بایگانیِ اوت, 2007

ما گدا نیستیم!

 امروز، یعنی همین روزی که جناب آقای دکتر، تعطیل اعلام کرده اند، بنده مجبور بودم برای کاری چند، به مکانی بروم، خلاصه سوار ماشین بنده خدایی شدم که یک کهنه پیکانِ سفید رنگی بود که هر آن، تمام اجزایش در حال واپاشی و از هم گسیختگی بود! بهرحال از لحظه ورود به ماشین تا لحظه خروج که چیزی حدود 10 دقیقه به طول انجامید؛ این بنده خدا مدام سخن گفت و فحش داد و …می گفت:» در پمپ بنزین ایرانپارس، درگیری شده است… مردم که همه سهمیه اشان تمام شده است، ریخته اند و جار وجنجال راه انداخته اند… و دولت اعلام کرده است که 100 لیتر دیگر به سهمیه ها اضافه خواهد کرد… من بعنوان درس خوانده این مملکت باید بیایم و مسافرکشی کنم…»

بهرحال ایشان حرفهای بسیاری زد. اما محور اصلی صحبتش این بود که :» مگر ما گداییم!! که اینطوری نفتِ خودمان را برایمان جیره بندی می کنند؟! ما دومین کشور به لحاظ منابع نفت هستیم و آنوقت باید مثل بدبخت ها و بیچاره ها برویم و بنزین امان را از دولت گدایی کنیم!»من در آنجا همانند همیشه، مسئله را به سکوت برگزار کردم و از ماشین پیاده شدم، اما در همان ماشین تصمیم گرفتم چیزی در این مورد بنویسم. من و شما تا بحال به کرات چنین اظهارات و نتجیه گیری هایی را شنیده و دیده ایم، از تاکسی و اتوبوس گرفته تا صف نان و در میان همکاران و اعضای خانواده و دوست و آشنا و …اما چقدر تابحال به این سخن اندیشیده ایم؟! متاسفانه غالبا از کنار این سخن نیز همانند بقیه چیزها به راحتی گذشته ایم. خصوصا قشر تحصیل کرده و فرهیخته و بالاخص بچه های دانشجو نسبت به این سخنان، بدون آنکه به کنه و عمق مطلب پی برند، رویکردی انتقادی و تهاجمی دارند. از اینروی قصد دارم تا اندکی راجع به این سخن، مبانی آن و اینکه تا چه قابل اعتنا و اهمیت است بنویسم.

1-      به لحاظ مبانی اقتصادی، از یک سو، براحتی می توان این بنده خدا را محکوم کرد، و گفت که درآمد حقیقی هر فردی ؛ ناشی از بهره وری و تولید نهایی آن فرد است. بنابراین نباید انتظار داشته باشیم وقتی بهره وری و تولید نهای امان پایین است، درآمدی فراتر از کاری که انجام می دهیم، داشته باشیم. پس طلب این درآمد اضافی(که در یارانه های گسترده، مالیات های پایین و انواع و اقسام حمایت ها متجلی می شود)، بنوعی زیاده خواهی است و به لحاظ منطقی این سخن، بی معناست.

2-      اما این تمام نیست! سخن این آقا حظی از حقیقت نیز با خود دارد، و آن اینست که درآمد نفت، خوب یا بد، درست یا غلط، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، چه دوست داشته باشیم و چه نه، متعلق به مردم است. و بصورتی پیشینی دراین مملکت وجود داشته است. بنابراین این مردم ِ آزاد هستند که حق دارند راجع به چگونگی خرج کرد آن تصمیم بگیرند. حس ِ تحقیری که به این بنده خدا در اثر طرح سهمیه بندی دست داده است، حس ِ بجا و معقولی است. چرا که منابع موجود در اقتصاد، از چیزهایی که ناشی از تولید و زحمت مستقیم مردم و سرمایه هاست تا منابع طبیعی، متعلق به فرد فرد آحاد جامعه هستند، و آنها و تنها آنها، حق دارند راجع به چگونگی خرج کردن آن تصمیم بگیرند. حال با این شرایط و با جود اینکه این بنده خدا می بیند که دولت، او را از حق استفاده از درآمدهای نفتی که متعلق به خودش است محروم می کند، آیا عقلایی و منطقی است که بیش از چیزی که تولید می کند، انتظار نداشته باشد؟ یعنی او بجای تولیدِ بیشتر که بخشی از آن را باز دولت از او سلب می کند(بعنوان مالیات یا پرداخت انواع و اقسام رشوه ها به کارمندان دولت وغیره)، سعی می کند مقدار بیشتری از این حجم رانت را از آن ِ خود کند و بجای تولید کردن به رانتخواری و یا حداقل طلب ِ هرچه بیشترِ رانت می پردازد.(تورویک و دستیارانش این شرایط را در مقالاتی چند، مدل کرده اند و نتایج جالبی هم گرفته اند که در پستهای بعدی راجع به آن خواهم نوشت) پس با این احوالات می توان مدعی شد که سخن آن بنده خدا، نه تنها بی معنا و بی محل نبوده است، بلکه کاملا به لحاظ معنایی، قابل فهم است و به عبارت دیگر؛ درست است.

 حال می خواهم یک سوال مطرح کنم؛ آیا دولت «حق» دارد به مردم بگوید که چگونه یک کالا را مصرف کنند و چگونه مصرف نکنند؟ و یا اینکه دولت کیست که بخواهد خودسرانه راجع به اینکه مردم چقدر و از چه کالایی باید مصرف کنند یا نکنند تصمیم بگیرد؟(آه، دولت، فرانکنشتاینِ واقعی است!) و آیا این امر با اصل آزادی انتخاب که زیربنای اعمال انسانی است در تضاد نیست؟ و سوالی دیگر؛ مسبب ِ مصرف بی رویه انرژی بطور عام و بنزین به طور خاص در ایران کیست؟ کسی غیر از دولت با اعمال کتنرل قیمت و پایین نگاه داشتن ِ قیمت بنزین مسبب این امر است؟ حال دولتی که اینهمه اشتباه مرتکب شده است و سبب شده تا مردم بنزین را بعنوان یک کالای مجانی مصرف کنند، مشروعیت ِ اعمال سهمیه و یا هر سیاستی از این نوع، غیر از بالا بردن قیمت، را دارد؟ اصلا چرا دولتهای ما از اینهمه دخالت و اشتباه، شرمنده نبوده اند!؟ (در این مورد در آینده بیشتر خواهم نوشت)و سوال اساسی اقتصاد ایران؛ آیا می توان راه حلی را متصور شد که قیمت کالاهای یارانه ای از جمله انرژی ها، در ایران واقعی شوند (روندی که «مجبوریم» به سمتش حرکت کنیم) و مردم هم آن را برگزیده باشند؟ (با توجه به اینکه فقط مردم هستند که صلاحیت تصمیم گیری در این خصوص را دارند و از سوی دیگر همین مردم حاضر نیست این حجم عظیم رانت های یارانه ای و حمایتی را از دست بدهند)نظرم را در پست های آتی خواهم نوشت. 

(37) دیدگاه

فرانکنشتاین

از مدتها قبل با نام فرانکنشتاین آشنا بودم. در آثار بسیاری از فلاسفه خصوصا فیلسوفان لیبرال و بالاخص آنارشیست ها از این نام بارها و بارها استفاده شده است. از هایک و فریدمن تا راثبارد و مارتین.فرانکنشتاین، اثر مسحور کننده و شاهکاری داستانی از ماری شلی است.(این زن، متولد 1979 است و توانسته است چنین داستانی بنویسد که روند آز و طمع بشر در استفاده از علم را به بهترین نحو توضیح می دهد و البته روند آنچه بشر بر سر خود آورده و خواهد آورد؛ «ع» ببین زن فرهیخته چگونه دگرگون می سازد؛ نیچه را بگو که با آنهمه فحش وکنایه می گوید: زنان بهترین پدیدارشناسان هستند! آری براستی چنین است!) 

 این نام برای آنهایی که در حوزه فلسفه و حتی در حوزه های مرتبط با فلسفه بازار و دولت خوانده اند، بسیار آشناست. تا چندی پیش نمی دانستم که فیلمی از روی این اثر داستانی ساخته شده است. تا اینکه در حین گپی با یکی از دوستان فهمیدم که فرانسیس فورد کاپولا، از این داستان ماری شلی، فیلمی ساخته است(آنهم در 1994!!) (و بعدها فهمیدم که قبل از کاپولا نیز جیمز وال در 1931 از این داستان فیلمی ساخته است!!) مدتها مشتاق بودم تا این فیلم را ببینم، تا اینکه امشب این فیلم(فیلم کاپولا) را دیدم. نمی دانم ولی احتمال می دهم که قدرت رمان و داستان این فیلم بسیار بیشتر از قدرت فیلمی است که از روی آن ساخته شده است. هم به لحاظ  عام و هم به لحاظ نوع خاص داستان که اصولا در میان داستان های تخیلی-غیرواقعی  قرار می گیرد.

بهرحال مخلوقِ فرانکشتاین، زاده دست علم است، زاده ای که هم خود و هم پدرش(فرانکنشتاین) را قربانی خواهد ساخت. زاده ای که نام ندارد. چهل پاره است و زشت روی. و در اثر امری غیراخلاقی، غیرطبیعی و حتی ضد طبیعی بوجود آمده است.  در ترم اقتصادی، فرانکشتاین را به دولت تعبیر میکنند، و استدلال می آورند که دولت فرانکشتاینی است که بوجود آورنده خود، یعنی مردم را نابود خواهد ساخت. فرانکشتاینی که از امری غیر طبیعی بوجود آمده است و امور غیر طبیعی را نیز موجب می شود، قدرتی وحشتناک و دهشتناک دارد و به بند می کشد، می آزارد، می کشد، نابود می سازد و همینطور خود را بازتولید می کند. فرانکنشتاینی که خلاف امرِ طبیعی و اخلاقی، تولید شد، قدرت یافت و البته نابود ساخت. فرانکنشتاین، حاصل عقل برساخت گرایی است که خود را فراتر از نظم طبیعی قرار می دهد و حاصل آن قطعا نابود کننده است… یادمان باشد که بدست خود، فرانکنشتاین تولید نکنیم و بگذاریم نظام  طبیعی(بازار آزاد) کار خود را بکند که پشیمانی سودی ندارد.  (در این متن و البته تمام متن هایی که من دیده ام به فرانکنشتاین ارجاع می دهند، منظور از فرانکنشتاین، همان مخلوق اوست که نام هم ندارد)

از اینرو است که فریدمن هشدار می دهد که : «انسان آزاد می پرسد؛ من و هموطنانم از طریق دولت چه می توانیم انجام دهیم تا بتوانیم از عهده مسئولیت های فردی برآمده و به اهداف جداگانه خویش نایل شویم و بالاتر از همه آزادی خود را حفظ کنیم. همچنین می پرسد که چه کنیم تا دولتی که خود می آفرینیم تبدیل به یک فرانکنشتاین نشود و آزادی که دولت {دقیقا فقط} برای پاسداشت آن پدید آمده است از بین نرود.»

 از سوی دیگر می توان این داستان را نزدیک به پست مدرن هایی همچون فایرابند دانست. کسانی که می خواهند «زندگی را از شر علم محفوظ بدارند». در ابتدای فیلم این نوشته ظاهر می شود که:»حرص و شهوت برای علم اندوزی هیچگاه بیشتر از این حد نبوده است…»

باران می گوید: «بلندپروازی انسان، نتیجه ای جز ویرانی نداشته و ندارد؛ فیلم به بهترین نحو رسانای این امر است»

بهرحال خواندن این داستان را که نمی دانم به فارسی ترجمه شده یا نه را به همه دوستان توصیه اکید می کنم. و نیز در وهله دوم دیدن این فیلم را. 

(14) دیدگاه

اندر باب استعفای دکتر شیبانی

گفته می شود که دکتر شیبانی، عصر روز چهارشنبه استعفای خود را تقدیم رئیس جمهوری کرده است (+) از آنجایی که ایشان از اساتید ما در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران هستند، بد ندیدم که اندکی در این باره بنویسم.

ابتدا می خواهم اندکی از دکتر شیبانی بگویم، تا بدانیم که او کیست؟ ، چه تحصیلاتی دارد و در چه دانشگاه هایی تحصیل کرده است تا سپس به طرح بحثی اندک در این باره بپردازم. ابراهیم شیبانی در سال 1327 در شهرستان نائین به دنیا آمد. وی پس از اخذ دیپلم ریاضی و آمار از موسسه مطالعات اجتماعی لاهه هند و ورود به دانشگاه در سال 1351 مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه تهران دریافت نمود. وی در سالهای 1358و 1361مدارک ارشد (دوباره) و دکتری خود را از دانشگاه ایندیانا آمریکا اخذ کرده و سپس به ایران بازگشت و بعنوان عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و یکی از مقامات مسئول بانک مرکزی مشغول به کار شد. ایشان سالها بعنوان قائم مقام دکتر نوربخش در بانک مرکزی مشغول بوده است. در ضمن ایشان به شعر و شاعری هم شهره است و ظاهرا سالهاست که در مراسم های شب شعر آقای خامنه ای هم شرکت می کند و اینطور که گفته می شود؛ ارتباط نزدیکی با ایشان دارد. ( در اینجا، اینجا و اینجا می توانید تنها کتاب های ایشان که البته همه در وادی شعر هستند را ملاحظه کنید). فراموش نکنیم که ایشان یکی از بهترین اساتید دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران به لحاظ بینش و سواد اقتصادی هستند و مدرک خود را از یکی از دانشگاه های خوب آمریکا گرفته اند و این شاعری دلیلی بر ضعف ایشان نیست. اما…

به هر حال دکتر قصه ما در این دوسال کارهایی کرد که هیچکس انتظار نداشت. وی در حالی که تا چند ماه قبل از آمدن احمدی نژاد، یکی از مخالفان سرسخت کاهش نرخ سود تسهیلات بود (من به شخصه در یکی از کنفرانس هایی که در دانشگاه تهران به همین دلیل برگزار شده بود، حضور داشتم و دکتر شیبانی برخلاف اقتصاددانان بومیِ مجلسی به شدت با این طرح مخالفت می کرد، همانند یک اقتصاددان!)، پس از روی کار آمدن احمدی نژاد به یکی از موافقان این طرح تبدیل شد. ایشان با برکناری مدیران برجسته و سابقه دار سیستم بانکی موافقت کرد و کسانی را که کاملا دستوری تحمیل شده بودند و غالبا هیچگونه سابقه بانکی نداشتند را بعنوان مدیران بانک ها منصوب کرد، وی در ماجرای پارسیان بسیار بد عمل کرد و باعث شد که اطرافیان رییس جمهور به راحتی این بانک را به زمین بزنند، همچنین بسیاری از اقتصاددانان هنوز هم ایشان را در ماجرای نرخ تورم و کمتر اندازه گرفته شدنش در سال 85 مقصر قلمداد می کنند و… و بسیاری از اقدامات دیگری که به لحاظ مبانی اقتصادی کاملا بی ارزش و یا حتی مخرب ارزیابی می شوند در حوزه های مختلف پولی، توسط ایشان انجام شد که هریک از آنها به تنهایی می توانند اقتصادی را از پای درآورند.

 اما چرا دکتر شیبانی که قبل از دولت احمدی نژاد عملکرد نسبتا خوبی داشت و موضع گیری های روشمند و علمی را می گرفت، به یکباره چنین چرخش 180 درجه ای را انجام می دهد و اینهمه اشتباه مرتکب می شود؟ چرا دکتر شیبانی در این دو سال، علی رغم آنچه گفته می شد،یکی از مطیع ترین مقامات بود(حتی با توجه به گزارش دبیرخانه شورای اطلاع‌رسانی دولت ) و نه تنها در برابر دستورات بی مبنا و بخشنامه ای رییس جمهور مقاومت نکرد، بلکه سعی می کرد برای آنها مبنای علمی بیابد و با این کار، هرچند در کابینه احمدی نژاد ماند اما آبروی علمی خود را به حراج گذاشت؟این سوالات خیلی مهم هستند. چرا که دکتر شیبانی نه اقتصاددان بی سوادی است ( برعکس سایر وزرای اقتصادی) و نه به لحاظ شخصیتی انسان نافرهیخته ای است که باعث شود این اشتباهات وعملکردی اینچنین، طبیعی به نظر آید. پس با عنایت به اینکه می دانیم که دکتر شیبانی با این گونه اقدامات و سیاستگذاری ها در اساس مخالف است، چرا تا به این حد کرنش و همیاری در برابر دولت برای تخریب اقتصاد به خرج داده است؟ آیا از روی مصلحت بوده است؟ کدام مصلحت بیش از حفظ شخصیت مستقل بانک مرکزی و سیاستگذاری باثبات و دقیق پولی اهمیت دارد؟ ( پس موضوع مصلحت کشور و اقتصاد نیست. اگر هم مصلحت شخصی است که باید ایشان را انسان ضعیف النفسی بدانیم که با توجه به شناختی که دارم، اینطور نیست)، آیا به خاطر کم کردن اشتباهاتی است که دیگران ممکن بوده انجام دهند که اینهم باز از بار اشتباهات بسیار و عملکرد بد ایشان نمی کاهد(هرچند اندکی گزندگی این سوال را کم تر می کند)، آیا ساختار مقصر است و بگونه ای است که سبب می شود تا افراد تا به این حد و بعنوان یک کرنشگر صرف تنزل نمایند؟

به این سوالات بیشتر بیاندیشیم.

راستی وضع بانک مرکزی خراب تر از این که هست می شود(هرچند که دیگر چیزی باقی نمانده است!) و پیش بینی من این است که برخلاف آنکه از مظاهری به عنوان کاندیدا نام برده می شود، احمدی نژاد به هیچ وجه ایشان را در این سمت نمی گذارد، چرا که او دقیقا یک تدارکاتچی تمام عیار می خواهد، و احتمالا رییس کنونی بانک تجارت، آقای دیواندره ای (و یا حداکثر پرویز داوودی؛ به احتمالی کمتر) به این سمت برگزیده می شوند.

—————-

وبلاگ مصیبت منابع با ترجمه ای از حمید پاداش عزیز به روز شده است.

—————-

همین الان یعنی روز یکشنبه، دیدم که پویان مشایخ در وبلاگ مفید خود، بحث خوبی را راجع به بحران های اخیر بازارهای مالی در چند پست متوالی انجام داده است. به دوستان خصوصا به آقای علیزاده توصیه می شود.

(10) دیدگاه

نفرین منابع (Resource curse)

امروز ارایه ای در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه شریف داشتم، جلسه خوبی بود. حدود 2 ساعت و 30 دقیقه به طول انجامید و بحث های خوبی هم مطرح شد. خلاصه بحث را می توانید از اینجا ببینید. اما می خواهم سرِ مطلب نفرین منابع را در این مجال باز کنم و با اجازه از وبلاگ مصیبت منابع! چند خطی بنویسم:

حداقل 20 سال است که بحث نفرین منابع در دنیا مطرح شده و حجم عظیمی از تحقیقات پژوهشی و مقالات علمی روی این مطلب نوشته شده است. اما جالب است؛ هنوز که هنوز است رابطه نفت و رشد اقتصادی در مقالات فارسی، مثبت به دست می آید!! (البته جدیدا 2 مقاله علمی پژهشی خلاف عادت کرده و به پارادایم غالب دنیا پیوسته اند، اما پس از 20 سال!!).در حالی که انتظارات بسياري از اقتصاددانان توسعه متاخر، نظیر روستو، واتکینز و نرکس و سایرین در دهه های 40 و 50 و 60  اين بود که سرمايه طبيعي، يکي از پايه هاي مهم براي بنا کردن توسعه اقتصادي است، اما اما کشورهاي داراي منابع غني از جمله دارندگان نفت، منابع عظيم دريايي و نيز کشورهاي داراي زمين هاي حاصلخيز، با يک رشد اقتصادي کند در طي سه دهه اخير مواجه بوده اند. که نمونه بارز آن کشورهاي عضو اپک مي باشند. بطوري که طي 4 دهه گذشته، کشورهاي عضو اپک، تماماً، بطور متوسط نرخ هاي رشد منفي را تجربه کرده اند. و بطور كلي، GNP سرانه  در اين کشورها، 1.3درصد در سال، بين سالهاي 1965تا 1998 كاهش داشته است. در حالي كه در همين مدت، GNP سرانه براي كشورهاي با رشد متوسط و پايين، بطور كلي، 2.2درصد رشد داشته است.موضوع وقتي جالب تر مي شود که بدانيم بطور مثال؛ ونزوئلا در ابتداي قرن 19 در ميان 10 کشور اول به لحاظ ثروت در جهان طبقه بندي مي شد. اما ذخيره نفت وسيع، موجب شد تا اين کشور، اکنون به سطح کشورهاي درحال توسعه تنزل نمايد!!(باورتان می شود؛ وقتی نفت نداشته جزو ثروتمندترین کشورها بوده است اما وقتی…!)مي توان شاهد آورد که در طي دو دهه اخير،  کشورهايي همچون ببرهاي آسيا يعني کره، سنگاپور، تايوان و هنگ کنک که داراي رشدهاي خيره کننده و پايداري بوده اند همگي کشورهايي فقير به لحاظ منبع هستند. اما کشورهايي همچون ايران، ونزوئلا، عربستان، نيجريه و آنگولا که کشورهايي با منابع بسيار غني هستند؛ با رشدهايي ناپايدار و اندک از بازندگان اصلي جريان توسعه محسوب مي شوند.بعبارت دیگر ترمینولوژی نفرین منابع بیان می کند که رشد كشورهاي غني از لحاظ دارايي منابع طبيعي، در يك دوره طولاني مدت، نسبت به ديگر كشورها، كمتر است. و اين کشورها با يک شکاف توسعه اي در پشت سر کشورهاي فقير به لحاظ منابع طبيعي قرار مي گيرند.به اين پديده در اقتصاد توسعه؛»پارادوکس فراواني» (paradox of plenty) نیز گفته مي شود.این دیگه خیلی شاهکاره؛رشد GNP سرانه در سالهاي 1965 تا 1998 در ايران و ونزوئلا، بطور متوسط 1- درصد در سال، در ليبي 2- درصد، در عراق و كويت 3- درصد، در قطر 6- درصد بوده است. در پست های بعدی راجع به  این بحث و اقتصاد ایران بیشتر خواهم نوشت. 

(11) دیدگاه

چپ و راست؛ مفاهیمی پر از اختلاط!

پس از آنکه تست جهت یاب سیاسی در پست قبلی مورد توجه قرار گرفت، برخی از دوستان چه بصورت شخصی و خارج از وبلاگ و چه بصورت کامنت هایی در وبلاگ، نسبت به مفاهیم راست و چپ و لیبرال و سوسیالیست اظهارنظراتی کردند که بهتر دیدم تا در پستی جداگانه مفاهیم مربوط به چپ و راست را تا حدی روشن سازم. البته پیش از این هم خلط های مفهومی فراوانی در این زمینه مشاهده کرده بودم که اینجا بهانه ای شد تا بدان بپردازم. (هرچند این مهم، بیشتر کار بچه های علوم اجتماعی و فلسفه است و نه کار اقتصادخوانده ای مثل من، اما دوستان کاستی های احتمالی را تذکر دهند.) همین الان که آمدم مطلب را پست کنم، دیدم که بامدادی گرامی نیز مطلبی معقول و بسیار خوب در خصوص تست و جهت گیری ها نوشته است. بنابراین مطالبی که در خصوص تست نوشته بودم را حذف می کنم. البته او از ناکارآمدی الگوی کلاسیک چپ و راست هم به نیکی سخن گفته است، اما از آنجایی که این اصطلاحات هنوز در جامعه ما به کرات به کار می رود، و موجب خلط های فراوان می شود، بهتر آن دیدم که بهمین صورت هم مورد تحلیل قرار گیرند. (البته در این تحلیل شما چیزی بنام راست اقتدارگرا و چپ آزادگرا نمی بینید، دلیلش اینست که این دو عبارت، بیشتر ترمینولوژی هایی سیاسی هستند و در عالم سیاست کاربرد دارند تا در عالم اندیشه و کارهای نظری. البته قطعا دلیل اینکه این دو ترمینولوژی در این تحلیل وارد نشده اند، کاستی تحلیل هم هست ولی خوب هر تقلیل گرایی در عین ساده کردن، ناقص کننده نیز هست) 1-      اولین خلط مفهومی که من دیده ام؛ تحمیل شدن عرصه سیاسی به سایر عرصه هاست. به این معنا که معنای راست و چپ، غالب مواقع صرفا از حوزه سیاسی مورد بحث و نظر قرار می گیرند و جنبه های اقتصادی، انسان شناختی و فرهنگی آنها مورد غفلت قرار می گیرد و یا در پهنه سیاسی آن حل می شوند.2-      دومین خلط مفهومی که غالبا رخ می دهد؛ برابر گرفتن مفهوم راستگرایی با لیبرال بودن و چپگرایی با سوسیالیسم است. در حالی که اصلا بطور مثال راستها دقیقا همان لیبرال ها نیستند. راست ها طیف وسیعی را از محافظه کاران تا غالب لیبرال ها را شامل می شوند، اما هیچ کدام برابرنهاده یکدیگر نیستند. بهمین جهت بهتر آن دیدم که از مفهوم لیبرال به جای مفهوم راست استفاده کنم. 

مفاهیم کلی چپگرایی: 

1-      در حوزه اقتصاد: چپها در این حوزه غالبا به «برابری» تکیه میکنند. یعنی می توان در حوزه اقتصاد، چپ را معادل برابرخواهی نیز دانست.(از برابری در ابزار تولید تا برابری در وضعیت اولیه و حتی برابری در وضعیت غایی و …) یادمان باشد که مفهوم «برابری»، معادل مفهوم «انصاف» نیست، در حالی که برابری مفهومی چپ است، انصاف مفهومی لیبرال است. در حوزه اقتصاد، چپ ها به شدت به تمرکزگرایی و دولت مداری روی می آورند. و خواهان برانداختن طرحی نو ناشی از خرد، بجای سیستم بزعم آنان نابرابرِ بازار آزاد هستند. چرا که به زعم آنان می توان با خرد انسانی، و اصولا راهبری اقتصاد توسط فرهیختگان اقتصاد دولتی، اقتصادی را سامان داد که هم برابری در آن رعایت شود و هم ضامن پیشرفت باشد. همچنین غالبشان به مالکیت خصوصی معتقد نیستند و اگر برخی از آنان مالکیت خصوصی را می پذیرند، نه بخاطر اینکه این مالکیت حق انسان است و از اینگونه حرف ها بلکه به خاطر فواید ناگزیری که این مالکیت بوجود آورده است و بصورت ثانویه آن را می پذیرند. همچنین معتقدند که وضعیت جامعه بناگزیر در راستای قوانین اجتناب ناپذیر توسعه ی خطیِ مشخصیِ حرکت می کند.باید گفت که پارادایم چپ حداقل در حوزه اقتصاد، و در عمل اقتصادی شکست خورده محسوب می شود. چرا که کشورهایی که ایده های اقتصاد دولتی را در پیش گرفتند، یا دچار از از هم پاشیدگی، یا عقب ماندگی مفرط شدند و در نهایت مجبور شدند به آزادی های اقتصادی و سیستم بازار آزاد روی آورند.(هرچند این امر از سوی اقتصاددانان و در عالم نظر هم به کرات پیش بینی شده بود) 

2-      در حوزه فرهنگ و اجتماعیات: در حوزه فرهنگ، چپها به شدت یک اسلوب مبتنی بر آرمانشهر(ناکجاآباد) را در پیش می گیرند. یعنی در این حوزه، آنان به شدت هدف مدار و غایت مدار هستند و می خواهند که جامعه را به یک سرمنزل مقصودی! برسانند. براین مبنا آنها تنها برنامه های فرهنگی را به رسمیت می شناسند که در راستای همین ناکجاآباد باشد. آنها براحتی سنت ها و فرهنگ جوامع را نقد برونی و ارشمیدسی می کنند. در این حوزه نیز چپها غالبا به دخالت دولت و نهادهای قدرت برای جای انداختن یکدستی فرهنگی که از نظر آنان(سردمداران) بهترین گزینه است، روی می آورند. یعنی پارادایم چپ در حوزه فرهنگ، هم همانند حوزه اقتصاد، دخالت و حضور پررنگ دولت(دولت چپگرا) را مجاز و حتی لازم می دانند. معروف است که از آقای مارکس پرسیده اند که در مورد پروژه های اجتماعی چه نظری دارید؟ ایشان اظهار کرده اند که پروژه هایی که دیکتاتوری پرولتاریا را پیش بینی کنند و یا در آنجهت حرکت کنند که آن را تحقق بخشند، خیلی خوب هستند و باید انجام شوند، اما پروژه هایی که موجب شود که آتش انقلابات کارگری خاموش شود و کارگران به وضع موجود راضی شوند، نه! 

3- در حوزه انسان شناسی: برای چپ ها، فرد انسانی گوهر اولیه و هدف نیست. آنها غالبا به هرگونه اندیشه های ذات انگارانه انتقاد دارند و بیشتر نومینالیست هستند. به این معنا که صرفا به دنبال توصیف و تحلیل انسان می پردازند و معتقدند که ذات انسان را نمی توان بدست آورد و هرآنچه در این زمینه گفته شود، متافیزیکی و بی معناست.(در اینجاست که پست مدرن ها به شدت به چپها نزدیک می شوند. و اینکه برخی پست مدرن ها را ادامه چپها می دانند، بیشتر از این حوزه سخن می گویند) آنان همچنین به رسیدن به وضعیت پیشینی اجتماعی(قبل از پدرسالاری) تاکید میکنند و معتقدند که از زمانی که مالکیت توسط پدر بوجود آمد، مادر تحت کنترل و استیلای او قرار گرفت و برخی حتی تا آنجا پیش می روند که می گویند؛ باید با از بین بردن مالکیت خصوصی به سوی همان وضعیت پیشینی رفت. 

4- در حوزه سیاست: در این حوزه چپ ها به شدت به تقدم هدف بر وسیله معتقدند. و مثال معروفی هست که می گویند اگر بین آزادی و قدرت دعوایی صورت گرفت، بطور مثال اگر اکثریت، دیگر حکومت چپ را نخواست، بجای گردن نهادن بر خواست اکثریت باید از ادامه حفظ قدرت حمایت کرد، تا روزی که بتوانیم نظر اکثریت را بدست آوریم. و این را بعنوان یک فرآیند اجباری ناشی از ناآگاهی مردم تعبیر می کنند.(نمونه هایش هم در تاریخ فراوان است از شوروی تا اروپای شرقی)  

مفهاهیم کلی آزاد اندیشی(لیبرالیسم) : 

1-   در حوزه اقتصاد: در این حوزه آنها از سیستم بازار آزاد و رقابتی حمایت می کنند و معتقدند که هیچ خردی به اندازه خرد جمعی و نامریی که در بازار وجود دارد، نمی تواند به این کارایی عمل نماید. بنابراین با تز دست نامریی، زیرآب دخالت دولت را می زنند و معتقدند که دخالت دولت صرفا به ناکارایی بیشتر می انجامد و نه چیز دیگر( هرچند در برخی وضعیت های خاص این دخالت را برخی از لیبرال ها ناگزیر می دانند) 

2- در حوزه فرهنگ و اجتماعیات: لیبرال ها در حوزه فرهنگ(برعکس آنچه بعضا گفته میشود) به تکثرگرایی معتقدند. آنها در این حوزه به هیچ وجه غایت انگار نیستند و می گویند هرچند انسان ها از یک وضعیت یکسان شروع کرده اند اما به هیچ وجه به یک وضعیت فرهنگی خاص رهنمون نیستیم و این نه تنها بد نیست بلکه مطلوب است. در این حوزه غالب لیبرال ها هم همانند چپ ها به نقد فرهنگی معتقدند اما می گویند که هیچ نقطه ارشمیدسی برای نقد وجود ندارد و هر فرهنگی را صرفا باید از درون همان فرهنگ نقد کرد و نه فراتر از آن. یعنی باید یک جای از یک فرهنگ را با تکه ای دیگر از همان فرهنگ نقد کرد. چرا که هیچ معیاری برای نقد برونی وجود ندارد.(البته برخی از لیبرال ها هم به نقدهای برونی و بر اساس یکسری آموزه های ذات انگارانه دست زده اند)

 3- در حوزه انسان شناسی: در این حوزه لیبرال ها به شدت غالبا ذات گرا هستند. به این معنا که معتقدند که انسان از یک ذات مشخص برخوردار است(حال بصورت لوح سفید لاکی و یا بصورت گرگ هابزی) بطور مثال بشر مالکیت خصوصی را می پسندد و یا اینکه زیبایی دوست است و … اینان معتقند که ذات انسان را باید در بستر زمان جستجو کرد و از این لحاظ کمی ارسطویی می شوند. در حوزه انسان شناسی لیبرال ها را بیشتر اومانیست می دانند. 

4-  در حوزه سیاست: لیبرال ها در این حوزه بدون شک، معتقدند که هدف، وسیله را توجیه نمیکند و حتی ادعا میکنند که رعایت شدن وسیله های مناسب برای اهداف، احتمالا خود مهمترین و مقدسترین هدف است. از نظر آنان پیش بینی آینده ناممکن است و حداکثر کاری که در عرصه سیاسی می شود انجام داد، مهندسی اجتماعی جزء به جزء است و نه مهندسی اجتماعی کل نگر مد نظر چپ ها. در این عرصه لیبرال ها به شدت به تخصص گرایی در عرصه سیاسی روی می آورند که همیشه مورد انتقاد چپ ها بوده است. همچنین می توان تکثرگرایی در عین وفاداری به آزادی را آرمان لیبرال ها در این حوزه دانست. 

این ها را گفتم تا شاید کمی موضوع روشن تر شود. شاید هم مبهم تر شد! بهرحال اینکه آقای غریبه عرض کردند که اگر بالای محور افقی باشی به راست ها نزدیک شده ای و اگر به پایین محور افقی نزدیک تر شوی به چپ ها نزدیک شده ای، با این حساب پذیرفتنی نیست. چرا که هرچه به بالا حرکت کنیم، تمرکز گرایی نیز بیشتر شده و هرچه به پایین می آییم به آنارشیستها نزدیک می شویم. آنارشیستها در حوزه فرهنگ و اجتماعیات که کاملا تکثرگرا هستند، در حوزه سیاسی به تعلیق امر سیاسی و بی دولتی معتقدند و در حوزه اقتصاد به نظام بازار و در حوزه انسان شناسی به عدم ذات انگاری ( به نظر می رسد که آنارشیستها صرفا در حوزه انسان شناسی به چپ ها نزدیک تر از لیبرال ها هستند. و نه در سایر حوزه ها) در حالی که این شرایط در مورد تمکر گرایی برعکس است و تمرکزگرایی بیشتر به اندیشه های چپ ها نزدیک تر است. حتی فاشیسم که در بالاترین قسمت نمودار قرار دارد نیز در حوزه اقتصاد و اجتماعیات و سیاست به شدت به چپ ها نزدیک هستند. 

تذکر: تمام آنچه ذکر شد، ناشی از یافته ها و خوانده های به ضرس قاطع ناقص و فشل من بوده است. بنابراین سهل انگاری هایی قطعا صورت گرفته است. آنچه که گفتم را شاید بتوان در کتابهای آرون، ریپسر، کتاب های پوپر و هایک و در حوزه آنارشیسم در آثار راثبارد پیدا کرد.

(13) دیدگاه

جهت گیری عقاید من چگونه است؟

با تشکر از غریبه گرامی ( کامنت های پست قبلی را ببینید) باید عرض کنم که من تست جهت یاب سیاسی را زدم و الحق تست خوبی به نظرم آمد. هرچند در برخی سوالات به شدت به کلیشه ها دچار شده بود اما درکل ارزیابی ام از تست، خوب است. به دوستان توصیه می کنم تا این تست را انجام دهند تا در آخر ببینند که چه کاره اند و عقایدشان تا چه حد التقاطی است و تا حد از به یک پاردایم خاص مربوط می شود! بهرحال این نتیجه تست من است که نشان می دهد که من یک لیبرتارین آنارشیست (یا یک نئولیبرال راست) هستم! دوستان هم اگر نتایج تست خودشان را در کامنت ها بگذارند فکر کنم چیز جالبی بشود. به غریبه؛ پیش بینی ات تماما غلط از آب درآمد!

اینهم نمودار عقاید ما ؛ آن نقطه قرمزی که مشاهده می کنید بین دو محور لیبرتارین و راست من هستم!

این نمودار زیری هم توضیحی است از افرادی که در مشرب های مختلف فکری بوده اند.

axeswithnames3.gif

(31) دیدگاه

اسباب کشی

از این پس در این وبلاگ خواهم نوشت! هرچند دو ماه بیشتر از زاده شدن وبلاگ قبلی نمی گذشت، اما در همین مدت، بلاگفا دوبار دچار مشکل شد. بطوری که در یکی از این موارد؛ وبلاگ برای 2 یا 3 روز قابل دسترسی نبود. از سوی دیگر با توجه به مشکلاتی که پرشین بلاگ پیدا کرد، به فکر افتادم تا دیرتر نشده، از دامنه های ایرانی استفاده نکنم. اما چون نه سررشته ای از این امور دارم و نه حوصله کندوکاو در این موارد را و البته نه وقتش را، به نوشتن در بلاگفا ادامه دادم! اما پس از آن که آقای دکتر مزیدی، این پست را با اشاره مستقیم به وبلاگ کاتالاکسی و ضرورت عوض کردن دامنه های ایرانی نوشتند و البته بطور مرتب در وبلاگ خود به ضرورت این امر پرداخته اند و از آن جایی که همانطور که گفته اند؛ باید در هر زمینه از متخصصان مرتبط با همان زمینه استفاده کرد، و به من هم توصیه کردند که به وردپرس بیایم، «تصمیم کبری» خود را گرفتم و به وردپرس نقل مکان کردم. ( درهمین جا باید از یکی از دوستانی که اصلا نمی شناسمش ولی لطف کرده و مشکلات من را در رابطه با وبلاگ جدید حل کردند، تشکر کنم! آقا یا خانم «A Virtual Element«) به هرحال مطالب مندرج در وبلاگ قبلی که بالغ بر 42 پست می شد، در همان وبلاگ باقی خواهند ماند. (دوستانی که برای آشنایی به پست اول مراجعه کردند، می توانند به پست های اول وبلاگ قبلی مراجعه کنند)اینهم آدرس وبلاگ قبلی www.catallaxy.blogfa.com  

پ.ن:

نوشته ها را با کمک یکی از دوستان به وبلاگ جدید منتقل کردیم

نظرات مهم و نظراتی که به بحث کمک می کرد را در قسمت ادامه مطلب پست های منتقل شده آورده ام.

(10) دیدگاه

مقاله ای درباره مصیبت منابع

بالاخره وبلاگ مصیبت منابع به روز شد. البته این تاخیر چندا بی غرض هم نبوده است! پستی که من در این وبلاگ گذاردم؛ مقاله ای است که ترجمه، تلخیص و تالیف را درخود دارد. اما پابه کار؛ مقاله اقتصاددان شهیر تولوادور گیلفیاسون با نام(  NATURAL RESOURCES AND ECONOMIC GROWTH: WHAT IS THE CONNECTION?) بود که در سال 2001 نوشته شده است. این مقاله برای درک ابتدایی و نسبتا جامع از مفهوم مصیبت منابع (resource curse) بسیار مفید و مثمرثمر است. به همه دوستان توصیه می کنم که حتما مطالعه فرمایند. این مقاله شاید یکی از اولین مقالات در این زمینه باشد که در وبلاگستان نوشته شده است. امیدوارم با همت دوستان، تعداد این مقالات افزایش یابد.

نوشتن دیدگاه

دکتر رنانی و درآمد نفت

چند ساعت قبل ایمیلی بدستم رسید که مبدا اولیه آن دکتر رنانی بود.ایشان در این ایمیل سوال رییس جمهور مبنی بر چگونگی خرج کرد نفت در اقتصاد را به پرسشی تبدیل کرده اند و از همه کسانی که فکر منسجمی در این خصوص دارند، خواسته اند تا نظر خود را بصورتی مستدل خدمت ایشان ارسال نمایند. از آنجایی که من هم با ایشان هم نظرم که این سوال، سوالی طلایی است، متن سوال ایشان را در زیر می آورم تا دوستانی که حرفی برای گفتن در این حوزه دارند، اگر مایل بودند، با ایشان در میان بگذارند. اما یک نکته در این سوال به نظرم نکته انحرافی است! و آن اینست که ایشان در شرایط پاسخ ذکر کرده اند که پاسخ باید بگونه ای باشد که » سطح بودجه دولت درسطح فعلی حفظ شود » من به نظرم باید کاملا برعکس باشد! یعنی جوابی که داده میشود باید اولا باعث شود تا بودجه دولت به شدت کاهش پیدا نماید و ثانیا باعث شود تا دولت مجبور شود به سرمایه گذاران خارجی و بخش خصوصی داخلی روی بیاورد و بعبارت دیگر؛ به اقتصاد روی آورد. یعنی جواب باید ملاحظات اقتصاد سیاسی ایران را چنان ببیند که بتواند این تغییرات را در دولت بطور حتم اعمال کند. اگر غیر از این باشد بنظرم آن پاسخ، پاسخی بسنده نخواهد بود. من حتما به این سوال تا ماه آینده جواب می دهم و پاسخ خودم را هم در وبلاگ قرار می دهم. حال اصل نامه دکتر رنانی:«دوستان گرامي؛ سلام بر شمامن البته نتواستم در نشست 57 اقتصاددان با رياست محترم جمهوري شركت كنم . اما شنيديم كه ايشان از اقتصاددانان خواستند راهكارهاي به كارگيري درآمد نفت در اقتصاد ملي را به گونه اي كه موجب است كه شايد نه كسي پاسخ « سوال طلايي » رشد واقعي اقتصاد شود، نشان دهند . مي دانيم كه اين يك نهايي آن را بداند و نه پاسخ نهايي درعمل در ايران قابل اجرا باشد . اما همه ما در اين باره ديدگاههايي داريم. خود من بارها دراين باره به طور پراكنده هم صحبت كرده ام و هم نوشته ام اما هيچگاه فرصت نكرده ام طرحي كامل از مساله براي خود تنظيم كنم.اكنون كه اين پرسش دوباره در سطح ملي مطرح شده است تصميم گرفتم از طريق عقل جمعي اقدام كنم. شايد هيچ كدام از ما به طور انفرادي فرصت و توان ارائه پاسخي م ستوفا به اين پرسش را نداشته باشيم، اما به گمان من هر كس مي تواند بخشي از موضوع را واكاوي و در باره آن ايده اي ارائه دهد. براين اساس اكنون پرسش زير را براي شما مي فرستم . تابستان است و هر كس مي تواند وقتي براي فكر كردن بيابد . درخواستم از شما اين است كه مدتي روي اين پرسش فكر كنيد و بعد افكار خود را دسته بندي و آنگاه جمع بندي كنيد. و اگر بتوانيد ديدگاهها و راهكارهاي خود را به صورتي منسجم و تا حد ممكن مستدل و مستند  تنظيم كنيد و براي من ارسال كنيد. من پس از مطالعه آنها، مواردي كه جدي هستند را انتخاب و براي همه كساني كه پاسخ كتبي داده اند ارسال مي كنم تا مورد نقد و بررسي آنان قرار گيرد.اگر از اين مجموعه نوشته ها و نقد ها چيز جدي اي به دست آمد آنها را در يك كتاب  با ذكر نام هر يك از نويسندگان  منتشر مي كنيم . البته ممكن است از برخي از استادان دانشگاه هم درخواست كنم يا به صورت مصاحبه  مطالب خود را در اين زمينه ارائه دهند.سوال اصلي اين است:اگر فرض كنيم درآمد نفتي ايران تا ده سال ديگر كم و بيش در سطح فعلي ادامه داشته باشد(فرض مي كنيم افزايش قيمت نفت به سطحي فراتر از قيمت هاي كنوني تنها مي تواند افزايش تورم جهاني و كاهش توان توليد نفت ما را جبران كند (به نظر شما بهترين راهكار براي استفاده از اين درآمد چيست؟ به گونه اي كه:الف : دولت بتواند بدون توسل به انتشار پول، بودجه خود را در سطح متوسط سالهاي اخير تامين كند.ب: توان توليد ملي كاهش نيابد و نيازهاي ارزي كنوني اقتصاد تامين شود.پ: درآمدهاي نفتي به سرمايه هاي داراي بازده معقول براي نسل هاي كنوني وآينده تبديل شود.ت: علاوه بر ايجاد رشد اقتصادي مناسب، توزيع درآمد نيز بهبود يابد.ممكن است كسي بخواهد پاسخي بدهد اما نه دقيقا به اين سوال، بلكه به سوالي كه خودش در فضاي فكري خودش طرح مي كند . بنابراين مي تواند پرسش خودش را ذكر كند و پا سخ مورد نظرش را نيز بياورد.مهلت ارسال پاسخ هاي اوليه:  31/6/86 لطفا پاسخ ها را به ايميل من بفرستيد renani_m@yahoo.com :همچنين اين ايميل را براي هر كس كه گمان مي كنيد توانايي و آمادگي مشاركت در اين بحث راداشته باشد، ارسال كنيد.با آرزوي توفيق براي شما و اميد نيك سرانجامي براي مردم كشورمانمحسن رناني – دانشگاه اصفهان: ۸۶/۴/۳۱

(2) دیدگاه

نرخ بهره، مصداق رباست؟

مهدی رباطی چندی قبل در وبلاگ خود، مطلبی را درباره ربا و نرخ بهره و اینکه اینها فرقی با یکدیگر ندارند، نوشته و مدعی شده بود که کسانی که ادعا می کنند که ربا با نرخ بهره تفاوت دارد و از اینگونه حرف ها، بی سوادند. او با اشاره به مقاله ای از روزنامه دنیای اقتصاد، که نویسنده را بی سواد خوانده بود، چنین حکمی را صادر کرده بود. و نیز گفته بود که» چه بهتر است که اگر قصد اظهارنظری داریم ابتدا روی بحثمان کمی مطالعه انجام بدهیم.» من در بخش نظرات با وی گلاویز شدم! و ایشان در پستی دیگر جواب مرا داده بود. که من از جواب ایشان قانع نشدم.(دوستانی که حوصله دارند حتما بخش نظرات این پست ها را بخوانند) اما برای اینکه به نظرم موضوعیت نرخ بهره برای هر اقتصادی از نان شب هم واجب تر است و نیز اینکه موضوع ربا برای جامعه مذهبی ما باز از نان شب هم واجب تر است!!(با اندکی مسامحه و البته غلو) بر آن شدم تا در این زمینه چیزی بنویسم.(البته پس از کمی مطالعه!!) و مهدی رباطی را که هنوز پاسخ تئوری دیکتاتور دلسوز خود در چند پست پایین تر را نداده است به دردسر بیندازم.(اما اگر وقت ندارد نیازی نیست به مطلب ربا پاسخ دهد چرا که این موضوع را بیشتر برای روشن تر شدن افکار عمومی(!!؟؟) می نویسم):در ابتدا باید ذکر کنم که دامنه موضوع ربا آنقدر وسيع بوده كه دامن بسياري از افراد، از روحانيون و مبلغان مذهبي گرفته تا مسئولا‌ن و كارشناسان دولتي و متخصصان اقتصادي را گرفته و ذهن غالب آحاد اجتماع را به خود مشغول كرده است.اهميت حرمت ربا در ميان مسئولا‌ن و مردم به قدري است كه در اولين سال‌هاي انقلا‌ب ، سيستم بانكداري در ايران كاملا‌ تغيير يافته و سيستمي به نام نظام بانكداري بدون ربا! جايگزين آن شده است. البته در اينجا نه قصد بررسي همه جانبه مقوله بانكداري بدون ربا و اثرات اين سيستم بر ساختار اقتصادي و مالي كشور را دارم و نه توانایی چنين بررسي را. اما به دليل اهميت موضوع ربا از يك سو و همچنين اهميت نرخ بهره در ساختار مالي و اقتصادي كشور از سوي ديگر، بر آن شدم تا بر آنچه خلط مفهومي‌دو مقوله كاملا‌ متمايز ربا و بهره است، چند سطري بنگارم.در متون مذهبي، ربا را چنين توصيف كرده‌اند: «دريافت زيادي در مبادلا‌ت دو كالا‌ي هم جنس كه موزون و مكيل باشند (رباي معامله‌اي) و يا دريافت اضافي در قرض با تعيين مقدار اضافي از قبل (ربا در قرض)» (1)همانطور كه از اين تعريف برمي‌آيد و همانگونه كه موافقان سيستم بانكداري بدون ربا اعلا‌م مي‌كنند، «آنچه در اسلا‌م ممنوع شده بازده ثابت و از پيش تعيين شده بر معاملا‌ت مالي است و نه نرخ نامشخص به صورتي كه در سود مطرح مي‌شود. از اين رو نظام بانكداري اسلا‌مي‌را در ساده‌ترين شكل مي‌توان به صورت نظامي‌مبتني بر مشاركت در نظر گرفت و نه نظام مبتني بر بهره!» (2)اما نرخ بهره چيست؟ آيا در نرخ بهره قطعيت از پيش تعيين شده‌اي وجود دارد؟ با اين مقدمات اگر بتوانيم ثابت كنيم كه نرخ بهره در اقتصاد، نرخي ثابت و از پيش تعيين شده نيست، مي‌توانيم ادعا نماييم كه نرخ بهره مصداق ربا نمي‌باشد. بنابراين فلسفه بانكداري بدون ربا كه از نظر طراحان آن همان بانكداري بدون بهره است به زير سئوال خواهد رفت.به طور كلي در تئوري اقتصاد مي‌توان چند نوع نرخ بهره را از هم تميز داد، از جمله نرخ بهره طبيعي و نرخ بهره بازار و نيز نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي. ما در اين نوشتار تنها به توضيح دو نوع نرخ بهره آخر يعني نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي مي‌پردازيم. نرخ بهره اسمي، پديداري پولي است به اين معنا كه از تعادل عرضه و تقاضاي پول در بازار به دست مي‌آيد. اين نرخ بهره كه غالبا به اشتباه در تجزيه و تحليل‌هاي اقتصادي و توسط بسياري از مسئولا‌ن، مورد استفاده قرار مي‌گيرد، در كوتاه مدت قابليت پيش‌بيني و حتي دستكاري را دارد. به اين معنا كه دولت يا به عبارت صحيح‌تر، بانك مركزي در كوتاه مدت با افزايش حجم پول و بالا‌ بردن عرضه پول تا حدود خاصي، مي‌تواند اين نرخ بهره را حتي به صفر برساند اما در بلند مدت به آن دليل كه متغيري چون تقاضاي پول، تابعي است از متغيرهاي حقيقي اقتصاد كشور در نتيجه نرخ بهره اسمي به هيچ وجه در بلند مدت قابليت تعيين شدن و پيش‌بيني قطعي را ندارد. در نتيجه در بلند مدت، نمي‌توان نرخ بهره اسمي را مصداق ربا دانست.(این از نرخ بهره اسمی!) اما نرخ بهره واقعي متغيري حقيقي در اقتصاد است و از تفاضل نرخ تورم از نرخ بهره اسمي به دست مي‌آيد(r=i-p) . تمام تجزيه و تحليل‌هاي اقتصادي كه مربوط به نرخ بهره مي‌شوند، بايد بر مبناي نرخ بهره واقعي استوار باشند، چرا كه اين نرخ بهره واقعي است كه حقيقتا در اقتصاد كشور موثر است وعمل مي‌كند و نرخ بهره اسمي صرفا متغيري پولي و به عبارت صحيح‌تر، اسمي است. بر مبناي نرخ بهره واقعي است كه مردم پس‌انداز مي‌كنند يا نمي‌كنند، سرمايه‌گذاران اقدام به سرمايه‌‌گذاري مي‌كنند يا نمي‌كنند و قس علي هذا. در نهايت بر مبناي اين نرخ بهره است كه بانك‌ها اقدام به وام دهي به افراد مي‌كنند و يا اين كه ترجيح مي‌دهند تعداد بيشتري از اعتبارات را مسكوت نگاه دارند. يكي از بزرگ‌ترين خلط‌هاي مفهومي‌و روش شناختي كه در علم اقتصاد خصوصا در كشور ما بسياري را به اشتباه‌انداخته است و البته با آموزه‌هاي كينزي در اقتصاد، تقويت شده است، تفاوت نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي است. مشخص است كه نرخ بهره واقعي برعكس ادعاي كينز، متغيري صرفا پولي نيست. بلكه متغيري است كه از تعادل حجم پس‌انداز و سرمايه‌گذاري در اقتصاد به دست مي‌آيد. به عبارت صحيح‌تر، نرخ بهره واقعي، نشان‌دهنده كميابي سرمايه (به عنوان يكي از نهاد‌ه‌هاي توليد) است. در اين مفهوم، نرخ بهره از يك سو نشان‌دهنده كميابي پس‌انداز (سرمايه) و از سوي ديگر بيانگر بازدهي نهايي سرمايه است. كاركرد اصلي و اساسي نرخ بهره در يك نظام اقتصادي، هدايت كردن پس‌اندازهاي كوچك و متوسط و بزرگ به سوي سرمايه‌گذاري و افزايش توليد در يك جامعه است. اگر بخواهيم به صورت خرد به مسئله نگاه كنيم بايد گفت: فردي كه پس‌انداز مي‌كند با امساك از مصرف حال خويش، اقدام به پس‌انداز مي‌كند و موجب مي‌شود تا محصولا‌ت توليدي در آينده افزايش يابد. اين مصرف‌كننده بايد (عادلا‌نه آن است كه) به خاطر آن كه خويش را براي يك دوره از مصرف محروم كرده، نسبت به شخصي كه اين كار را نكرده است برتري داشته و پاداشي دريافت نمايد. اين پاداش، بخشي از همان بازدهي افزايش يافته توليد در آينده است كه در علم اقتصاد به آن نرخ بهره مي‌گويند. البته مسلم است كه اين نرخ بهره به هيچ وجه قابليت تعيين شدن و پيش‌بيني شدن قطعي را ندارد چرا كه ممكن است به دلا‌يلي سرمايه‌گذاري در اقتصاد بازدهي كه انتظار مي‌رود نداشته باشد و يا آن كه به دليل اقدامات دولت، سرمايه‌گذاري‌ها ريزش نمايد و يا نرخ تورم افزايش يابد. اينها همه در كنار بسياري عوامل ديگر موجب مي‌شوند تا نرخ بهره (واقعي) به هيچ وجه قابليت پيش‌بيني قطعي را نداشته باشد. همچنين استدلال دیگری هم می توان در این مورد به میان آورد و آن اینست که از آنجا كه نرخ تورم قابل پيش‌بيني قطعي نيست و پيش‌بيني آن صرفا يك پيش‌بيني است با احتمال خطا، بنابراين چون نرخ بهره واقعي هم از تفاضل نرخ بهره اسمي با نرخ تورم به دست مي‌آيد در نتيجه نرخ بهره واقعي هم به هيچ وجه قابل پيش‌بيني نيست.(این هم از نرخ بهره واقعی!) پس مشخص شد كه برخلا‌ف ادعاي معمول و مرسوم، نرخ بهره (واقعي) به هيچ وجه مصداق ربا نمي‌باشد و كساني كه نرخ بهره را مصداق و معادل ربا مي‌دانند دچار خطاي محرز و مسلم معرفت‌شناختي و روش‌شناختي هستند شايد بر همين اساس باشد كه کسی چون آقای صانعي، ربا(ي توليدي) را حرام نمي داند. اما چرا اين خطاي معرفت‌شناختي، اينهمه همه گير شده است وكمتر كسي به آن امعان نظر دارد؟ ؟؟؟

*متاسفانه در نوشته ای که در فرمت word داشتم منابع نبود. اگر نیاز بود از دستنوشته ام پیدا می کنم.

  ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

نوشتن دیدگاه

تمام پيشنهادات روزنامه اي من!

من اصولا پيشنهاد نمي كنم چيزي را از روزنامه بخوانيد اما واقعا امروز روزنامه اعتماد ملی، سه مطلب خيلي خوب داشت كه پيشنهاد مي كنم دوستان بخوانند.اولي مصاحبه اي با عباس عبدي است.(اين مقاله را مي توانيد از اينجا برداشت كنيد) كه طي آن عباس عبدی به صراحت و بسندگی هرچه تمامتر جوابهای بسيار معقول و مقبولي را داده است. بنظر من، عبدي يكي از باهوش ترين و ذكي ترين نيروهاي اصلاح طلب است كه بجاي تحليل هاي بي پايه و مبتني بر سياست عريان حجارياني و گنجي و امثالهم،‌ گمراه نشده و نقطه اصلي تحليل را در ايران كه همانا نفت است، پيدا كرده. فكر كنم جديدا مقداري هم اقتصاد خوانده است. مصاحبه اش با دكتر نيلي در ماه هاي پيش به خوبي اين امر را نشان مي داد. خلاصه اينكه فكر مي كنم اگر اكثريت اصلاح طلبان مانند او هوشيار بودند، وضعشان خيلي بهتر بود. برايم خيلي جالب است كه يك سياستمدار مهندس،‌ ديدي به اين خوبي در عرصه اقتصاد دارد و آنوقت دكتري اقتصاد اين مملكت اصلا اين چيزها را نمي فهمد و اصلا كلا ديد اقتصادي ندارد!!بخشي از مقاله عبدي كه بنظرم نشست:» بايد ديد منشأ اين قدرت كجاست؟ در شرايط كنوني بخش اعظم آن قدرت در درآمدهاي نفتي است. با وجود اين درآمدهاي نفتي در حكومت، هر كسي برود به داخل ، جز در چاه ويل مسئوليت در چيز ديگري غرق نمي‌شود… بخش قابل توجهي از قدرت متكي به درآمدهاي نفتي است و تا وقتي كه اين درآمدهاي نفتي به اين شكل وجود دارد، قدرت مي‌تواند رفتارش را به همين سياق ادامه دهد. در حالي كه بخشي از اتفاق خرداد 76 محصول كاهش قدرت ناشي از درآمدهاي نفت بود. سهم درآمدهاي نفتي در توليد ناخالص ملي و از آن مهمتر در بودجه دولت طي آن سال‌ها (در 75 و 76) به حداقل رسيده. هم قيمت نفت پايين آمد و هم ارزش توليد ملي بالا رفته بود. اما الآن ، دولت را يك بشكه نفت مي‌بينم، و معتقدم اين نفت است كه سياست تحميل مي‌كند. اين چيزي است كه بايد براي آن برنامه داشته باشند…. راه اصلي اين است كه نفت را از حيطه مالي و بودجه دولت حذف كنيم.n بهترين و در واقع عملي‌ترين راهش هم اين است كه آن را بين مردم که بسیاری هم نیازمند هستند توزيع كنيم… مگر من گفتم نفتn را از مملكت حذف كنند كه امكان‌پذير نباشد؟ کافیست نفت را از بودجه دولت حذف كنند. چطور ما در سال 77 توانستيم با ده ميليارد دلار زندگي كنيم، رشد اقتصادي هم داشتيم و از بهترين سال‌هاي اقتصادي ما سال 77 است. اما الآن حكومت با 60 ميليارد دلار درآمد در تأمين معيشت مردم درمانده است؟ مي‌گوييم اين پول را از دولت بگيريم و به ملت بدهيم. چطور ما با 10 ميليارد زندگي كرديم. آه از نهادمان بلند نشد و مردم خوشحال‌تر هم بودند، ولي حالا با 60 ميليارد اين اوضاع فاجعه‌بار اتفاق افتاد. من نمي‌فهمم چرا مي‌گوييد امكان‌پذير نيست. آيا در سال 77 ما از اين دعواها داشتيم؟ مملكت هم خيلي بهتر مي‌چرخيد. اين پول كه مي‌آيد، تخریب مي‌كند. اين پول را ببريد يك خاك ديگري بر سرش كنيد. آن را به ملت بدهيد. خودش مي‌داند با اين پول چه كند.»دومين مطلب پيشنهادي، مقاله محمد قوچاني است با نام؛ دولت يا كميته امداد كه بهتر بود عنوان اصلي را همان در فضيلت عدالت بر سخاوت مي گذارد. كه بگونه اي ادبي و زيبا تحرير شده و در خود حقيقتي مسلم و البته زشت را به زيباترين شكل بازگو مي كند.سومي هم مقاله آقاي الويري در باره سهميه بندي بنزين است.

نوشتن دیدگاه

همه دانشکده های اقتصاد!

خانمی به نام مریم در بخش نظرات وبلاگ محمدرضا فرهادی پور، سوالی در مورد رشته ها و دانشکده های اقتصاد در ایران پرسیده که من بد ندیدم به صورتی کامل تر پاسخ خودم به آن خانم را در اینجا بیاورم. هرچند که بچه های ورودی امسال به ارشد، انتخاب های خود را کرده و منتظر پاسخ ها هستند و این چشم انداز من به دردشان نمی خورد، اما برای شروع کردن یک بحث جدی در این خصوص که فکر می کنم جالب باشد، این پست را در اینجا می آورم.در ابتدا موضع خودم را روشن کنم که من نوستالژی عجیبی در انتخاب رشته کارشناسی ارشدم دارم و فکر می کنم در جریان این انتخاب یکی از اشتباهات تاریخی زندگی ام که مسیر زندگی ام را تغییر داده است، مرتکب شده ام.(محمدرضا هم چنین احساسی را راجع به انتخاب نکردن شریف داشت)
ماجرا به این صورت است که من امکان انتخاب همه دانشکده های اقتصاد را داشتم. از رشته که صرف نظر کنیم، در تمام دانشکده ها صد در صد قبول می شدم. یعنی با گستره امکان وسیعی تصمیم گرفتم و این دردآورتر است، چرا که بیش از پیش مرا از انتخابی که کردم پشیمان می سازد. اکنون که به عقب نگاه می کنم؛ می بینم اگر شرایط انتخاب رشته همین الان برایم ممکن بود، به احتمال قریب به یقین شریف را انتخاب می کردم. چرا که در این دانشکده جریان غالب علم اقتصاد، بصورتی نسبتا هماهنگ و بسیار منظم تر از سایر دانشگاه ها تدریس می شود. بچه هایی که به شریف می روند، زحمتی مضاعف می کشند، بسیار بیش از ما ریاضی و مدل های مختلف و کاربردهای آنها در اقتصاد را می خوانند، بسیار بیشتر از یک دانشجوی خوب دیگر دانشکده ها، می توانند از دانش اقتصادی خود استفاده کنند و غالبا از دید روشن تر، شفاف تر و مشخص تری در حوزه اقتصاد برخوردارند.
اما بهرحال من دانشگاه تهران، همان پارک دوره لیسانس و رشته تجارت الکترونیک را انتخاب کردم.البته این انتخاب هم بدون در نظر گرفتن جوانب امر صورت نگرفت و کاملا اندیشیده این گزینه انتخاب شد، اما شاید می توانستم با تحمیل زحمتی بیشتر بر خودم و شرایط زندگی ام، این انتخاب را نداشته باشم. بهرحال من از این انتخاب خود چند هدف داشتم: اول، باید به دانشکده ای می رفتم که می توانستم در کنار درس، کار کنم، که این امکان به هیچ وجه در شریف وجود نداشت. دوم، هدف من؛ تحصیل دکتری در خارج از کشور بود، و شایع بود که دوره ارشد شریف حداقل 4 سال به طول می انجامد، بنابراین من می توانستم در دانشگاه تهران حداکثر دوساله درسم را تمام کنم و یکسال هم برای انجام مقدمات مورد نیاز بگذارم و در سال چهارم عملا بصورت بورس در یک دانشگاه متوسط و نسبتا خوب پذیرفته شوم، که به این صورت در وقتم حداقل یکسال صرفه جویی می شد.سوم، از آنجایی که تصورم این بود که تمام دانشکده های ایران شبیه هم هستند، تصمیم گرفتم به دانشکده ای بروم که آسان گیرتر و البته دارای معدل متوسط بالاتری است(که البته برای کسی چون من که تبحر خاصی در گرفتن معدل های پایین تر از متوسط دارد، متغیرمعدل توضیح دهنده خوبی برای انتخاب دانشکده نبود) و نیز اینکه در آن سال(84) نسبت به شریف، یک بدبینی خاصی وجود داشت و گفته می شد که سرفصل های دروس در این دانشکده مشخص نیست، بچه های شریفی بسیار ناراضی هستند و از این چیزها که البته برخی از آنها حظی از حقیقت را با خود داشتند و باعث شدند تا مسئولان در شریف نسبت به اصلاح روند کاری خود و مشخص کردن درسها و سیلابس های مورد نیاز اقدام کنند بطوری که امسال، بچه های شریف بسیار راضی بودند و درسهای مشخصی به آنها ارایه شده بود و خلاصه این مشکل برطرف شده بود.چهارم، هدفم هم از انتخاب تجارت الکترونیک این بود که با توجه به اینکه اولا همه گرایش های اقتصاد در ایران شبیه به هم هستند و نهایتا 6 یا 9 واحد با یکدیگر اختلاف دارند، و ثانیا با توجه به جدید بودن این گرایش و احتمال داشتن بازار کار بیشتر در آینده، می توانست تضمین کاری نسبتا خوبی را برای آینده بدست دهد.(همین قدر کافی است!)
اما متاسفانه با ورود به این گرایش و این دانشکده چندین مورد که هرکدام برای خود، مسایل بزرگی هستند، مرا به شدت آزار داد، از جمله:مشخص نبودن سرفصل درس ها، نبود استاد(قول دانشکده برای آوردن استادهای خارجی، کشک بود!)، کیفیت ضعیف و بسیار پایین درس های ارایه شده، ضعف شدید اساتید، بی نظمی و سردرگمی که البته خاصیت هر رشته جدیدی است، وجود نداشتن چنین گرایشی در هیچ کجای دنیا!!(صرفا MIT یک درس چند واحدی با این نام بتازگی تعریف کرده است. ببینید کشور ما چقدر جلوست!!)، بی ربط بودن و بلاموضوع بودن مباحث مطروحه در این رشته با اقتصاد(معلوم نیست این گرایش که اگر منصف باشم، هیچ ربطی به اقتصاد ندارد و شاید به مدیریت بیشتر مربوط باشد، چرا در دانشکده اقتصاد تعریف شده است.) …
(بیشتر نمی گویم چون هنوز قرار است که در این رشته ادامه بدهم! )
اما برای خاتمه بحث، می خواهم یکسری اصول را در مورد دانشکده های اقتصاد واقع در تهران روشن کنم، شاید به درد برخی از دوستان بخورد:

1- دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران= پارکی زیبا + معدل بالا(بجز برای من!) + امکان دوستی با اساتید پرنفوذ + عدم خواندن اقتصاد(بهیچ وجه!) + امکان پیدا کردن یک شغل نسبتا خوب در برخی نهادهای خاص + امکان کارکردن همزمان با تحصیل + امکان نرفتن سرکلاس ها و دریافت نمرات بسیار عالی(حقیقتا کلاس ها خیلی بی ثمر هستند) + امکان پیدا کردن دوست دختر و دوست پسرهای پولدار!( دانشجویان این دانشکده نسبت به سایر دانشکده ها، از وضعیت مالی و خانوادگی بهتری برخوردارند)


2- دانشکده اقتصاد دانشگاه بهشتی = تیمارستان(دانشجویان را بسیار اذیت می کنند) + چند استاد بسیار خوب + معدل زیر16+ اقتصاد نخواندن + بایکوت شدید اساتید دگراندیش(دانشگاه تهران چنین استادهایی ندارد که نیاز به بایکوت داشته باشند!) + ارشد 3 یا 4 ساله(به گفته دانشجویانی که من از بهشتی می شناسم. البته این امر قطعا استثنا دارد) + فضای طبیعی بسیار زیبا و وسیع + امکان پیدا کردن دوست دختر و دوست پسرهای پولدار!( دانشجویان این دانشکده نسبت به سایر دانشکده ها، غیر از تهران، از وضعیت مالی و خانوادگی بهتری برخوردارند) + واقع شدن در پردیش مرکزی دانشگاه و امکان دوستی با دانشجویانی غیر از دانشجویان اقتصادی


3- دانشکده اقتصاد علامه = جو خوب + اساتید بسیار و در نتیجه محیط رقابتی + معدل بستگی به خودتان دارد + شلم شوربا + جریان غالب و اصلی علم اقتصاد در این دانشکده تدریس نمی شود + هرکس ساز خود را می زند + بیشتر به سالن کنفرانس شبیه است تا دانشکده اقتصاد + محیط بسیار کوچک + دانشجوی بسیار زیاد + دارای اساتید باحال!


4- دانشکده اقتصاد شریف = جریان غالب علم اقتصاد + اساتید بسیار قوی + داشتن یک ذهنیت مشخص و تقریبا هماهنگ و انتقال آن به دانشجو از سوی کادر دانشکده + معدل بستگی به شما دارد + جایی که آینده اقتصاد ایران از آن آنجاست + عدم امکان کار هنگام تحصیل + محیطی شبیه به یک سازمان دولتی + سختی و زحمتی بسیار بیش از 3 گزینه دیگر + اشتباه تاریخی است انتخاب نکردنش!

مشخص است که در کاربرد برخی واژه ها اغراق شده است. بنابراین دوستانی که خصوصا دانشکده های تهران و بهشتی را می پسندند، آزرده نشوند و نظر خود را در صورت مغایرت با نظر من، منعکس سازند. بدیهی است که این اظهارات، به مثابه یک گپ و گفت دوستانه است و قصد اهانت به هیچ شخص یا گروهی وجود نداشته است.
راستی دوستان شهرستانی هم می توانند راجع به دانشکده های خود بنویسند.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

(504) دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 57 مشترک دیگر بپیوندید