اشتباهی را کردهاید که نظریههایی شبیه قطبنمای سیاسی قصد دارند مانع آن شوند. به عنوان مثال:
1.از لحن نوشته شما برمیآید که شما بیشتر گرایشهای چپ را با نمونههای اقتدارگرایی که در تاریخ قرن بیستم شاهد آن بودیم یکی دانستهاید.
2. همینطور شما کل گرایشات چپ را آرمانشهری دانستهاید. حال آنکه میدانیم اینگونه نیست و بخش بزرگی از گرایشات چپ در واقع اصلا به دنبال انجام اصلاحات هستند و در جستجوی هیچ آرمانشهری نیستند.
3. تفکر چپ را تفکری در جستجوی برابری دانستهاید که البته اشتباه نیست. اما مهمترین خصوصیت تفکر چپ انتقاد از وضع موجود میباشد.
4. اشاره کردهاید که برای چپها فرد انسان گوهر و هدف نیست! در صورتیکه عموما بیشترین مدافعین حقوق بشر نظریههای چپ میباشند. به عنوان یک مثال کوچک، تاکید بر کنترل بازار برای جلوگیری از رقابت مهارنشده برای حمایت از افراد ضعیف جامعه میباشد. طیف عمومی تفکر چپ، اعتقاد دارند که رقابت آزاد میان گنجشک و پلنگ از لحاظ اخلاقی درست نیست. به همین ترتیب دموکراسی واقعی از دیدگاه بخش بزرگی از متفکرین چپ، شرایطی است که به بخش بزرگی از مردم جامعه امکان رقابت داده شود، نه اینکه فقط اقلیت بسیار کوچکی از جامعه که دارای امکانات عظیم مالی هستند بتوانند وارد رقابت جدی انتخاباتی شوند.
5. فکر چپ را در مقابل تفکر لیبرال قرار دادهاید. حال آنکه اصولا این دو مخالف هم نیستند . ما چپ لیبرال هم داریم! اما نئولیبرال چپ نداریم.
6. چیزی که شما به درستی محکوم کردهاید تفکر چپ نیست. بلکه چپ اقتدارگرای افراطی است که کاملا قابل محکوم شدن است. همانطوری که راست اقتدارگرای افراطی مثل ژنرال پینوشه نیز قابل محکوم شدن است.
حرف برای گفتن زیاد دارم،اما اینجا مجالش نیست و فقط اشارهای کردم. به هر حال خوشحالم که این گفتگوها انجام میشود و به هر حال در همین تبادل افکار است که همه رشد میکنیم.
————
صادق: من بخشی از انتقادات شما را می پذیرم و خودم هم در هنگام نوشتن بر آن ها واقف بودم. اما بحث اینست که من چپ را بیشتر به صورت کلاسیک و با توجه به پایه های شکل دهنده آن به بحث گذاشته ام و راجع به چپ های نو که حتی پست مدرن ها را هم بنوعی در برمیگیرند سخنی نگفتم. همانطور که راجع به نئولیبرال ها سخنی نگفتم.
1- اما در اینکه اندیشه چپ به خاطر ماهیتش بیشتر از اندیشه لیبرال به اقتدارگرایی و تمرکزگرایی گرایش دارد فکر می کنم همنظر باشیم.
2- بله چپ ها بسیار از مواضع اولیه و قدیمی خود عدول کرده اند و الان و در بستر نظام سرمایه داری به مدافعان اصلاحات تبدیل شده اند. البته این جریان ظاهرا از زمان “وب ها” در انگلیس شروع شده است. بهرحال عرض کردم که قصد من بیان مواضع بنیادین و اولیه اندیشه چپ بوده که البته در بستر زمان تعدیل هم شده اند. اینها همه یعنی اینکه من هم در اینکه اکنون بخش اعظم اندیشه چپ دیگر به آرمانشهر نمی اندیشد موافقم اما اینکه یوتوپیاگرایی در ذات این جریان وجود دارد باید مورد انتقاد قرار گیرد.
3- نه، بزعم بنده مهمترین هسته اندیشه چپ، اندیشه برابری است. درست است که چپ ها به منتقدان وضع موجود تبدیل شده اند اما این بدان دلیل است که قدرت را در دست ندارند. ارنه مگر در شوروی استالینیستی کسی حق انتقاد از وضعیت موجود را داشت؟ اما بقول فریدمن؛ اتفاقا لیبرال ها از بزرگترین رادیکال ها و منتقدان وضعیات موجود جامعه اشان بوده اند. پس این رویه را نمی توان با ذات و کنه اندیشه چپ نسبت وثیقی داد.
4- اینکه گفته اید:”بیشترین مدافعین حقوق بشر نظریههای چپ میباشند” اگر هم درست باشد، بدین معنا نیست که چپ ها بیشتر به انسان ارج و قرب می دهند و برای انسان اهمیتی والا قایلند. چرا که اصلا تدوین متون حقوق بشری همانطور که می دانید از کارهای لیبرال هاست. در ضمن لیبرال ها هم رقابت بین پلنگ و گنجشک را اخلاقی نمی دانند! اما معتقدند که اگر قرار باشد دولت این وسط اصول رقابت را تعیین کند این غیراخلاقی تر هست. و نه تنها به گنجشک کمک نمی کند بلکه پلنگ را هم ضعیف می کند. و خود دولت از نه پلنگ، که غول خطرناکی است که همه را قربانی خواهد کرد. در ضمن اصلا دلیلی نداریم که رقابت بازار آزاد را که در آن هیچگونه مرجع رانتی همانند دولت دخالت نمی کند به مثال ضعیف و قوی تشبیه کنیم. چرا که اگر هیچگونه محدودیتی برای رقابت در بازار نباشد، فرق گنجشک و پلنگ شما، صرفا در نوآوری، خلاقیت و استفاده کاراتر و بهره ور تر است. هرکس ناکاراتر باشد، مجبور است بازار را ترک کند و ….
5- اندیشه چپ دقیقا در مقابل اندیشه لیبرال قرار دارد. دلایلش هم در متن آمده است. اما اینکه “ما چپ لیبرال داریم “به زعم بسیاری از اندیشمندان چنین اختلاطی غیرممکن است. هر چند می دانم که عده ای در این جهت کار میکنند. ولی این دلیل بر این نمی شود که اندیشه چپ مقابل اندیشه لیبرال نباشد.
6- من قصد داشتم اندیشه چپ را در ذاتش مورد نکوهش قرار دهم. اینکه شما می گویید این چپ اقتدارگراست از نظر من هر چپی فی نفسه اقتدارگراست، اگر قدرت نداشته باشد اما وضعیت فرق می کند!! من به ریشه های فلسفی کار دارم و سعی دارم نشان دهم که این ریشه های فلسفی می تواند به چه چیزهایی منجر شود. آری پینوشه هم محکوم است، بخاطر اینکه انسان را وسیله قرار داد و این به نظر شما با کدام اندیشه لیبرال سازگار است(ببینید من نمی گویم اندیشه راست بکله می گویم اندیشه لیبرال و می دانی که پینوشه با هیچ وصله ای به لیبرالیسم نمی چسبد)
احساس می کنم هم متن این پست و هم متن این پاسخ خیلی تند شده است. چند روز است مریضی سختی گرفته ام و این باعث شده است خلق و خویم خراب شود. بامداد جان همین جا عذر مرا بپذیر.
امیر علیزاده گفت
توضیحات بسیار مفیدی دادی!
حال که این بحث را مطرح کردی، شاید بد نباشد که پاسخ برخی از دوستان چپگرا را که بحران اخیر در بازارهای مالی جهان را بحران اقتصاد آزاد میدانند، بدهی. فکر میکنم اهمیت داشته باشد! آنها میگویند همین که کشورهای مدافع اقتصاد آزاد حالا برای رفع این مشکل خواستار دخالت دولت شدهاند، نشانه ناکارآمدی و شکست دیدگاههای آنان است! نظر تو چیست؟
———-
صادق: من مطالعه ای راجع به بحران اخیر بازارهای مالی نداشته ام تا بتوانم راجع به آن صحبت کنم. اما راجع به بحران های ادواری که بقول برخی از دوستان چپ دامن اقتصاد بازار را گرفته است، بسیاری از اقتصاددانان(از فریدمن تا هایک) معتقدند که ریشه بسیاری از این بحران ها به خود دخالت های دولت ها بر می گردد. حتی فریدمن رکود بزرگ را که بزرگترین بحران سرمایه داری تا بحال بوده است، را با دلایل و مدارک متقن به دخالت های نابجای دولت و بانک مرکزی و سیاستهای پولی نادرست دولت نسبت می دهد و مدعی است که اگر این دخالت ها وجود نداشت، چنان بحرانی هم بوجود نمی آمد.
اما از حوزه دیگری هم می توان به این پرسش پاسخ داد، و آن اینست که آنهایی که خواستار دخالت دولت شده اند، نمی توانند ثابت کنند که دخالت دولت قطعا وضع را به گونه ای بهتر رقم خواهد زد و حتی می تواند بحران را از بین ببرد. و در تمام مسایلی که پای دولت به میان می آید همین طور است.
از سوی دیگر بالاخره در اقتصاد، ما موارد شکست بازار را داریم که دخالت حداقلی دولت را در برخی جنبه ها اجتناب ناپذیر می سازد، اما آیا این نشانه شکست دیدگاه های اقتصاد بازار است؟ قطعا اینطور نیست. یک دیدگاه و پارادایم تنها وقتی شکست می خورد و مغلوب می شود که پارادایم آلترناتیو توانسته باشد از قوت بیشتری برخوردار شود و کاراتر از پارادایم دیگر باشد. خب اگر آلترناتیوی وجود دارد، بگویند تا ما هم بدانیم!
امیر علیزاده گفت
ممنون از پاسخات! به نظرم دیگر جای سوال باقی نمیگذارد!
——–
صادق: من در پاسخ نمی خواستم باب دیالوگ را ببندم. تذکرت اما درست است! من صرفا بیان کردم که بحران هایی که در نظام سرمایه داری بوجود می آید، در نظر اندیشه گران اقتصاد باز می توانند بدون دخالت دولت پایان یابند و نیز اینکه آنها غالب این بحران ها را نیز در اثر عملکرد اشتباه دولت می دانند.
در خصوص همین سقوط بازارهای اخیر هم باید عرض کنم آنطور که وال استریت ژورنال نوشته بود؛ این امر به دلیل افزایش نرخ بهره توسط بانک مرکزی و ناتوانی وصول شدن بازپرداخت وام ها خصوصا در بخش مسکن بوده است. که حالا آقایان می خواهند دوباره نرخ بهره را کاهش دهند! یعنی آن هسته سختی که فریدمن بر آن تاکید دارد که بیشتر ناهمواری های بازار به دلیل دخالت های دولت است، در این جا هم مصداق دارد.
علي جباري گفت
خيلي تخصصي شده اينجا.
———
صادق: کم کم درست می شه! مرسی
غریبه گفت
سلام
تفنگت را گرفتی سمت اسمان. و همینطوری هی شلیک کردی ها .
البته اینکار را برای خودنمایی نکردی یا برای اینکه خشم یا شادی ات را تخلیه کنی .اینکار را کرده ای برای اینکه ببینی از اسمان چی میفته پایین.این از تذکر کاستی های احتمالی.
دوست داری نوشته ات را جزئ به جزئ بررسی کنم یا ترجیح میدی با هم یک سفر فکری کوچولویی داشته باشیم؟
در ضمن . ما عرض نکردیم. فرمودیم.
——-
صادق: اول اینکه لازم نیست بنده را روانکاوی بفرمایید، شما صرفا در فکر این باشید که چگونه می توانید بهتر بحث کنید، در ضمن کلاشینکفت رو هم بگذار زمین. یا حداقل سرش را برگردان! دوم هم اینکه برو یک کمی به خودت وقت آزاد بده یه استراحتی داشته باش ، بعد بیا هرجور که مایل بودی، کوچولو یا بزرگ! با هم گپ میزنیم.
غریبه گفت
موافقم.پیشنهاد خوبیه.من اسلحه ام را زمین میگذارم به شرط اینکه تو هم اسلحه ات را زمین بگذاری.
خوب معلومه که از کامنت من عصبانی هستی. اما از چه چیز عصبانی هستی ؟ چه احساس ناخوشایندی داری؟ احساس توهین میکنی؟ لحن کامنت من را متناسب با شخصیت خود نمی دانی؟ ایا لحن کامنت من متضمن نوعی اعمال اقتدار بر قلمرو ترجیحات تو بود؟… این “شخصیت تو ” همان فردیت تو است؟ ولی اگر همان است چرا اگر عین کامنت من در یک گفتگوی رودرروی دو نفره عنوان شود انقدر ها هم ناراحت کننده نیست؟{حتی دلنشین نیز است چرا که تو را از اتهام خودنمایی یا احساساتی رفتار کردن مبرا میکند و صرفن به هدفمند نبودن بحثت اشاره دارد.}
طرح سوالات فوق برای این نیست که جواب بدهی. این سوالات برای اخذ این نتیجه است که توجه کنی مباحث اساسی حوزه سیاسی و به خصوص جنبه های عمل سیاسی چیست.
من_ تو {فرد }…روابط بین من و تو {جامعه } … از حیث قدرت…موضوع اساسی سیاست {فلسفه سیاسی_ جنبه های عملی سیاست } را تشکیل میدهد.
مقوله قدرت صرفن به دولت بازنمیگردد. اولین نهاد قدرت “شخصیت ” است.خانواده_مدرسه_علم_بنگاه اقتصادی _حزب_اتحاذیه_و البته دولت نهاد های قدرت هستند.
بنابراین موضوع هر مقوله سیاسی..شامل فرد _جامعه و قدرت از حیث اجتماعی یا از حیث اقتصادی است. خارج از اجتماع و اقتصاد چیزی به نام {سیاست و علوم سیاسی} وجود ندارد.
—————
صادق: “چه احساس ناخوشایندی داری؟ احساس توهین میکنی؟” واقعا تو روانکاوی ها!! شاید هم این ناشی از کودک درونت است که دلت می خواهد همه را مورد تحلیل های روانکاوانه خویش قرار دهی!! ببین عزیز من ما اینجا نمی خواهیم راجع به این که من ناراحتم ، احساس خوشایند یا ناخوشایندی دارم، مریض روانی ام یا از این چیزها صحبت کنیم. پس این آخرین بار باشد که مرا مورد تحلیل قرار می دهی ، پلیز!!
اوه اوه اوه ! اینکه شما ظاهرا علوم سیاسی خوانده ای نباید باعث شود که ترمینولوژی های علوم سیاسی را اشتباه به کار بری! اعمال اقتدار در این حوزه همانطور که می دانی به لحاظ مفهومی بی معناست و باید همان اعمال قدرت را به کار می بردی!
اما اینکه گفتگوی دونفره می تواند بسیار راهگشا تر از نوشتار باشد، با شما موافقم اما بخاطر دو نفره بودن آن نیست، که مهم و راهگشاست، بلکه بخاطر فضای گفتگو و وسعت و انعطافی است که دارد و نوشتار با تنگی و سختی که دارد از آن محرو م است.
غریبه گفت
در اینجا وقتی از اقتصاد صحبت میکنیم. در واقع عنصر سومی غیر از فرد انسان و روابط بین افراد ” اجتماع” مورد نظر است. اینجا منظور از اقتصاد چیزهای عینی طبیعی و مصنوعی {درخت_اهن_نفت _ ادم و همینطور یخچال_اتومبیل و هواپیما} مورد نظر است.
————-
صادق:من نمی دانم و نمی فهمم که به چه شکلی و براساس چه تعریفی اقتصاد را عنصر سومی معرفی کرده ای که غیر از انسان و روابط اجتماعی و حوزه قدرت است؟ گفته ای :” منظور از اقتصاد چیزهای عینی طبیعی و مصنوعی {درخت_اهن_نفت _ ادم و همینطور یخچال_اتومبیل و هواپیما} مورد نظر است.” این ها اسمشان اقتصاد نیست! خیلی بتوان برایشان نام گذارد شاید بتوان گفت؛ اشیاء یا خانه پرش؛ ابژه ها!! اتفاقا اقتصاد بخشی و یکی از مهمترین بخش های ارتباطی میان فرد، جامعه و حوزه قدرت است.
غریبه گفت
در نتیجه اولین خلط مفهومی که در نوشته ات اشاره کردهای بلا موضوع است. وارد نیست.
یک نکته مهم که همینجا بایستی به ان توجه کرد این است که در مباحث سیاسی. حزب دولت مجلس و از این قبیل موضوع اصلی بررسی و بحث نیست. اینها ابزار های عمل سیاسی هستند. موضوع اصلی بحث همانطور که قبلا گفتم. فرد_جامعه و قدرت ونسبت بین انها در _تصمیم گیری _ است.
نکته مهم دیگر روش شناسی در مباحث سیاسی است . نظریه ها و گرایش های فلسفه سیاسی را از {مصادیق} اخذ نمی کنند. مثلا اینکه کسی{فردی یا حزبی یا …} ادعای برابری بکند را به عنوان مصداقی برای برابری طلبی چپ {به عنوان یک مفهوم نظری } تلقی نمی کنند.
بنابراین روش شناسی مطلبت از این حیث که از مصادیق جزئی برای اثبات مفاهیم نضری کلی استفاده کرده ای غلط است.
————–
صادق: خوب این ” در نتیجه ات” که باتوجه به کامنت قبلی از همین اول روی هواست. چون اقتصاد را ندانسته ای. اما منظور من از آن خلط مفهومی خیلی روشن بود؛ من گفته بودم که عرصه سیاسی در جامعه ما همواره خود را بر سایر عرصه ها تحمیل کرده است و بهمین خاطر ترمینولوژی های علم سیاست و عرصه سیاسی، جای را برای مابقی عرصه ها تنگ کرده و مثلا به کسی که می گویند راست، صرفا بار سیاسی دارد، در صورتی که این یک خلط مفهومی است.
در این نکته کاملا با شما همنظرم که “نظریه ها و گرایش های فلسفه سیاسی را از {مصادیق} اخذ نمی کنند.” من هم سعی کرده ام این کار را نکنم. اگر غیر از این بوده سهوی بوده است. اما اینکه هسته سخت پارادایم چپ، برابری است را با ارجاع به مصادیق عرض نکرده ام. بلکه با توجه به فحوای اندیشه آنها و ادعای اندیشه ورزان این عرصه نتیجه گرفته ام. مگر تو به این امر قایل نیستی؟
mohsen گفت
سلام. اینطور که پیداست شما اقتصاد دان هستید. من یک درخواست راهنمایی از دوستان کرده ام. ممنون خواهم شد اگر شما نیز نظر بفرمایید.
http://kuleposhti.wordpress.com/2007/08/18/economy/
غریبه گفت
اقتصاد ر امیتوان از دو جنبه نگاه کرد .یکبار از درون {ان نگاهی که اقتصاددان دارد} یکبار از بیرون.{ان نگاهی که مثلن از دید جامعه شناس یا عالم سیاسی. یا خود اقتصاددان _مطالعه ترکیبی اقتصاد _به اقتصاد میشود.}.
میدانی که در عمل ما با کلیتی به نام زندگی مواجهیم که در ان جنبه های مفروضن تفکیک شده از قبیل اقتصاد یا اجتماع یا ..در هم ادغام شده است. و در واقع تمایزات ما از علوم انسانی جنبه ذهنی داشته صرفن جهت کمک به درک وبررسی بهتر موضوعیت دارند .
به متن کامنت مربوط به اقتصاد برمیگردم..{در اینجا وقتی از اقتصاد صحبت میکنیم….}.توجه کن که گفتم {…در اینجا..}. و ان جهت ارائه تمایزی موقتی بین _جنبه های اجتماعی روابط افراد و _جنبه های اقتصادی روابط افراد است.بنابراین انچه باید توسط تو مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد .درک ماده اصلی علم اقتصاد است.
ادامه دارد.
غریبه گفت
خوب با این مقدمه وقتی از زاویه دید علوم سیاسی به تمایز نظری در دو حوزه اجتماعی و اقتصادی نگاه میکنی.حوزه اولی به فرد و روابطش با دیگری از حیث قدرت مربوط است و دومی به انسان { فرد و نهاد هایقدرت ناشی از او } و روابطش با اشیائئ طبیعی و مصنوعی {بخوان منابع و محصولات } از حیث قدرت مربوط میشود.اگر مسئله کمیابی مطرح است .تابع پاسخ به این سوال است که {چه چیزی و چه مقدار باید تولید کرد.}و ارتباط پاسخ این سوال با {قدرت } روشن است.این ماده نگاه دانش سیاسی به اقتصاد است.
…
بی اعتبار بودن خلط مفهومی اولی که در نوشته ات به ان اشاره کرده بودی واضح است. و به این قسمت و مقدمات ان رجوع ن.
“بنابراین موضوع هر مقوله سیاسی..شامل فرد _جامعه و قدرت از حیث اجتماعی یا از حیث اقتصادی است. خارج از اجتماع و اقتصاد چیزی به نام {سیاست و علوم سیاسی} وجود ندارد.”
———————
صادق: خب تو به اقتصاد و مابقی علوم اجتماعی بسیار تقلیل گرایانه نگاه می کنی. اما اقتصاددانان و عالمان سایر علوم اجتماعی اینطور نمی نگرند. بنابراین اشاره ای که من به آن خلط مفهومی داشتم، به نظرم بسیار توضیح دهنده است.
غریبه گفت
اگر مطلب زیر تقلبل گرایانه است ممکنه بگی نگاه غیر تقلیل گرایانه به اقتصاد؟ و مابقی علوم اجتماعی چیه؟
{ وقتی از زاویه دید علوم سیاسی به تمایز نظری در دو حوزه اجتماعی و اقتصادی نگاه میکنی.حوزه اولی”اجتماعی” به فرد و روابطش با دیگری از حیث قدرت مربوط است و دومی “اقتصادی ” به انسان { فرد و نهاد های قدرت ناشی از او } و روابطش با اشیائئ طبیعی و مصنوعی {بخوان منابع و محصولات } از حیث قدرت مربوط میشود.}
—————–
صادق:شما درست یا نادرست حوزه علوم سیاسی را بسیار گسترده می کنی. با این حساب عملا اقتصاد، و جامعه شناسی شاخه هایی از علوم سیاسی محسوب میشوند. حال این درست است یا نادرست کاری ندارم. بلکه حرف من اینست که در عالم اندیشه هرکدام از این حوزه ها بارهای مفهومی خاص خود را دارند. مثلا کسی که به لحاظ سیاسی راست است ممکن است به لحاظ اجتماعی آنارشیست و یا اقتدارگرا باشد. اما وقتی در حوزه سیاسی به او راست گفته می شود، به اشتباه، راست بودن او به تمامی حوزه های دیگر اندیشه و ذهن او هم تعمیم داده می شود. که در این پست سعی شده این امر شفاف شود. درخصوص تقلیل گرایی هم اگر به تعریفی که از اقتصاد “در اینجا” کردی مراجعه کنی، می بینی که آن “در اینجا”یت بسیار تقلیل گرایانه است. و منظور من از تقلیل دادن دامنه علم اقتصاد آن جمله ات بود و نه این جمله.
Hi boys! گفت
Great boys4f7c6a3bdb6c4e03b185c574c2e6107a